مال متی تخته شد، گفتم حیفه این همه آدم بدون عکس بمونن.
www.khorshidphoto.shutterchance.com
(این جلسه طرز بازدید از یک وبلاگ رو کاور کردیم. اگه سینگِل کلیک کردن براتون انرژی گذاشته بود، دفعه بعد رو کامنت گذاشتن کار می کنیم.)
www.khorshidphoto.shutterchance.com
(این جلسه طرز بازدید از یک وبلاگ رو کاور کردیم. اگه سینگِل کلیک کردن براتون انرژی گذاشته بود، دفعه بعد رو کامنت گذاشتن کار می کنیم.)
"زیاد حرف زدم؟"
اولین فکری است که مغرم در صفحه ی سفید سکوت او می نوسید.
تنگٍ آب سردِ کلماتِ بی شرمم از چنگ انگشتانم سر خورده است و هیچی نشده اثار ماتِ بهت و شبهه و تظاهر به نفهمیدن چهره اش را می شورد.
دیگر کاری نمی توانم بکنم.
لحظه ای احتمال بر زمین نخوردن تنگ را در نظر می گیرم. بعد با تسلیم سرم را بالا می گیرم و منتظر درک کامل خیسی و سرما می شوم.
از اینجا به بعد دیگر راحت است. سر جایم کمی جا به جا می شوم و خودم را رنگ خلا بین نگاههایمان می کنم.
ثانیه ها می گذرند.
اولین سوزش آتش را حس می کنم که از انگشتان پاهایم شروع کرده و ذره ذره تمام بدنم را شعله ور می کند.
انتظار می کشم.
خواهد آمد.
به گرمای آن لحظه ی اول فکر می کنم...
گره نگاهی با نگاهم.
یک یاغی در میان موج جمعیتی با سرهای پایین و عینکهای مه گرفته.
قلبم که تالاپ تالاپ می زند.
نگاه کن! یک جفت چشم دیگر که نمی تواند به دید محدود جلوی پا قناعت کند.
آن لحظه که فکر می کنم تنها من نیستم.
آن لحظه که ذره ای بالا آمدن گوشه ی لبی یا زمزمه ی تک کلمه ی بی اهمیتی پر از هیجانم می کند.
اما در این لحظه دوباره به چشمانش نگاه می کنم.
می دانم که دارد با نگاهش حرف می زند.
فکر می کنم،
چقدر کلیشه.
مثل همیشه به توانایی من برای فهمیدن نگاهش تکیه می کند.
یاد همان لحظه می افتم که این کارش به خنده ام انداخت.
هاه..! لابد آدمها عوض می شوند..
اینبار من رو در رویش ایستاده ام
و با تمام وجود صدایش را می خواهم.
می خواهم داد بزند.
می خواهم طنین احساسش تکانم بدهد.
می خواهم چنان با جسارت بگوید که اشتباه می کنم یا نمی کنم،
که دیوانه هستم یا نیستم،
که دیوانه اش می کنم یا نمی کنم...
که در جا سرخ بشوم.
آن لحظه ی اول به چشمانت که نگاه کردم فقط عمق دیدم و هیچ انتها.
الان تمام آن چیزی که می بینم بازتاب خودم است. بازتاب یک تصویر. یک صدا.
تا حالا دیگر باید فهمیده باشی یاغی ِ من،
با سکوت نمی شود تاریخ ساخت.
درست میشود
همه چی
همه چیزهای از دست رفته
حال
تو اونجا در گوشه از دنیا
و ما اینجا از هم جداییم
باز هم منتظرم
منتظر آن همه چیز
وقتی ما بیداریم تو خوابی
خیلی وقتها به این فکر میکنم
به جدا بودنمان
به جدا بودنمان حتی وقتی هستی
ای کاش انتظارم را بی جواب نگذاری
منتظرم
متتظر همه چی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:کسی صدای من را میشنود؟
همیشه با یک آهنگ تمام می شود
همین
stare up at the stars
I wonder just where you are
You feel a million miles away
(I wonder just where you are)
Was it something I said?
Or something I never did?
Or was I always in the way?
(Was it something I did?)
Could someone tell me what to say to just make you stay?
I need a little more luck than a little bit
Cuz every time I get stuck the words won't fit
And every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by
I need a little more help than a little bit
Like the perfect one word no one's heard yet
Cuz every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by this time
I know it feels like the end
Don't want to be here again
And we could help each other off the ground so we never fall down again
What it takes I don't care
We're gonna make it I swear
And we could help each other off the ground so we never fall down again
Again
.
.
.
Tongue Tied by Faber Drive
پ.ن. این یک شروع دیگر است. آماده ی پست جدید باشید.
پ.ن.ن. می آید. هفته ها خودکار به دست بنشینید، بالاخره می آید.

از این لحظه به بعد، ما هم سبز شدیم.
به ما ملحق شو.
پخشش کن.
فك كن نشستي داري نهارتو مي خوري و يهو دنيات رو سرت خراب شه !
چه قد كيف مي ده زير آوار عشقو تجربه كني !
و دوست داشتنو به عشق تبديل كني و
فكر كني كه شايد روزي به همه شان ثابت كني كه زكّي!
۱-و من روزی به همه تان خواهم گفت زکّی !
۲- زکّیه من سبزه ! مال شما چه طور ؟
از ترمینال 2 که می آیم بیرون ، آدم های مختلفی جلویم را می گیرند و از من می پرسند که تاکسی می خواهم یا نه.
طبق عادت همیشگی چندتاییشان را رد می کنم تا آن را که یک کم ازش خوشم آمده را انتخاب کنم و سوار ماشینش شوم.
ورود به ایران آن هم بعد از گذشت 30 سال اتفاق قریبی است.
مخصوصن بعد از آن کار خرکی ای که هفته ی گذشته انجام دادم و جلوی چشم آن همه آدم آن هم توی لندن توی حیاط خانه ام ماشینم را با شلنگ شستم و به خاطرش 600پند یا 1200 دلار جریمه پرداخت کردم!
یک جورهایی توی آن لحظه هوای ایران کرده بودم انگار.
هوای این که دوباره آقاجون صدام کنه "کریم، کره خر پاشو بیا. باس تو حیاط فرشارو بشوریم. نمی بینی ننت جون نداره ؟!"
واسه همین هم پاچه های شلوارمو تا زانو زدم بالا و یک سطل برداشتم و پرکفش کردم و افتادم به جون ماشین!
لندن امسال خشکسالی بود.
استادیوم های فوتبال انگلیس قدیمی اند و لوله های سیستم آبیاری زمین های چمن شان نشتی دارد و هر سال هم حجم زیادی آب از همین نشتی پرت میرود. هزینه ی تعمیر این ورزشگاه ها اونقدر سنگین است که دولت برای مبارزه با خشکسالی به جای تعمیر ورزشگاه ها جریمه های تخلفات رو سه برابر کرده بود.
این بود که ماهم 1200 دلار جریمه شدیم.
این کار توی لندن یعنی دیوانگی!
دیدم دیگه نمی توانم اینجا بمانم این بود که به هوای دیدن ایران ساکم را بستم و بلیط گرفتم به مقصد تهران.
توی شرکت اچ پی کار می کردم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم.
زن و بچه ای که نداشتم، فامیلی که هم که نبود، این بود که روز و شب کار می کردم و خیلی وقت بود که مرخصی نگرفته بودم.
3 هفته مرخصی رد کردم و آماده ی سفر شدم!
از ترمینال 2 آمدم بیرون و یک تاکسی گرفتم.
راننده نگاهی به کت و شلوار سرمه ای براق و کروات قرمزم که انداخت، جا خورد وقتی در جواب ِ:"کجا می رید آقا " گفتم شاه عبدالعظیم!
با این حال وقتی قیافه ی سرد من را دید فهمید که نمی تواند چیزی از من دستگیرش شود!
به محض رسیدن به شاه عبدالعظیم کرایه ی راننده را که بعد ها فهمیدم خیلی بیشتر از حد معمول ازم گرفته بود را پرداخت کردم و وسائلم را به یک مسافرخانه سپردم و رفتم تا قدمی بزنم.
30 سال پیش وقتی از ایران می رفتم تصورم از لندن شهری بود با دستشوئی های تمیز!
و حالا بعد از گذشت 30 سال وقتی تو خیابان های شاه عبدالعظیم راه می رفتم حس می کردم چقدر چاه های فاضلاب را که بوی بدشان همه ی کوچه را می گرفت به آن دست شوئی های تمیز ترجیح می دهم!
30 سال پیش، آقام خدابیامرز به بهانه ی درس من را راهی فرنگستون کرده بود ولی هرکس که نمی دونست من می دونستم که نمی خواست بمونم و بیشتر از این براش آبروریزی درست کنم.
بچه ی سر به هوایی بودم.
سرم به درس نبود.
تا کلاس 9ام را که خواندم ول کردم و چسبیدم به کار.
از مسافرخانه ی حضرتی که می آیم بیرون میروم تا توی بازار قدمی بزنم. وارد چهارسوق اول که می شوم مغازه ی مشهدی عباس رو می بینم که هنوز همونجور روی میزهای بیرون مغازه پر است از آب نبات قیچی. اما روی تابلویش نوشته فرزندان رضائی!
و بعد عکس خود مشهدی عباس خدا بیامرز را می بینم که زدند به دیوار مغازه. درس و مدرسه را که ول کردم اولین جایی که پادوئیشو می کردم پیش همین مشهدی عباس بود.
چهارسوق را رد می کنم. یک جور اشتیاقی هنوز توی رگ هام می دود و کلم سرک می کشد تا بلکه بستنی فروشی را پیدا کنم!
بستنی فروشی! درواقع عامل فرستاده شدن من به لندن!
بعد از یک سال که تقریبا پادوئی همه ی مغازه های راسته خوار و بار فروش ها را کرده بودم قرار شد توی بستنی فروشی سر بازار کار کنم.
سر بازار نبش کوچه ای که من پیش خودم اسمش را گذاشته بودم کوچه ی عشاق یک بستنی فروشی بود که من برای مدتی تویش کار می کردم. دلیل انتخاب اسم عشاق برای این کوچه این بود که من و پدر و پدر بزرگم توی این کوچه عاشق شده بودیم!
مادر بزرگم تعریف می کرد که خانشان قدیم ندیم ها توی همین کوچه بوده و با پدر بزرگ که پسر عموش هم می شده همسایه ی دیوار به دیوار بوده اند.
یک کم که بزرگ شدند و عقل رس، خاطرخوای هم می شوند و مادر بزرگم که اسمش نجمه بوده، ظهر به ظهر که می شده می رفته توی حیاط و آن وقت پدر بزرگم هم می رفته توی حیاطشان و چون صدای خوشی هم داشته برایش می خوانده است.
و راستش را بخواهید یک بار که کسی نبود و مادربزرگم خیلی پیر شده بود و پدر بزرگم مرده بود و او خودش هم داشت کم کم می مرد،
یک بار که ما دوتایی تنهایی نشسته بودیم توی اتاق یک شعری را برایم خواند که پدر بزرگ برایش می خوانده و تویش دختر عمو پسر عمو داشته و همه شنیده اند و مادربزرگم از خجالت قرمز شده و خیال کرده همه ی عالم ماجرای عشق پنهانیشان را فهمیده اند و دوییده رفته توی اتاق و تا روز خواستگاری هم توی حیاط نیامده است!
دختر عمو ... پسر عمو..
آقام خدابیامرز هم مادرم را توی همین کوچه دیده بوده و یک دل نه صد دل کشته مرده اش شده بوده است!
و من!
ماجرای عشق من مثل آن دو ماجرای قبلی شاید خوب نباشد.
توی بستنی فروشی کار می کردم. دختر بستنی فروش را می خواستم . یعنی او هم مرا می خواست. اما پدرش نمی دانست. ظهر ها که برای پدرش غذا می آورد می دیدمش!
گاهی هم که پدرش نبود می رفتیم توی همان کوچه ی عشاق یک گوشه می ایستادیم حرف می زدیم!
تا اینکه زد و برایش خواستگار آمد و آتیشی شدم و به آقاجون گفتم که خاطرخواه دختر بستنی فروش شده ام!
و او هم که از متمولین شاه عبدالعظیم بود و پدر و پدر بزرگش خادم حرم بودند و کلاسی داشتند برای خودشان یک فس حسابی با کمربندش کتکم زد و بعد مقدمات سفر من به فرنگ را آماده کرد!
از کوچه ی عشاق که حالا اسمش را به اسم یک شهیدی تغییر داده اند می گذرم و وارد حرم می شوم.
بازار شاه عبدالعظیم به حرم منتهی می شود و توی محرم که می شود دسته های عزاداری راه می افتند توی خیابان و از توی بازار رد می شوند و به حرم می رسند.
و بعد وارد صحن شاه سابق که الان صحن امام خمینی است می شوند و برای ادای احترام به حضرت عبدالعظیم روبروی حرم هم عزاداری می کنند.
آن وقت پیرزن ها و زن و دختر ها روی پله های اطراف صحن می ایستند و پسر ها و همسر هاشان را نگاه می کنند و دختر ها هم البته پسر های مورد علاقه ی شان را نگاه می کنند که چه قد و قامتی دارند و بعد مواظبند تا مثل مادربزرگ من سرخ نشوند و عالم ماجرای عشق پنهانیشان را نفهمد!
و پیرمرد ها و مرد ها و پسر ها هم تا می بینند مادرها و زن ها و دخترهاشان دارند نگاهشان می کنند سینه سپر می کنند و درست حسابی راه می روند پسر ها هم البته تا می بینند دختر محبوبشان آمده محکم تر سینه می زنند و محکم تر یا حسین می گویند و محکم تر ...!
وارد صحن می شوم و یک راست می روم باغچه توتی که الان دیگر باغچه نیست البته!
باغچه توتی به یک قسمت خاصی از صحن می گویند و الان تویش کلی آمد دفن است. سر قبر آقام خدابیامرز و بی بی می روم فاتحه را که حالا به زور یادم می آید سمبل می کنم و چند قطره ای هم اشک می ریزم!
و این تازه بخش سنتی ماجراست.
از حرم که بیرون می آیم وارد بازار جدید ری می شوم!
امسال سال 88 رنگ مد کله غازی است!
یعنی این را از سر و وضع مردم می شود فهمید! هرجا که می روی یک خط در میان رنگ را به چشم می بینی.
از کفش و شال و روسری گرفته تا مانتو و لباس و کیف آرایش!
دور و بر را که نگاه می کنم هیچی از آن دنیایی که در ذهن داشتم نمی بینم! ری دیگر آن ری قدیم نیست که می شناختمش.
هیچکدام از شاه عبدالعظیمی ها جز همان برادران رضایی و جایی دیده نمی شوند. عوضش تا دلت بخواهد افغانی می بینی توی کوچه و خیابان که دست دختر های محبوبشان را گرفته اند و با انگشت چیزی را نشان می دهند تا دختر محبوبشان قاه قاه بخندد!
و بعد می روند یحتمل یک شال کله غازی رنگ هم برای دختر محبوبشان می خرند و باهم کباب کوبیده ای می خورند و می روند!
چاه های فاضلاب که بوی گندشان تمام کوچه را پر می کرد حالا هیچ کدام اثری ازشان نیست.
همینطور که به این چیزها فکر می کنم پایم به بساط دست فروشی می خورد که همه جور شال آورده همه از دم دانه ای 2000 تومان!
و بعد کنار بساط مانکنی را می بینم که به تنش یک مانتوی مشکی-کله غازی است و یک شال سرش است که آن هم از همان رنگ کزایی سال است!
اینجا توی شاه عبدالعظیم مردم هر چیزشان عوض شده باشد یک چیزشان ثابت مانده آنهم افراط درهمه چیز است!
تمام راسته ی کفاش های بازار را مغازه های صوتی و تصویری پر کرده اند.
و بعد من- کریم- که از وقتی پایم را گذاشتم لندن اشک به چشم هایم نیامد، داشتم گریه می کردم!
درست وقتی دیگر مطمئن شده بودم که اثری از آن انسانیت و صمیمیت آن دوران نیست،
وقتی فکر می کردم ایران، دیگر آن ایرانی نیست که می شناختمش،
و از صمیم قلب می دانستم که آنهایی که به خاطرشان 1200 دلار جریمه شدم و 3 هفته مرخصی رد کردم و مملکتی با دست شوئی های تمیزش را ول کردم و آمدم اینجا، دیگر نه هستند نه اثری از مرام و معرفتشان هست،
صدای مردی به گوشم رسید که وقتی جلوتر رفتم و جمعیت را کنار زدم و مردی که معرکه به راه انداخته بودم را دیدم، پوز خندی زدم و زیر لب گفتم : دیوانه ی ولگرد!
-
خزئبلات مرد ولگرد که تمام شد رفتم جلو، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم:
شما به جرم معرکه گیری و اخلال در امنیت ملی بازداشت هستید!
و آن وقت وقتی مرد ولگرد عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد زدم توی سرش و گفتم:
بزمجه، منم کریم!
و آغوشم را باز کردم...
و لحظه ای بعد تمام آن انسانیت و مرام و معرفت گم شده را توی مشت هایم داشتم!
پی نوشت ۱:(اینجا دیگه خواننده خودش باس تصمیم بگیره این طرف کی بوده ، چی کاره بوده ، آخرش چی میشه !!! هه فیلم هندی که نی !!! )
پی نوشت ۲: چیه تعجب کردین من آپ کردم ؟! به جهنم !
پی نوشت ۳: حالا اینو بعدن می گم !
بزنید! بکوبید! عشق کنید! بی خیال همه چی از دم!!!
می خوایم ۸۸ رو از اولش حال کنیم تا آخرش بکووووووب!!!
پایه این!؟؟
اینام حرفای بکس آری آری!
من: سال جدیده، دوستون دارم همه دوست جونامو، باهاتونم، می دونید در مورد سال شونزدهم چی می گن دیگه........هر کاری دوست داریم می کنیم و حالشو می بریم، با هم!! عاشیقیتونم!!
یگانه: لی لی لی لی لی لی لی لی! ۸۸ اِتون مبارک!
رومینا: سال نو مبارک! (=> آن اَوِیلبل در یک هفته آینده! حالو شروع کرده از همین الان!)
نگار: اهم اهم...! :دی!! عیدتون مبارککک! (تصمیم گرفتیم این یه بار را تیکه نندازیم، همینو گفته!)
میتی: عید همگی مبارک!
آرزو: سال نوتون مبارک!
پریسا: عید شما مبارک!
پ.ن. اگه متوجه نشدید منظور اینه که بکس بیان حرفای خودشونو خودشون اینجا بنویسن!
میگم بد نیس یه کم وقت برای هم بذاریم...
ته ش همه کنکور میدیم. نه ربات به دردمون می خوره نه المپیاد. تازه بعد کنکورم فقط خودمون برای هم می مونیم. خوب نیست دوستیامونو پای درس خراب کنیم... جدی میگم! کاش اندازه ی ۵ دقیقه به این قضیه فکر می کردیم...
همین و بس! حالم به هم میخورد.
رفته ها و مانده ها
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.
***
آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
***
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
***
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید وآیا اصلا کار گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میآیند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.
***
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
***
آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند....
***
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
***
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
***
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
ختم کلام:
هاه! بشر چه مچ گیری ای می کنند، ها...! به نظر من همه اینها خیلی خنده دار راست بود شاید به جز تکه ی دو تا مانده به آخری، شاید هم نه. شاید بعضی چیزها فقط تلقین باشد، شاید هم نه. تو...؟
و آدم ها می آیند و می روند و تک تکشان برای من یک دنیا خاطره می گذارند که بعدها به شان فکر کنم. و من هر کسی غیراز تن فیزیکی خودم را "آدم ها" می نامم.*
و من فیلم نگاه می کنم. برخلاف ذهن خراب شما، فیلم صحنه نداشت. وای... خدایا! دلم می خواست جای دختر فیلم باشم و یکی، یک ستاره به نامم بزند و هم زمان با آن آدم یک شعر را زمزمه کنم.
و من امروز به بهار می گویم :« من شوهر می خوام.» و او بدون اینکه چشم هایش را گرد کند می گوید:« منم.» می گویم:« یه زندگی عاشقانه.» بهار می گوید:« آره.» و من در آن لحظه حس می کنم من و بهار خیلی حرف های نزده ی هم را فهمیدیم. حرف هایی که شاید نباید زدشان.
و من به کارنامه ام خیره می شوم. هیچ حسی نیست آیا؟! نمره هایم خوب شده. توی گوش خودم زمزمه می شود:« چرا؟ »
و من ته ته ش، راست راست ش را که بخواهم بگویم هوس آغوش گرم دارم!
*جمله دزدی است.
**هر چه قدر فونت ریزتر باشد نشان دهنده ی آرامش من است و این فونت تاهومای 9 استو یعنی من خیلی آرامم؛ البته فعلن!
من الآن دلم بيشتر از هر برهه زماني زندگيم چيز مي خواهد !
من كلي دلم چيز و ميز مي خواهد !!!
من دلم مي خواهد كه پروژمان توپ شود چون من حمالي مي كنم برايش!
من دلم مي خواهد كه روبات شويم چون قرار است حمالي كنم برايش و چون فكرم مخشوشش است !
من دلم آدم جديد مي خواهد چون حوصله ام سر رفته !!!
من دلم مي خواهد كه كلي بنويسم چون هيچي ندارم كه بنويسم !
من دلم مي خواهد عاشق شوم چون آدمي نيست كه عاشقش شوم !
من دلم داستان مي خواهد !!!! از آن داستان ها كه كلي دردسر دارد و كلي حساسيت و سوتي !!!:دي
من دلم مي خواهد بروم تيراژه ولي نمي برندم !
من دلم پول مي خواهد چون پول ندارم !
من دلم كلاه برداري مي خواهد چون كلاه بردار نيستم هنوز!
من دلم مي خواهد كه كلي زبل باشم ولي نيستم :دي !
من دلم مي خواهد لاغر هم باشم ولي باز هم نيستم !!! =))
من دلم آهنگ جديد باحال مي خواهد چون آهنگ جديد باحال ندارم!
من دلم كلي هيجان مي خواهد و همه چيز آرام است !!!
و می توانی بگویی چه بد !
* نه هله هله !