تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
یکشنبه هفدهم خرداد 1388


همت خورشید کمی قرض کنیم
پایان خزان خویش را فرض کنیم
دست من و توست چهار فصل ایران
باید خودمان بهار را سبز کنیم


آری آری سرنوشت سبز می خواهیم.

از این لحظه به بعد، ما هم سبز شدیم.

به ما ملحق شو.

پخشش کن.

http://portal.setademan.com/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:26  توسط خورشید  | 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

فك كن نشستي داري نهارتو مي خوري و يهو دنيات رو سرت خراب شه !‌
چه قد كيف مي ده زير آوار عشقو تجربه كني !‌
و دوست داشتنو به عشق تبديل كني و

فكر كني كه شايد روزي به همه شان ثابت كني كه زكّي‌!‌‌


۱-و من روزی به همه تان خواهم گفت زکّی !

۲- زکّیه من سبزه ! مال شما چه طور ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نگار  | 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

از ترمینال 2 که می آیم بیرون ، آدم های مختلفی جلویم را می گیرند و از من می پرسند که تاکسی می خواهم یا نه.

طبق عادت همیشگی چندتاییشان را رد می کنم تا آن را که یک کم ازش خوشم آمده را انتخاب کنم و سوار ماشینش شوم.

ورود به ایران آن هم بعد از گذشت 30 سال اتفاق قریبی است.

مخصوصن بعد از آن کار خرکی ای که هفته ی گذشته انجام دادم و جلوی چشم آن همه آدم آن هم توی لندن توی حیاط خانه ام ماشینم را با شلنگ شستم و به خاطرش 600پند یا 1200 دلار جریمه پرداخت کردم!

یک جورهایی توی آن لحظه هوای ایران کرده بودم انگار.

هوای این که دوباره آقاجون صدام کنه "کریم، کره خر پاشو بیا. باس تو حیاط فرشارو بشوریم. نمی بینی ننت جون نداره ؟!"

واسه همین هم پاچه های شلوارمو تا زانو زدم بالا و یک سطل برداشتم و پرکفش کردم و افتادم به جون ماشین!

لندن امسال خشکسالی بود.

استادیوم های فوتبال انگلیس قدیمی اند و لوله های سیستم آبیاری زمین های چمن شان نشتی دارد و هر سال هم حجم زیادی آب از همین نشتی پرت میرود. هزینه ی تعمیر این ورزشگاه ها اونقدر سنگین است که دولت برای مبارزه با خشکسالی به جای تعمیر ورزشگاه ها جریمه های تخلفات رو سه برابر کرده بود.

این بود که ماهم 1200 دلار جریمه شدیم.

این کار توی لندن یعنی دیوانگی!

دیدم دیگه نمی توانم اینجا بمانم این بود که به هوای دیدن ایران ساکم را بستم و بلیط گرفتم به مقصد تهران.

توی شرکت اچ پی کار می کردم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم.

زن و بچه ای که نداشتم، فامیلی که هم که نبود، این بود که روز و شب کار می کردم و خیلی وقت بود که مرخصی نگرفته بودم.

3 هفته مرخصی رد کردم و آماده ی سفر شدم!

از ترمینال 2 آمدم بیرون و یک تاکسی گرفتم.

راننده نگاهی به کت و شلوار سرمه ای براق و کروات قرمزم که انداخت، جا خورد وقتی در جواب ِ:"کجا می رید آقا " گفتم شاه عبدالعظیم!

با این حال وقتی قیافه ی سرد من را دید فهمید که نمی تواند چیزی از من دستگیرش شود!

به محض رسیدن به شاه عبدالعظیم کرایه ی راننده را که بعد ها فهمیدم خیلی بیشتر از حد معمول ازم گرفته بود را پرداخت کردم و وسائلم را به یک مسافرخانه سپردم و رفتم تا قدمی بزنم.

30 سال پیش وقتی از ایران می رفتم تصورم از لندن شهری بود با دستشوئی های تمیز!

و حالا بعد از گذشت 30 سال وقتی تو خیابان های شاه عبدالعظیم راه می رفتم حس می کردم چقدر چاه های فاضلاب را که بوی بدشان همه ی کوچه را می گرفت به آن دست شوئی های تمیز ترجیح می دهم!
30 سال پیش، آقام خدابیامرز به بهانه ی درس من را راهی فرنگستون کرده بود ولی هرکس که نمی دونست من می دونستم که نمی خواست بمونم و بیشتر از این براش آبروریزی درست کنم.

بچه ی سر به هوایی بودم.

سرم به درس نبود.

تا کلاس 9ام را که خواندم ول کردم و چسبیدم به کار.

از مسافرخانه ی حضرتی که می آیم بیرون میروم تا توی بازار قدمی بزنم. وارد چهارسوق اول که می شوم مغازه ی مشهدی عباس رو می بینم که هنوز همونجور روی میزهای بیرون مغازه پر است از آب نبات قیچی. اما روی تابلویش نوشته فرزندان رضائی!

و بعد عکس خود مشهدی عباس خدا بیامرز را می بینم که زدند به دیوار مغازه. درس و مدرسه را که ول کردم اولین جایی که پادوئیشو می کردم پیش همین مشهدی عباس بود.

چهارسوق را رد می کنم. یک جور اشتیاقی هنوز توی رگ هام می دود و کلم سرک می کشد تا بلکه بستنی فروشی را پیدا کنم!

بستنی فروشی! درواقع عامل فرستاده شدن من به لندن!

بعد از یک سال که تقریبا پادوئی همه ی مغازه های راسته خوار و بار فروش ها را کرده بودم قرار شد توی بستنی فروشی سر بازار کار کنم.

سر بازار نبش کوچه ای که من پیش خودم اسمش را گذاشته بودم کوچه ی عشاق یک بستنی فروشی بود که من برای مدتی تویش کار می کردم. دلیل انتخاب اسم عشاق برای این کوچه این بود که من و پدر و پدر بزرگم توی این کوچه عاشق شده بودیم!

مادر بزرگم تعریف می کرد که خانشان قدیم ندیم ها توی همین کوچه بوده و با پدر بزرگ که پسر عموش هم می شده همسایه ی دیوار به دیوار بوده اند.

یک کم که بزرگ شدند و عقل رس، خاطرخوای هم می شوند و مادر بزرگم که اسمش نجمه بوده، ظهر به ظهر که می شده می رفته توی حیاط و آن وقت پدر بزرگم هم می رفته توی حیاطشان و چون صدای خوشی هم داشته برایش می خوانده است.

و راستش را بخواهید یک بار که کسی نبود و مادربزرگم خیلی پیر شده بود و پدر بزرگم مرده بود و او خودش هم داشت کم کم می مرد،

یک بار که ما دوتایی تنهایی نشسته بودیم توی اتاق یک شعری را برایم خواند که پدر بزرگ برایش می خوانده و تویش دختر عمو پسر عمو داشته و همه شنیده اند و مادربزرگم از خجالت قرمز شده و خیال کرده همه ی عالم ماجرای عشق پنهانیشان را فهمیده اند و دوییده رفته توی اتاق و تا روز خواستگاری هم توی حیاط نیامده است!

دختر عمو ... پسر عمو..

آقام خدابیامرز هم مادرم را توی همین کوچه دیده بوده و یک دل نه صد دل کشته مرده اش شده بوده است!

و من!

ماجرای عشق من مثل آن دو ماجرای قبلی شاید خوب نباشد.

توی بستنی فروشی کار می کردم. دختر بستنی فروش را می خواستم . یعنی او هم مرا می خواست. اما پدرش نمی دانست. ظهر ها که برای پدرش غذا می آورد می دیدمش!

گاهی هم که پدرش نبود می رفتیم توی همان کوچه ی عشاق یک گوشه می ایستادیم حرف می زدیم!

تا اینکه زد و برایش خواستگار آمد و آتیشی شدم و به آقاجون گفتم که خاطرخواه دختر بستنی فروش شده ام!

و او هم که از متمولین شاه عبدالعظیم بود و پدر و پدر بزرگش خادم حرم بودند و کلاسی داشتند برای خودشان یک فس حسابی با کمربندش کتکم زد و بعد مقدمات سفر من به فرنگ را آماده کرد!

از کوچه ی عشاق که حالا اسمش را به اسم یک شهیدی تغییر داده اند می گذرم و وارد حرم می شوم.

بازار شاه عبدالعظیم به حرم منتهی می شود و توی محرم که می شود دسته های عزاداری راه می افتند توی خیابان و از توی بازار رد می شوند و به حرم می رسند.

و بعد وارد صحن شاه سابق که الان صحن امام خمینی است می شوند و برای ادای احترام به حضرت عبدالعظیم روبروی حرم هم عزاداری می کنند.

آن وقت پیرزن ها و زن و دختر ها روی پله های اطراف صحن می ایستند و پسر ها و همسر هاشان را نگاه می کنند و دختر ها هم البته پسر های مورد علاقه ی شان را نگاه می کنند که چه قد و قامتی دارند و بعد مواظبند تا مثل مادربزرگ من سرخ نشوند و عالم ماجرای عشق پنهانیشان را نفهمد!

و پیرمرد ها و مرد ها و پسر ها هم تا می بینند مادرها و زن ها و دخترهاشان دارند نگاهشان می کنند سینه سپر می کنند و درست حسابی راه می روند پسر ها هم البته تا می بینند دختر محبوبشان آمده محکم تر سینه می زنند و محکم تر یا حسین می گویند و محکم تر ...!

وارد صحن می شوم و یک راست می روم باغچه توتی که الان دیگر باغچه نیست البته!

باغچه توتی به یک قسمت خاصی از صحن می گویند و الان تویش کلی آمد دفن است. سر قبر آقام خدابیامرز و بی بی می روم فاتحه را که حالا به زور یادم می آید سمبل می کنم و چند قطره ای هم اشک می ریزم!

و این تازه بخش سنتی ماجراست.

از حرم که بیرون می آیم وارد بازار جدید ری می شوم!

امسال سال 88 رنگ مد کله غازی است!

یعنی این را از سر و وضع مردم می شود فهمید! هرجا که می روی یک خط در میان رنگ را به چشم می بینی.

از کفش و شال و روسری گرفته تا مانتو و لباس و کیف آرایش!

دور و بر را که نگاه می کنم هیچی از آن دنیایی که در ذهن داشتم نمی بینم! ری دیگر آن ری قدیم نیست که می شناختمش.

هیچکدام از شاه عبدالعظیمی ها جز همان برادران رضایی و جایی دیده نمی شوند. عوضش تا دلت بخواهد افغانی می بینی توی کوچه و خیابان که دست دختر های محبوبشان را گرفته اند و با انگشت چیزی را نشان می دهند تا دختر محبوبشان قاه قاه بخندد!

و بعد می روند یحتمل یک شال کله غازی رنگ هم برای دختر محبوبشان می خرند و باهم کباب کوبیده ای می خورند و می روند!

چاه های فاضلاب که بوی گندشان تمام کوچه را پر می کرد حالا هیچ کدام اثری ازشان نیست.

همینطور که به این چیزها فکر می کنم پایم به بساط دست فروشی می خورد که همه جور شال آورده همه از دم دانه ای 2000 تومان!

و بعد کنار بساط مانکنی را می بینم که به تنش یک مانتوی مشکی-کله غازی است و یک شال سرش است که آن هم از همان رنگ کزایی سال است!

اینجا توی شاه عبدالعظیم مردم هر چیزشان عوض شده باشد یک چیزشان ثابت مانده آنهم افراط درهمه چیز است!

تمام راسته ی کفاش های بازار را مغازه های صوتی و تصویری پر کرده اند.

و بعد من- کریم- که از وقتی پایم را گذاشتم لندن اشک به چشم هایم نیامد، داشتم گریه می کردم!

درست وقتی دیگر مطمئن شده بودم که اثری از آن انسانیت و صمیمیت آن دوران نیست،

وقتی فکر می کردم ایران، دیگر آن ایرانی نیست که می شناختمش،

و از صمیم قلب می دانستم که آنهایی که به خاطرشان 1200 دلار جریمه شدم و 3 هفته مرخصی رد کردم و مملکتی با دست شوئی های تمیزش را ول کردم و آمدم اینجا، دیگر نه هستند نه اثری از مرام و معرفتشان هست،

صدای مردی به گوشم رسید که وقتی جلوتر رفتم و جمعیت را کنار زدم و مردی که معرکه به راه انداخته بودم را دیدم، پوز خندی زدم و زیر لب گفتم : دیوانه ی ولگرد!

-

خزئبلات مرد ولگرد که تمام شد رفتم جلو، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم:

شما به جرم معرکه گیری و اخلال در امنیت ملی بازداشت هستید!

و آن وقت وقتی مرد ولگرد عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد زدم توی سرش و گفتم:

بزمجه، منم کریم!

و آغوشم را باز کردم...

و لحظه ای بعد تمام آن انسانیت و مرام و معرفت گم شده را توی مشت هایم داشتم!


پی نوشت ۱:(اینجا دیگه خواننده خودش باس تصمیم بگیره این طرف کی بوده ، چی کاره بوده ، آخرش چی میشه !!! هه فیلم هندی که نی !!! )

 پی نوشت ۲: چیه تعجب کردین من آپ کردم ؟! به جهنم !

پی نوشت ۳: حالا اینو بعدن می گم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:27  توسط میتی  | 

جمعه سی ام اسفند 1387

سال نوی همتون مبارک!!

بزنید! بکوبید! عشق کنید! بی خیال همه چی از دم!!!

می خوایم ۸۸ رو از اولش حال کنیم تا آخرش بکووووووب!!!

پایه این!؟؟

اینام حرفای بکس آری آری!

من: سال جدیده، دوستون دارم همه دوست جونامو، باهاتونم، می دونید در مورد سال شونزدهم چی می گن دیگه........هر کاری دوست داریم می کنیم و حالشو می بریم، با هم!! عاشیقیتونم!!

یگانه: لی لی لی لی لی لی لی لی! ۸۸ اِتون مبارک!

رومینا: سال نو مبارک! (=> آن اَوِیلبل در یک هفته آینده! حالو شروع کرده از همین الان!)

نگار: اهم اهم...! :دی!! عیدتون مبارککک! (تصمیم گرفتیم این یه بار را تیکه نندازیم، همینو گفته!)

میتی: عید همگی مبارک!

آرزو: سال نوتون مبارک!

پریسا: عید شما مبارک!

 

پ.ن. اگه متوجه نشدید منظور اینه که بکس بیان حرفای خودشونو خودشون اینجا بنویسن!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:31  توسط خورشید  | 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گوینده پشت رادیو می گوید : بهترین کاری که امسال انجام دادید رو برای ما اس ام اس کنید. شماره های ما... و تو می مانی با این سوال در ذهنت که بهترین کاری که امسال انجام داده ای چه بوده! همه ی کارهایت عین هم بوده اند. هیچ کدام از آن یکی بهتر نبود، بدتر هم نبوده. بهترینی وجود نداشته است. انگاری یک کلمه دارد توی ذهنت وول می خورد: روزمرگی! هضم نمی شود... یعنی چی که بهترینی وجود ندارد؟!


میگم بد نیس یه کم وقت برای هم بذاریم...

ته ش همه کنکور میدیم. نه ربات به دردمون می خوره نه المپیاد. تازه بعد کنکورم فقط خودمون برای هم می مونیم. خوب نیست دوستیامونو پای درس خراب کنیم... جدی میگم! کاش اندازه ی ۵ دقیقه به این قضیه فکر می کردیم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط رومینا  | 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
و گهش بگیرند این مدرسه را. همه چیز . همه کس!!

همین و بس! حالم به هم میخورد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:34  توسط رومینا  | 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
مقدمه:
من زیاد دوست ندارم توی سرنوشتمان به جز دست نوشته چیزی بگذارم. مگر اینکه آنقدر..."واقعی" باشد که مثل دست نوشته حسش کنم--کنیم. و دوست هم ندارم مثل بعضی ها کار کسی را کپی پیست کنم صاف بگذارم کف دست بقیه. ولی این متن که می نویسم : ۱. برایم به طور خیلی جالبی واقعی است مثل نوشته ی خودم، ۲. نام نویسنده اش را نمی دانم، با یک ایمیل فوروارد شده به دستم رسیده است. به هر حال، ببخشید از کپی رانگ :دی.

رفته ها و مانده ها

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

***

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.

***

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که مانده اند  هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

*** 

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند‎.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.‎

***

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند‎.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند‎.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید وآیا اصلا کار گیرشان میاید؟

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میآیند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.‎

***

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.‎

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند‎.

***

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند‎.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند‎....

***

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎.

***

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند‎.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند.‎

***

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند‎… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند‎.

 

ختم کلام:
هاه! بشر چه مچ گیری ای می کنند، ها...! به نظر من همه اینها خیلی خنده دار راست بود شاید به جز تکه ی دو تا مانده به آخری، شاید هم نه. شاید بعضی چیزها فقط تلقین باشد، شاید هم نه. تو...؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:3  توسط خورشید  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

و آدم ها می آیند و می روند و تک تکشان برای من یک دنیا خاطره می گذارند که بعدها به شان فکر کنم. و من هر کسی غیراز تن فیزیکی خودم را "آدم ها" می نامم.*

و من فیلم نگاه می کنم. برخلاف ذهن خراب شما، فیلم صحنه نداشت. وای... خدایا! دلم می خواست جای دختر فیلم باشم  و یکی، یک ستاره به نامم بزند و هم زمان با آن آدم یک شعر را زمزمه کنم.

و من امروز به بهار می گویم :« من شوهر می خوام.» و او بدون اینکه چشم هایش را گرد کند می گوید:« منم.» می گویم:« یه زندگی عاشقانه.» بهار می گوید:«  آره.» و من در آن لحظه حس می کنم من و بهار خیلی حرف های نزده ی هم را فهمیدیم. حرف هایی که شاید نباید زدشان.

و من به کارنامه ام خیره می شوم. هیچ حسی نیست آیا؟! نمره هایم خوب شده. توی گوش خودم زمزمه می شود:« چرا؟ »

و من ته ته ش، راست راست ش را که بخواهم بگویم هوس آغوش گرم دارم!

 

*جمله دزدی است.

**هر چه قدر فونت ریزتر باشد نشان دهنده ی آرامش من است و این فونت تاهومای 9 استو یعنی من خیلی آرامم؛ البته فعلن!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط رومینا  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

من الآن دلم بيشتر از هر برهه زماني زندگيم چيز مي خواهد !‌
من كلي دلم چيز و ميز مي خواهد !!!‌
من دلم مي خواهد كه پروژمان توپ شود چون من حمالي مي كنم برايش‌!‌
من دلم مي خواهد كه روبات شويم چون قرار است حمالي كنم برايش و چون فكرم مخشوشش است !‌
من دلم آدم جديد مي خواهد چون حوصله ام سر رفته !!!‌
من دلم مي خواهد كه كلي بنويسم چون هيچي ندارم كه بنويسم !‌
من دلم مي خواهد عاشق شوم چون آدمي نيست كه عاشقش شوم !‌

من دلم داستان مي خواهد !!!! از آن داستان ها كه كلي دردسر دارد و كلي حساسيت و سوتي !!!‌:دي

من دلم مي خواهد بروم تيراژه ولي نمي برندم !‌

من دلم پول مي خواهد چون پول ندارم !‌
من دلم كلاه برداري مي خواهد چون كلاه بردار نيستم هنوز‌!‌
من دلم مي خواهد كه كلي زبل باشم ولي نيستم :دي !‌
من دلم مي خواهد لاغر هم باشم ولي باز هم نيستم !!! =))
من دلم آهنگ جديد باحال مي خواهد چون آهنگ جديد باحال ندارم‌!‌
من دلم كلي هيجان مي خواهد و همه چيز آرام است !!!

و می توانی بگویی چه بد !‌


* نه هله هله !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:5  توسط نگار  | 

شنبه پنجم بهمن 1387

 آری آری عزیزم،

 

درست فکر کردی. دوباره هجوم افکار و خاطرات مختلف است که می نویسم. صندوقچه ی خاطرات ارزشمندمان که تو هستی. گفتم این یکی را هم بنویسم که حتما داشته باشی. بخصوص که این یکی را خودت ساختی. نتیجه ی چیزی است که تمام این مدت تو محکم نگهش داشتی...دوستی ما.  

بامزه است خیلی. می دانی چی؟ یاد سوم دبستان افتادم. کتاب تعلیمات اجتماعی مان. یک درسی بود...چه بود؟ درس پست. دختر آقای هاشمی می خواست به دوستش در شهرستانی نزدیک نامه بفرستد. بله همین بود. هاه! چطور ما همان طور که در مورد اینکه آدرس را کجای پاکت می نویسند می خواندیم، در ذهنمان تصور می کردیم که آخ چه حالی می دهد. آدم با دستهای خودش یک نامه بنویسد و توی پاکت بگذارد و داخل صندوق پست بیندازد. فقط فکر اینکه طرف فرضا ۲ خیابان بالاتر چه عشقی خواهد کرد وقتی پاکت مهر و موم شده را دستانش بگیرد از لذت سرشارمان می کرد. دو سه بار برای هم نامه نوشتیم و تمبر زده از زیر در خانه ی هم دیگر انداختیم تو. آن موقع کاملا قانع شده بودیم که "آقای پستچی فقط توی کتابها کار می کند".
همان سالهای دبستان بود که کتابهای "من و بابام" را می خواندم. در یکی از داستان کوتاهش پسر چیزی در مایه های نقشه ی گنجی را روی کاغذ پوستی می نویسد و در بطری می گذارد و داخل دریا می اندازد. کسی سالها بعد در یک جزیره ی دور افتاده آن را از آب می گیرد. همین کافی بود که از آن به بعد همه چیز را روی کاغذ پوستی و توی بطری شیشه ای بنویسیم. به خصوص "نوشته های سری" بین خودمان را. همه شان را نگه داشتیم. همه شان را دارم هنوز.

آه، آه، این حرفها را ول کن. "ویولن ایتالیایی" پدر خوانده را شنیده ای؟ هاه. می زدیمش. چند سال بعد تر از آنهایی که گفتم بود. چند سال بعد بود از لحاظ زمان. ولی سالها و سالها بزرگتر بودیم گویا. بهش می گفتیم انجمن موسیقی. چقدر، چقدر، رها بودیم سه شنبه ها بعد از مدرسه. پرواز می کردیم به راستی. می زدیم، می خواندیم، می خندیدیم. مست بودیم؟ شاید. تک تک نتهایی که می زدیم، عشقی که باهاش در دلهایمان شعله ور می شد، به داغی همان موقعها حس می شود در این لحظه. چقدر رها بودیم..

از عشق می گفتم...؟ عاشق هم شدیم این وسطها! بارها و بارها. نمی دانم از کدام بیشتر لذت می بردیم. عاشق شدن، یا با خنده نخدی در موردش با هم دیگر حرف زدن. چقدر گفتیم ها! و کلی هم می خندیدیم. به سادگی خودمان و این عشقهای کوچکمان. بامزه است آخر. همین الان هم که بهش  خنده ام می گیرد از طرز حرف زدن حق به جانبمان. چی بگویم دیگر؟ آن موقعها برای اینکه این رمز و رازهای "بزرگ" زندگی مان بین خودمان بماند به بقیه می گفتیم "بعضی چیزها نگفته قشنگترند". ولی بذار حالمون رو بکنیم بابا. کی به کیه؟ ها ها ها!

و بعد به حرکت فکر می کنم. به اینکه چطور تغییر بعد از تغییر طوری فرا می رسد که مثل یک دوربین با شاتر سریع تنها چیزی که روی فیلم ظاهر می شود خطهای تار سرعت سوژه است. چطور خاطره هایی که در لحظه زندگی شان می کردیم گذشته شدند و چیز های "جدید" (گویی می گویند) پیش چشمانمان سبز شدند. سه چهار سال پیش بود که وارد یک دنیای برزگتر شدیم. سال اول راهنمایی یادم هست تا قدری بهمان خوش گذشت که در وسط آن همه تفریح و بازی و لذت خالص، نمی توانستیم تصور کنیم چیزی بهتر  از آن که ما داشتیم وجود داشته باشد. هر روز مثل رفتن به شهر بازی برای بچه ها شاد بودیم و غش غش می خندیدیم و حال. حال معمولی.

ها ها، سال دوم شروع شد. با دوستان قبلی نبودیم دیگر البته. آدمها اولین مهره هایی هستند که با دیگری جایگزین می شوند در بازی سرنوشت هر کس. اینبار هم شاید دیدار آدمهای جدید بود، شاید نقطه تقاطع چند فاکتور مختلف بود. ولی هر چه بود، آنطور "با هم بودن" همه ما پدیده ای بود که تا به حال ندیده بودیم. آن همه انرژی که در یک زمان، یکجا و در یک جهت متمرکز شده بودند به قدری تصویر قوی ای ایجاد می کرد که گهگاه بی اختیار  یک قدم به عقب بر می داشتیم و به زندگی می گفتیم دست مریزاد. و خوشحالی مان در آن زمان هم عمیق تر از آنچه بود که تا کنون حس کرده بودیم. خوشحالی توام با درک ارزش لحظه ای که در دست داشتیم. درک اینکه چرا نباید از دستش بدهیم. درک اینکه چطور در همان یک لحظه نهایت "زندگی" را بکنیم. و آن زمان شاید زمانی بود که تو به دنیا آمدی، آری آری عزیزم. شاید زمانی بود که تو در دلهایمان زنده شدی. هر چند که ماهها بعد بود که برایت اسم گذاشتیم و به نزدیکانی که "نگاه" می کردند نشانت دادیم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم که یک پیوند محکمتر از دوستی در حال شکل گرفتن بود با هر قدم که با هم بر می داشتیم. زمان گذشت و دیگر دقیقا هر دقیقه هر روز در کنار هم نبودیم. گفتیم تمام شد. جدا شده ایم. می گفتند سخت است، همین است که است. ولی ما خداحافظی را دوست نداشتیم، پس با هم ماندیم. به همین سادگی. باز هم دوش به دوش هم جلو رفتیم. از آن موقع یک روح بودیم، عضوی جدانشدنی از سرنوشت یکدیگر. با هم بالا رفتیم، افتادیم، خراب کردیم، دوباره از نو ساختیم...بزرگ شدیم، در کنار هم. و البته تو آنجا بودی، آری آری ام، تا هر دم بهمان یادآوری کنی که چرا با هم هستیم. از من می پرسی، نمی شد بدون هم این مسیر. یا دست کم هرگز به این "قشنگی" نمی شد...آن طور که به یادش خواهیم آورد همیشه.

آری آری عزیزم، همین این حلقه ی گرم اهالی ات را می بینی؟ همین چهره های آشنای بازتاب شده در این حباب بزرگت، بار دیگر همه ی اینهایی که گفتم را به همین نابی و "از-ته-دل" ای که من به یاد می آورم و نوشتم برایت، برایم زنده کردند. واااااای آری آری عزیز چطور بگویم که بفهمی!

عشق دریافت یک جعبه ی واقعی با آدرس واقعی خودم رویش و آدرس یک نیمکره آن ور تر پریسایم کنارش!
عشق خواندن طوماری جاسازی شده در یک  شیشه شیر، که نقشه گنج نیست بلکه خودش است!
عشق دوباره گوش دادن به ملودی هایی که با نت به نت زدنشان برای همیشه در خاطرم ثبت شده اند! 
عشق دیدن کلمات دست نوشته ی کسانی که برای آنها می نویسم هر چه می نویسم در اینجا را!
عشق شنیدن چرت و پرتها!
عشق "آنجا" بودن را حس کردن!
عشق داشتن یک قطار "سمپاد" جلوی پنجره ام که هر روز صبح که بلند می شوم بهم بگوید که از کجا آمده ام و به کجا می روم!
عشق تایید "تعلق داشتن" بین این حلقه دوستانی که عاشیقیشون خواهند بود تا همیشه!
و عشق همچنان داشتنشان! پیشم. همین جا.

کادوهایی بودند که بکس حبابی تو، آری آری، برای تولد ۱۵ سالگی ام بهم هدیه کردند.
چی؟ آره، ها ها! یک عشق دیگه اش هم این بود که یکی دو ماه بعد بهم رسید. به این می گویند سورفیریز یا نه؟!؟ درست می گویی، می دانم! امکان ندارد! اصلا نمی شود که به مغزشان هم رسیده باشد. من هم همین را گفتم اول. ولی...

ببین داداش.

تا حالا "آری آری" ای بودی...؟

اینطوریاس.

 

دم همتون به گرمی لپای قرمز شده ی من! بیشتر از این نمی تونم بگم!

 

 


پاورقی: هه! می گم بی کلام شدم بگید چشم دیگه! آدمو وادار به چه جون کندن هایی می کنن به خدا!

پاورقی ۲: خیلی طول کشید، نه؟ خب مهم نیست. یک کم مزه بچشید! ولی خدایی کامپیوتر ها که خراب شد من همه ی این را با دست نوشتم. بعد ادیت کردم و تایپدم تو بلاگفا. درست مثل اون موقعها! خیلی چسبید جان شما...:دی!

پاورقی ۳: هر چقدر هم که باید این پست را آپ می کردم، از باحالی همت آپ کردن آرزو کم نمی کند. پایین را بخوانید. خیلی توپه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:50  توسط خورشید  | 

جمعه چهارم بهمن 1387

اسمت را فریاد می زنم. دلم می خواهد اسمت را فریاد بزنم. هر بار که فریاد می زنم انرژی عجیبی درونم ایجاد می شود که نمی گذارد توقف کنم. حتی اسمت هم به من انرژی می دهد! فریاد می زنم و همه ی اطرافم سیاه می شود ولی یک چیز می ماند : اسمت

باز هم داد می زنم ناگهان تو را مقابل خودم ولی کمی دورتر می بینم! با نگاه و لبخندت آن انرژی را خنثی می کنی و من به تو خیره می شوم

هنوز لبخند می زنی نمی توانم جلوی انرژی ات مقاومت کنم سرم را به زیر می اندازم.. تو به من می خندی می دانم آخر صدای گرم خنده ات می آید... سرم را بلند می کنم و پیشت می آیم و ازت عذرخواهی می کنم. تو باز هم لبخند می زنی و بهم می گویی :"اشکال نداره ناراحت نشدم" و من پاسخ لبخندت را می دهم.


پ.ن: و من بودن خود را با نبودنم ثابت می کنم

پ.ن: ببخشید نمی تونم این اواخر زیاد بنویسم نمی دونم چرا!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:25  توسط آرزو  | 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره‌ام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک می‌کنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی: مقاوم و سازش‌ناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورایعالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستی‌های آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند. در این مدت سعی کردم مدیرانی داشته باشم که به فرموده امام راحل (ره) بر ریاست ریاست کنند، نه دریوزگی مدیریت، و در این که تا چه حد موفق بودم، هیچ گاه تردیدی نداشته‌ام. هر چند، هر کسی در گزینش خود دچار خطا می‌شود و من تا آخرین لحظه در هدایت مدیرانم به سوی استقلال و تعهد به انقلاب و اسلام ــ به جای تعهد به خطوط سریع السیر و قلیل البقا ــ کوشیدم. بچه‌های این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشته‌ام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی می‌دانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آن‌ها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکر آن‌هاست.

وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود می‌شد، خوشحال نمی‌شدم، اما وقتی فرزند بلال‌فروش روبروی همان استانداری قبول می‌شد، از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم.

خدا را شاکرم که با حداقل سرمایه مادی و بیشترین سرمایه معنوی، مراکزی را تأسیس کردم که اولیای قبول نشدگان با درایت آن، اقرار به وجود رقابت سالم می‌کردند و فقط معدود راه‌نیافتگانی بودند که به لجن‌پراکنی و فحاشی می‌پرداختند. برای من اما، نه تعریف پذیرفته‌شدگان و نه توهین معدود راه‌نیافتگان، تفاوت بنیادینی نداشت. به هیچ ناحقی حق ندادم و از اصلاح هیچ اشتباهی ــ حتی اگر مقدمه لجن‌پراکنی برایم می‌شد ــ روی‌گردان نشدم.

در کنکور امسال، با وجود اعلام نتایج بر روی سایت، وقتی به من اعلام شد که دو سئوال، پاسخ‌های نزدیک به هم داشته‌اند و کلید چهار سئوال نیز جابه جا شده است، بدون لحظه‌ای تردید تصمیم گرفتم آن دو سئوال را حذف و کلید چهار سئوال را اصلاح و مجدداً اسامی پذیرفته شدگان را به همراه اسامی کسانی که حقشان ضایع شده بود، بر روی سایت بگذارم. می‌دانستم که با یک «سونامی ردشدگان» روبرو خواهم شد و تازه بعد از این اعلام بود که اعتراض‌ها صورت گرفت و انعکاس آن موجب درخواست غیر قانونی لغو کنکور، هم از سوی دوستان ساده لوح و هم از سوی ستیزه‌گران شادمان، شد. در ادامه، ادعای یافتن 16 غلط جدید و تشخیص آن در طی چند ساعت و عدم قدرت به اثبات رساندن حتی یکی از این غلط‌ها مطرح شد و حتی در 20 اردیبهشت ماه، کلیه اشکالات با صدا و سیما مطرح و ضبط تلویزیونی شد، ولی با وجود پوشش رسانه‌ای هیاهوی ردشدگان، حتی یک ثانیه از آن پخش نگردید؛ واقعاً چه عدالتی! در اینجا باید از وزیر محترم آموزش و پرورش به جهت حمایت از برگزاری مرحله دوم آزمون ورودی سمپاد در اردیبهشت 1387 قدردانی نمایم که این موافقت در پی گزارش مستند سمپاد حاصل شد.

از مرداد ماه 87 به بعد، با هر مدیری که جلسه داشتم، خداحافظی می کردم و حتی برای نیمسال اول تحصیلی، ساعت موظف تدریسم را در دانشگاه پر کردم. انبوهی از کارهای جنبی، نظیر آرشیو فصلنامه روانشناسی و زونکن‌های مربوط به سایر فعالیت‌هایم را به خارج از سازمان انتقال دادم تا در روز موعود (!) سبکبار خداحافظی کنم، هر چند خود این امر نیز خالی از عواقب نبود. متأسفانه کار انتخاب جایگزین کمی به طول انجامید، تا این که در بعد ازظهر 16 دی ماه، طی یک نمابر ساده، نام جانشینی که حدود یک ماه قبل از آن مطلع شده بودم، برایم ارسال شد. همان شب به راننده گفتم ماشین را بخواباند و خود با وسیله شخصی یکی از همکاران، سمپاد را ترک کردم.

اکنون احساس می‌کنم باری را از دوشم برداشته‌اند و از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشته‌ام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش می‌طلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست جمهوری ارسال شد. آن روز، یکی از اساتید آموزش و پرورش دلیل مخالفتش با تأسیس را این موضوع اعلام کرد که پذیرش دانش‌آموز با معدل 19 و تحویل دادن دانش‌آموز با معدل 19 هنر نیست. رهبر انقلاب در پاسخ فرمودند، این گفته وقتی صحیح است که فرض کنیم در شرایط فعلی دانش‌آموزان با معدل 19 وارد مدارس می‌شوند و با معدل 19 از همان مدارس خارج می‌شوند، در حالی که عملاً این طور نیست.

از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کم‌آزار بود و من چه شب‌ها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بی‌خوابی را تجربه نکردم. فکر نمی‌کردم این نهال در کنار سایر نهال‌های آموزشی نظام مقدس ما این چنین سریع به بار بنشیند؛ آن هم با وجود آن همه هیاهوی فرار مغزها و اطلاعاتی که هیچ وقت تبیین و تفسیر نشد و فقط چماقی بر سر سمپاد ماند که معلوم نبود در دست چه کسی است.

فرزندان سمپادی‌ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکان‌پذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.

همکاران سمپادی‌ام! می‌دانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهره‌ای نگرفتید و بیش از آن چه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که می‌توان به او تکیه کرد و امید داشت.

من خوشحالم که هیچ یک از سفارش‌شدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام ــ که عادت به ثبت سفارش داشتند ــ به سمپاد راه نیافتند، که اگر این چنین بود، در طول این سال‌ها با سمپادی‌های عاشق و در عین حال مطالبه‌گر روبه رو نبودم.

امیدوارم ایران عزیز از زعفران وجود شما پربهره باشد و روزهای شکوفایی علمی ایران اسلامی، مسیر رهروان بعدی را روشن‌تر و شاداب‌تر سازد. در پایان، عذرخواهی می‌کنم از این که از آنچه در ذهنم برای سرمایه‌های سرزمینم بود، بخش ناچیزی را تحقق بخشیدم و همواره کلام رهبرم در پیش رویم بود که:

«عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است. و با تفألی از لسان‌الغیب:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می‌روم الله معک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


     جواد اژه‌ای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:2  توسط آرزو  | 

شنبه سی ام آذر 1387

همان لحظه آمد!

باورت می شود؟!

خودش بود!

با چشمانی گشاد شده از حیرت، سر جا خشک شدم.

نمی توانست! نمی توانست خودش باشد.

چند روز بود هر جا که می رفتم همه جا حرف او بود.

همه بی صبرانه منتظر آمدنش بودند.

همین دیشب گزارشگر اخبار تلویزیون در انتهای برنامه با لحن نه چندان متقاعدکننده ای اضافه کرده بود: می آید. این بار دیگر می آید.

وقتی بعد از این جمله بی اختیار کنترل تلویزیون را برداشتم و دکمه خاموش را فشار دادم ناگهان برای اولین بار با متوجه آن حقیقت تلخ شدم. حسی مرکب از ترس و ناباوری خفیف تنم را فرا گرفت.

چی؟ من؟ واقعا این من هستم که اینطور شده ام؟ از خجالت سرم را پایین انداختم. با پافشاری تمام سعی کردم این فکر را از ذهنم دور کنم که......  دیگر برایم مهم نبود.

واقعا دیگر منتظر آمدنش نبودم؟

واقعا دیگر نمی خواستم صبر کنم؟

یعنی...

یعنی بی خیال شده بودم...؟

-حتی از فکرش هم به آرامی خود لرزیدم.-

ولی آخر سخت بود.

-اعتراف کردن به این هم ناراحتم می کرد.با لجبازی خودم را صحیح کردم.-

سخت نبود. من می توانستم همه چیز را درست کنم.

(سعی کردم قانع کننده باشد صدایم. حداقل برای خودم.)

-اخمهایم کمی(فقط کمی) از هم باز شد وقتی ناگهان یاد چیزی افتادم.-

لازم نبود همه چیز مثل قبل باشد برای اینکه درست باشد.

-با اطمینان بیشتر ادامه دادم،-

اصلا قشنگیش همین بود!

-بعد در کمال تعجب خودم احساس کردم اینطور گفتنش کلیشه ای به نظر رسید.چطور بود اینطور بگویم...-

مال من بود که هر جور خواستم بسازمش.

-از اینکه با گفتن این جمله احساس آرامش کردم خنده ام گرفت.-

ولی آخر من اینطور نمی خواستمش.

-آآآآه! دوباره کنترل را از دست دادم.-

شاید...شاید هم همین طور که هست می خواستمش.

-برگشتم به همان حس و حال مذخرف اول.-

نمی دانستم! نمی دانستم! نمی دانستم!

-و بدتر.-

 

ولی...

در همان موقع،

درست وقتی که داشتم به همان حالت سر-تو-بالش قبل برمی گشتم،

دیدمش!

هزار تا دانه ی کوچک سفیدش،

با همان حرکت موزون و جادویی ای که به یاد داشتم،

با شکوه تمام از آسمان تماما سیاه شب پایین می آمدند.

جوری که انگار...

انگار هر اتفاقی بیفتد هم چنان خواهند آمد!

انگار هیچ چیز دیگر در این دنیا کوچکتری اهمیتی ندارد.

تقربیا می توانستم برقی را که با دیدنش در قرنیه چشمانم جرقه زد حس کنم.

با عجله به طرف در بالکن دویدم و...

همان جا بود!

در همان لحظه داشت می آمد!

دهانم را باز کردم ولی کوچکترین صدایی ازش در نیامد.

اینبار دیگر از ته دل خندیدم.

اینطور باید باشد! (فکر کردم.)

سوز منجمد کننده ی هوا به آرامی لایه ی نازک پیژامه ام را به سطح تنم می چسباند.

با گرمای ناگهانی که همه تنم را گرفته بود دستم را باز کردم و رو به آسمان گرفتم.

وقتی که خنکی بامزه ی بک دانه برف کف دستم را قلقلک داد به سه چیز فکر می کردم:

 

یک : گزارشگر اخبار همیشه چرندیات نمی بافت.

دو : اینطور می خواستم زندگی ام را. آماده در هر لحظه--که زیبایش کنم.

سه : به سلامتی این سرنوشت! که نمی شود آن را از نو نوشت...

 

دمش گرم!

 

 


به خودمان سرنوشتی ها به مناسبت این چند تا پست آخری:

هه..! همه تان گفتید، همه تان رفتید، همه تان تولد ها را هم از یاد بردید؟ (یا احتمالا فقط نخواستید جسارت یا  ذره ای "خودمان" بودن به خرج بدهید. )، همه تان ولی ادامه دادید به کنار ایستادن. واقعا عالی است که اولین چیزی که از شما می شنوم بعد از ۲ ماه نگار خانم این پست پایینی باشد.(می شناسم ایشان را من؟) و بقیه ی "خودمان"، مهم نیست، بهتر است بیشتر از این با این کلمه ها سرنوشت حبابی مان را کثیف نکنیم. پستهای اخیر با پستهای جالبتر جایگزین شود خوب است. و سلام در ضمن. سرم شلوغ بود این چند وقت، نه به اندازه شما رییس جمهوران عزیز البته، چون من فقط در یک مدرسه ی جدید(و غریب) و در یک سال بالاتر دارم جان می کنم، ولی خب، در خدمت هستم هر وقت باشید

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:4  توسط خورشید  | 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

این نقطه از دنیا زمان نداشت و من یک زمانی زیر لب می گفتم: " آری آری جان خود در تیر کرد آرش..."

و آن موقع همه عاشق بودند؛ هنوز هم هستیم. ولی  دیگر عشق ها رفته اند لای شیار های قلبمان قایم شده اند و از آن دور دور ها به ما می گویند: "خاک بر سرتان که این یک وجب جا را هم جمع و جور نکردید. تک تکتان می خواستید دنیا را تکان بدهید و چه شد؟ هیچی! رفتید قاطی آدم های دیگر عین آن ها مثل خر خواندید و مثل خرس خوابیدید و مثل کبک سرتان را کردید زیر برف!" و من دلم به حال عشق ها می سوزد که به ما(!) دل خوش کردند! آری آری... عشق ها شما هم اشتباه کردید.( :(( ) و من اگر می توانستم این "آری آری" را حذف می کردم که کوچک ترین خط اتصال هایمان هم قطع شود تا دیگر به هم فحش ندهیم و دلمان برای هم تنگ نشود. آن یکی برود با اکیپ جدیدش و آن یکی که حتا جواب سلام نمی دهد هم دیگر احساس مسئولیت نکند.

ببندید در این خراب شده را...!

و من آنقدر گیجم که تولد آری آری که هیچی؛ تولد وبلاگ خودم یادم می رود!!:))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:48  توسط رومینا 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
آره بابا ! همینه ! درست فهمیدی ! ما فقط شعار می دیم ! این یه کارو خوب بلدیم !

ایول بابا !

اینم می تونیم توجیح کنیم ... !
تاریخ مهم نیست !

مهم اینه که به یادتم نیستیم ... :))

تولدته که تولدته !

چی کار کنیم !؟
بزرگ شدی که شدی !

می خواستی نشی !
اینایی که شدن چه گهی به سرشون زدن که تو كه تازه يه سالت شده بزني‌!؟‌

برو بابا ...

دلت خوشه ها !
به درک !
می خواست تولدت نباشه !


اصلا مي دوني چيه !؟‌اينو ببين پست اول اين كوفتيه :



دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
چهره های آشنا. ( غریبه ها ... )

چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند. ( دیگه کورن )

گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟ (زرشک ! )

آری.همه اینجاییم. ( بودیم ! )

 

ایستاده ایم. ( مرده ایم )

با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را. ( گفتم که کوریم ! )

آنجا.( کجا !؟ )

دنبال چی می گردی؟ ( هیچی ! )

افق است!افق خالی! ( راس می گی ! )

می خواهیم بسازیمش! ( زکی ! )

آری!همه با هم! ( هه هه :(( )

سرنوشت حبابیمان را! ( می خواستیم .... )

 

باز دوباره دور هم جمع شده ایم. ( کاش ! )

اینبار نه برای اینکه بمانیم.

برای اینکه برویم...تا آخر راه.( خندتون نمی گیره ؟! )

و نه برای اینکه شاد باشیم.

برای اینکه....زندگی کنیم.(........)

و بیافروزیمش.

اکنون که دیگر همه می دانیم که...

آری آری...زندگی زیباست. ( بودا ! مثکه  ! )



دیگه مهم نیستی احتمالا ... !
اون موقع ها که مهم بودی گذشت !
که داشتیم می مردیم برات اسم انتخاب کنیم ...

قالب انتخاب کنیم ...

سر یه قالب عوض کردنت دعوا بشه !
گذشت آقا گذشت !

دعوا نداریم که ! تموم شده دورت آقا ! هرّی !


پ.ن:تولدتم مبارک مُرده !‌

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:2  توسط نگار  |