تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
آره بابا ! همینه ! درست فهمیدی ! ما فقط شعار می دیم ! این یه کارو خوب بلدیم !

ایول بابا !

اینم می تونیم توجیح کنیم ... !
تاریخ مهم نیست !

مهم اینه که به یادتم نیستیم ... :))

تولدته که تولدته !

چی کار کنیم !؟
بزرگ شدی که شدی !

می خواستی نشی !
اینایی که شدن چه گهی به سرشون زدن که تو كه تازه يه سالت شده بزني‌!؟‌

برو بابا ...

دلت خوشه ها !
به درک !
می خواست تولدت نباشه !


اصلا مي دوني چيه !؟‌اينو ببين پست اول اين كوفتيه :



دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
چهره های آشنا. ( غریبه ها ... )

چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند. ( دیگه کورن )

گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟ (زرشک ! )

آری.همه اینجاییم. ( بودیم ! )

 

ایستاده ایم. ( مرده ایم )

با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را. ( گفتم که کوریم ! )

آنجا.( کجا !؟ )

دنبال چی می گردی؟ ( هیچی ! )

افق است!افق خالی! ( راس می گی ! )

می خواهیم بسازیمش! ( زکی ! )

آری!همه با هم! ( هه هه :(( )

سرنوشت حبابیمان را! ( می خواستیم .... )

 

باز دوباره دور هم جمع شده ایم. ( کاش ! )

اینبار نه برای اینکه بمانیم.

برای اینکه برویم...تا آخر راه.( خندتون نمی گیره ؟! )

و نه برای اینکه شاد باشیم.

برای اینکه....زندگی کنیم.(........)

و بیافروزیمش.

اکنون که دیگر همه می دانیم که...

آری آری...زندگی زیباست. ( بودا ! مثکه  ! )



دیگه مهم نیستی احتمالا ... !
اون موقع ها که مهم بودی گذشت !
که داشتیم می مردیم برات اسم انتخاب کنیم ...

قالب انتخاب کنیم ...

سر یه قالب عوض کردنت دعوا بشه !
گذشت آقا گذشت !

دعوا نداریم که ! تموم شده دورت آقا ! هرّی !


پ.ن:تولدتم مبارک مُرده !‌

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:2  توسط نگار  |