تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
شنبه سوم مرداد 1388
(همیشه با یک آهنگ شروع می شود) . . .

 stare up at the stars
I wonder just where you are
You feel a million miles away
(I wonder just where you are)
Was it something I said?
Or something I never did?
Or was I always in the way?
(Was it something I did?)
Could someone tell me what to say to just make you stay?

I need a little more luck than a little bit
Cuz every time I get stuck the words won't fit
And every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by

I need a little more help than a little bit
Like the perfect one word no one's heard yet
Cuz every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by this time

I know it feels like the end
Don't want to be here again
And we could help each other off the ground so we never fall down again
What it takes I don't care
We're gonna make it I swear
And we could help each other off the ground so we never fall down again
Again

.

.

.

Tongue Tied by Faber Drive


پ.ن. این یک شروع دیگر است. آماده ی پست جدید باشید.
پ.ن.ن. می آید. هفته ها خودکار به دست بنشینید، بالاخره می آید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:13  توسط خورشید  | 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

فك كن نشستي داري نهارتو مي خوري و يهو دنيات رو سرت خراب شه !‌
چه قد كيف مي ده زير آوار عشقو تجربه كني !‌
و دوست داشتنو به عشق تبديل كني و

فكر كني كه شايد روزي به همه شان ثابت كني كه زكّي‌!‌‌


۱-و من روزی به همه تان خواهم گفت زکّی !

۲- زکّیه من سبزه ! مال شما چه طور ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گوینده پشت رادیو می گوید : بهترین کاری که امسال انجام دادید رو برای ما اس ام اس کنید. شماره های ما... و تو می مانی با این سوال در ذهنت که بهترین کاری که امسال انجام داده ای چه بوده! همه ی کارهایت عین هم بوده اند. هیچ کدام از آن یکی بهتر نبود، بدتر هم نبوده. بهترینی وجود نداشته است. انگاری یک کلمه دارد توی ذهنت وول می خورد: روزمرگی! هضم نمی شود... یعنی چی که بهترینی وجود ندارد؟!


میگم بد نیس یه کم وقت برای هم بذاریم...

ته ش همه کنکور میدیم. نه ربات به دردمون می خوره نه المپیاد. تازه بعد کنکورم فقط خودمون برای هم می مونیم. خوب نیست دوستیامونو پای درس خراب کنیم... جدی میگم! کاش اندازه ی ۵ دقیقه به این قضیه فکر می کردیم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط رومینا  | 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
و گهش بگیرند این مدرسه را. همه چیز . همه کس!!

همین و بس! حالم به هم میخورد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:34  توسط رومینا  | 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
مقدمه:
من زیاد دوست ندارم توی سرنوشتمان به جز دست نوشته چیزی بگذارم. مگر اینکه آنقدر..."واقعی" باشد که مثل دست نوشته حسش کنم--کنیم. و دوست هم ندارم مثل بعضی ها کار کسی را کپی پیست کنم صاف بگذارم کف دست بقیه. ولی این متن که می نویسم : ۱. برایم به طور خیلی جالبی واقعی است مثل نوشته ی خودم، ۲. نام نویسنده اش را نمی دانم، با یک ایمیل فوروارد شده به دستم رسیده است. به هر حال، ببخشید از کپی رانگ :دی.

رفته ها و مانده ها

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

***

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.

***

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که مانده اند  هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

*** 

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند‎.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.‎

***

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند‎.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند‎.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید وآیا اصلا کار گیرشان میاید؟

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میآیند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.‎

***

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.‎

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند‎.

***

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند‎.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند‎....

***

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎.

***

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند‎.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند.‎

***

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند‎… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند‎.

 

ختم کلام:
هاه! بشر چه مچ گیری ای می کنند، ها...! به نظر من همه اینها خیلی خنده دار راست بود شاید به جز تکه ی دو تا مانده به آخری، شاید هم نه. شاید بعضی چیزها فقط تلقین باشد، شاید هم نه. تو...؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:3  توسط خورشید  | 

شنبه پنجم بهمن 1387

 آری آری عزیزم،

 

درست فکر کردی. دوباره هجوم افکار و خاطرات مختلف است که می نویسم. صندوقچه ی خاطرات ارزشمندمان که تو هستی. گفتم این یکی را هم بنویسم که حتما داشته باشی. بخصوص که این یکی را خودت ساختی. نتیجه ی چیزی است که تمام این مدت تو محکم نگهش داشتی...دوستی ما.  

بامزه است خیلی. می دانی چی؟ یاد سوم دبستان افتادم. کتاب تعلیمات اجتماعی مان. یک درسی بود...چه بود؟ درس پست. دختر آقای هاشمی می خواست به دوستش در شهرستانی نزدیک نامه بفرستد. بله همین بود. هاه! چطور ما همان طور که در مورد اینکه آدرس را کجای پاکت می نویسند می خواندیم، در ذهنمان تصور می کردیم که آخ چه حالی می دهد. آدم با دستهای خودش یک نامه بنویسد و توی پاکت بگذارد و داخل صندوق پست بیندازد. فقط فکر اینکه طرف فرضا ۲ خیابان بالاتر چه عشقی خواهد کرد وقتی پاکت مهر و موم شده را دستانش بگیرد از لذت سرشارمان می کرد. دو سه بار برای هم نامه نوشتیم و تمبر زده از زیر در خانه ی هم دیگر انداختیم تو. آن موقع کاملا قانع شده بودیم که "آقای پستچی فقط توی کتابها کار می کند".
همان سالهای دبستان بود که کتابهای "من و بابام" را می خواندم. در یکی از داستان کوتاهش پسر چیزی در مایه های نقشه ی گنجی را روی کاغذ پوستی می نویسد و در بطری می گذارد و داخل دریا می اندازد. کسی سالها بعد در یک جزیره ی دور افتاده آن را از آب می گیرد. همین کافی بود که از آن به بعد همه چیز را روی کاغذ پوستی و توی بطری شیشه ای بنویسیم. به خصوص "نوشته های سری" بین خودمان را. همه شان را نگه داشتیم. همه شان را دارم هنوز.

آه، آه، این حرفها را ول کن. "ویولن ایتالیایی" پدر خوانده را شنیده ای؟ هاه. می زدیمش. چند سال بعد تر از آنهایی که گفتم بود. چند سال بعد بود از لحاظ زمان. ولی سالها و سالها بزرگتر بودیم گویا. بهش می گفتیم انجمن موسیقی. چقدر، چقدر، رها بودیم سه شنبه ها بعد از مدرسه. پرواز می کردیم به راستی. می زدیم، می خواندیم، می خندیدیم. مست بودیم؟ شاید. تک تک نتهایی که می زدیم، عشقی که باهاش در دلهایمان شعله ور می شد، به داغی همان موقعها حس می شود در این لحظه. چقدر رها بودیم..

از عشق می گفتم...؟ عاشق هم شدیم این وسطها! بارها و بارها. نمی دانم از کدام بیشتر لذت می بردیم. عاشق شدن، یا با خنده نخدی در موردش با هم دیگر حرف زدن. چقدر گفتیم ها! و کلی هم می خندیدیم. به سادگی خودمان و این عشقهای کوچکمان. بامزه است آخر. همین الان هم که بهش  خنده ام می گیرد از طرز حرف زدن حق به جانبمان. چی بگویم دیگر؟ آن موقعها برای اینکه این رمز و رازهای "بزرگ" زندگی مان بین خودمان بماند به بقیه می گفتیم "بعضی چیزها نگفته قشنگترند". ولی بذار حالمون رو بکنیم بابا. کی به کیه؟ ها ها ها!

و بعد به حرکت فکر می کنم. به اینکه چطور تغییر بعد از تغییر طوری فرا می رسد که مثل یک دوربین با شاتر سریع تنها چیزی که روی فیلم ظاهر می شود خطهای تار سرعت سوژه است. چطور خاطره هایی که در لحظه زندگی شان می کردیم گذشته شدند و چیز های "جدید" (گویی می گویند) پیش چشمانمان سبز شدند. سه چهار سال پیش بود که وارد یک دنیای برزگتر شدیم. سال اول راهنمایی یادم هست تا قدری بهمان خوش گذشت که در وسط آن همه تفریح و بازی و لذت خالص، نمی توانستیم تصور کنیم چیزی بهتر  از آن که ما داشتیم وجود داشته باشد. هر روز مثل رفتن به شهر بازی برای بچه ها شاد بودیم و غش غش می خندیدیم و حال. حال معمولی.

ها ها، سال دوم شروع شد. با دوستان قبلی نبودیم دیگر البته. آدمها اولین مهره هایی هستند که با دیگری جایگزین می شوند در بازی سرنوشت هر کس. اینبار هم شاید دیدار آدمهای جدید بود، شاید نقطه تقاطع چند فاکتور مختلف بود. ولی هر چه بود، آنطور "با هم بودن" همه ما پدیده ای بود که تا به حال ندیده بودیم. آن همه انرژی که در یک زمان، یکجا و در یک جهت متمرکز شده بودند به قدری تصویر قوی ای ایجاد می کرد که گهگاه بی اختیار  یک قدم به عقب بر می داشتیم و به زندگی می گفتیم دست مریزاد. و خوشحالی مان در آن زمان هم عمیق تر از آنچه بود که تا کنون حس کرده بودیم. خوشحالی توام با درک ارزش لحظه ای که در دست داشتیم. درک اینکه چرا نباید از دستش بدهیم. درک اینکه چطور در همان یک لحظه نهایت "زندگی" را بکنیم. و آن زمان شاید زمانی بود که تو به دنیا آمدی، آری آری عزیزم. شاید زمانی بود که تو در دلهایمان زنده شدی. هر چند که ماهها بعد بود که برایت اسم گذاشتیم و به نزدیکانی که "نگاه" می کردند نشانت دادیم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم که یک پیوند محکمتر از دوستی در حال شکل گرفتن بود با هر قدم که با هم بر می داشتیم. زمان گذشت و دیگر دقیقا هر دقیقه هر روز در کنار هم نبودیم. گفتیم تمام شد. جدا شده ایم. می گفتند سخت است، همین است که است. ولی ما خداحافظی را دوست نداشتیم، پس با هم ماندیم. به همین سادگی. باز هم دوش به دوش هم جلو رفتیم. از آن موقع یک روح بودیم، عضوی جدانشدنی از سرنوشت یکدیگر. با هم بالا رفتیم، افتادیم، خراب کردیم، دوباره از نو ساختیم...بزرگ شدیم، در کنار هم. و البته تو آنجا بودی، آری آری ام، تا هر دم بهمان یادآوری کنی که چرا با هم هستیم. از من می پرسی، نمی شد بدون هم این مسیر. یا دست کم هرگز به این "قشنگی" نمی شد...آن طور که به یادش خواهیم آورد همیشه.

آری آری عزیزم، همین این حلقه ی گرم اهالی ات را می بینی؟ همین چهره های آشنای بازتاب شده در این حباب بزرگت، بار دیگر همه ی اینهایی که گفتم را به همین نابی و "از-ته-دل" ای که من به یاد می آورم و نوشتم برایت، برایم زنده کردند. واااااای آری آری عزیز چطور بگویم که بفهمی!

عشق دریافت یک جعبه ی واقعی با آدرس واقعی خودم رویش و آدرس یک نیمکره آن ور تر پریسایم کنارش!
عشق خواندن طوماری جاسازی شده در یک  شیشه شیر، که نقشه گنج نیست بلکه خودش است!
عشق دوباره گوش دادن به ملودی هایی که با نت به نت زدنشان برای همیشه در خاطرم ثبت شده اند! 
عشق دیدن کلمات دست نوشته ی کسانی که برای آنها می نویسم هر چه می نویسم در اینجا را!
عشق شنیدن چرت و پرتها!
عشق "آنجا" بودن را حس کردن!
عشق داشتن یک قطار "سمپاد" جلوی پنجره ام که هر روز صبح که بلند می شوم بهم بگوید که از کجا آمده ام و به کجا می روم!
عشق تایید "تعلق داشتن" بین این حلقه دوستانی که عاشیقیشون خواهند بود تا همیشه!
و عشق همچنان داشتنشان! پیشم. همین جا.

کادوهایی بودند که بکس حبابی تو، آری آری، برای تولد ۱۵ سالگی ام بهم هدیه کردند.
چی؟ آره، ها ها! یک عشق دیگه اش هم این بود که یکی دو ماه بعد بهم رسید. به این می گویند سورفیریز یا نه؟!؟ درست می گویی، می دانم! امکان ندارد! اصلا نمی شود که به مغزشان هم رسیده باشد. من هم همین را گفتم اول. ولی...

ببین داداش.

تا حالا "آری آری" ای بودی...؟

اینطوریاس.

 

دم همتون به گرمی لپای قرمز شده ی من! بیشتر از این نمی تونم بگم!

 

 


پاورقی: هه! می گم بی کلام شدم بگید چشم دیگه! آدمو وادار به چه جون کندن هایی می کنن به خدا!

پاورقی ۲: خیلی طول کشید، نه؟ خب مهم نیست. یک کم مزه بچشید! ولی خدایی کامپیوتر ها که خراب شد من همه ی این را با دست نوشتم. بعد ادیت کردم و تایپدم تو بلاگفا. درست مثل اون موقعها! خیلی چسبید جان شما...:دی!

پاورقی ۳: هر چقدر هم که باید این پست را آپ می کردم، از باحالی همت آپ کردن آرزو کم نمی کند. پایین را بخوانید. خیلی توپه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:50  توسط خورشید  | 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

این نقطه از دنیا زمان نداشت و من یک زمانی زیر لب می گفتم: " آری آری جان خود در تیر کرد آرش..."

و آن موقع همه عاشق بودند؛ هنوز هم هستیم. ولی  دیگر عشق ها رفته اند لای شیار های قلبمان قایم شده اند و از آن دور دور ها به ما می گویند: "خاک بر سرتان که این یک وجب جا را هم جمع و جور نکردید. تک تکتان می خواستید دنیا را تکان بدهید و چه شد؟ هیچی! رفتید قاطی آدم های دیگر عین آن ها مثل خر خواندید و مثل خرس خوابیدید و مثل کبک سرتان را کردید زیر برف!" و من دلم به حال عشق ها می سوزد که به ما(!) دل خوش کردند! آری آری... عشق ها شما هم اشتباه کردید.( :(( ) و من اگر می توانستم این "آری آری" را حذف می کردم که کوچک ترین خط اتصال هایمان هم قطع شود تا دیگر به هم فحش ندهیم و دلمان برای هم تنگ نشود. آن یکی برود با اکیپ جدیدش و آن یکی که حتا جواب سلام نمی دهد هم دیگر احساس مسئولیت نکند.

ببندید در این خراب شده را...!

و من آنقدر گیجم که تولد آری آری که هیچی؛ تولد وبلاگ خودم یادم می رود!!:))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:48  توسط رومینا 

شنبه چهارم خرداد 1387
تعظیم کن..!

صَ--صَحنه تمام مالِ تو است!

نـَ--نَمایشِ جالبی بود....

آفرین!

....!

اینکه--مَ--مَن---

هاه..!

مُ--هِم--نیست--ت!

اینکه تو--تو...

اونجا--

--تنها--ا--

رویِ--صَ--صَحنه...

لَ--لَعنتی...!

چـِ--چِقدر قَ--شَنگی!

هم--همون ج--جا..!                             

 اِ...؟

هنوز که تَ--تَعظیم--نکردی-؟

تَ--تَعظیم کن ...!

دَ-دَست بزنید برایش..!

با یِ--یِک دور دیگر تشویق چطوری؟...

پـَ--پَنج دقیقه دیگر می--می مانم تا--تا ببینیم--م ---

چـِ--چِکار می کنی...؟

بـ--بهت گُ--گُفته بودم ز--زشت می شی وقتی گِ--گِریه می کنی...

نه...نکن!

گِ--گِریه ،

نکن!

بعد از این حَر-فا--ا ،

اجرایِ خو--خوبی بود!

وا-واقعا با--باور کردم خودتی...

وَ--وَلی!

حـِ--حِیف!

پرده ها دارن--بَ-بَسته می شن..!

اجرای خوبی بود

خـَ--خَسته نباشی!

ای-این--آ--آخرین--پِ--پیک--به افتخارِ-- قَ--قَهرمانِ صحنه!

....!

 

 

چی--ی..؟

لو--لویی ِ شا--شانزدهم..؟...

آخ آخ آخ...

 ها ها

یـ--یک خی-خیانتکار...

 

 

 

 

 

 


 

 کا--کات!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:22  توسط خورشید  | 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
نمی خواستم بنویسم.

نمی خواستم. نمی توانستم.

به خودم قول داده بودم دیگر بهت فکر نکنم.

                                      قول داده بودم.

می خواستم چند روز در خلأ خلوت خودم شناور شوم، 

                                                   تا همه چیز  تمام شود. 

آخر می دانی که دردِ متداوم آدم را از پای در می آورد،

       و تو بهم یاد داده بودی که همیشه قوی باشم...

به همین خاطرگفتم بگذارم

                       درد، در یک لحظه کار خودش را بکند.                    

                   بگذار بکند!  بگذار خرد کند! در یک لحظه!          یک فریاد!  یک شیون!

                                                                                 و دیگر تمام.

بگذار همان طور که یادم داده ای باشم...

نمی خواستم ببینی که واگذار کردم.

در آخرین لحظه.

 نه، استاد! 

 ما از آن شاگردها نیستیم...!

خلاصه،

ولی نشد استاد.

نه اینکه نشد محکم باشیم ها!

 نه استاد!

نشد که ننویسم برایت.

                                تصاویر !               خاطره ها !              رنگها !

                    همه پی در پی از جلوی چشمانم می گذرند...

                            همین الان...!

                               در آلاچیقت هستم !

                                آخ...!    چقدر!  چقدر این جا را دوست می دارم!

                                       چقدر گرم است!      چقدر بکر است !  چقدر مالِ ماست ...!

                                  انگار همین دیروز بود !

                                      ما ، هممون ، توی آلاچیق دور هم نشسته بودیم !

                                      انگار--چطور بگویم ؟    

                                        خلوت !    ولی زنده ! 

                                                         با عشق !    

                                                               ته لذت !

                             هنوز که هنوز است قلبن تند تند می زند!

                                             ذره ذره ام سرشار است! سرشار از ...

                                                                                              آلاچیق!

      الان در حیاط هستم !

      خیره خیره، محو پیکر با شکوهت !

         آجرها، سقف های سبزت .

          یادم می آید بار اول که دیدمت گفتم:

                 "مثل یک آغوش باز ِ باز .. "

                   خدا می داند تا به حال چندین بار به همین آغوش باز پناه برده ایم....

    ما خیلی به تو بدهی هستیم!

       تک تک لحظات این چند سال را...

          راستی چطور انقدر قشنگ بودند ؟ چطور استاد ؟

                                             چطور این کار را کردی؟

    حالا که می رویم می خواستم  جواب این یک دانه سؤال را هم بدانم....

               ولی می دانم!

                          می دانم چه می گویی!

                              می خوانی ، می خوانی!

                                                 مثل همیشه!

                               " صدای پای بارون! حلقه های تو در تو!..."

                                                                           ....

                                              حلقه..... حلقه.....

                                                حالا ما هم می خوانیم!

            " در نفس سازی ، چرخ آسیابی!

                  دامان صحرایی، بر موج آبی!

                  در گیسوی پیچک فرو می ریزد از  پس تنهایی، با بی قراری باد...! ..."

                               خیسی باران تا مغز استخوانمان نفوذ می کند!

                                              می خوانیم ، می خوانیم!

                                                                  آری، البته !

                                                      و  این عشق است !

                                                              این!        همین !

                                     حلقه ...باران...                            

                                                   حالا می فهمم کجا عاشق شدیم ...!

                                                    حالا می فهمم کِی عاشق شدن را یادمان دادی...!

                                                    حالا می فهمم،

                                                             چه کسی عاشقمان کرد ....

                             دمت گرم، استاد .

                                       دمت گرم .

                                                

                                                                * * *

      

و حالا،

برای آخرین بار،

روی پل عابر پیاده ی رو به رویت می ایستم

 چند کلمه حرف آخر دارم که باهات بزنم:

   

    می خواهم یک بار دیگر بدانی که خیلی بر گردن ما حق داری.

    خودت می دانی چگونه دو سال پیش واردت شدیم. ۱۷۵ تا بچه.

    فکر نمی کنم اگر جای دیگری جز اینجا بودم،

    انقدر" بزرگ" ...... ترکت می کردم.

    آن چیز هایی که یادم دادی را،

    همیشه به یاد خواهم داشت...

    قول می دهم.

        می خواهم بدانی که تنهایت نمی گذاریم.

        به اول، دومها سپرده ایم که مواظبت باشند.

        می دانم که آنها هم تا چند سال دیگر مثل ما می شوند.

         " ما همه فه، ره، زه، الف و نون، هه، فرزانه هستیم...! "

        غصه نخور، مواظبَت هستند، همان طور که ما بودیم.

        قول می دهم.

            می خواهم بدانی که ما بر می گردیم.

            هر چقدر هم که دور برویم.

            و وقتی برگشتیم،

            به ما افتخار خواهی کرد.

            قول می دهیم.

            پس منتظر باش.

                و فقط یک چیز دیگر را هم بگویم...

                                                           .....

                                                             ...خیلی دوستت دارم.

 

بعد چشمانم تار می شوند...

پشتم را به مرکز راهنمایی فرزانگان می کنم

راه می افتم

و دیگر سرم را بر نمی گردانم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:27  توسط خورشید  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
از حلقه ی دوستانش که بعد از امتحان دور هم جمع شده بودند بیرون زد. هراسان از راهروهای طولانی مدرسه گذشت. باید سریعتر خود را به در مدرسه می رساند. فقط از اینجا بیرون می زد. در هوای گرم تا حدی دم کرده ی مدرسه نمی توانست نفس بکشد. همانطور که نفس نفس می زد به تندی در مدرسه را باز کرد، و بیرون زد.

آخیش...یک نفس راحت کشید. چند قدم جلوتر رفت. چشمانش را بست و گذاشت باد خنک زنده اش کند. چنگی در موهایش زد. احساس کرد بهتر شده است. 

سرش را بالا کرد و نگاهی به زمین چمن بزرگ بیرون مدرسه انداخت. سایه ی درختها روی راه باریک میان چمنها که مدرسه را دور می زد افتاده بود. سکوت و خلوتش آنقدر هوس انگیز بود که او را بی اختیار به طرف خودش کشید. شروع به قدم زدن کرد. همه جا آرام بود. فکر کرد: "اینجا جهان آرام است". احساس کرد باد که موهایش را (فکر کرد :"موهای وحشی!") عقب می زد، انگار همه ی افکار در هم ریخته اش که تا چند دقیقه پیش داشت دیوانه اش می کرد را هم با خود می برد. احساس کرد سبک شده است.

نگاهی به سر و وضعش انداخت. بلوز سیاه، شلوار جین آبی پررنگ، همانطوری که قرار بود باشند. به زمین نگاه کرد. آهان! و کفشهای سرمه ای آل استار. خندید، فکر کرد: نکته اینجاست!کفشهای سرمه ای آل استار! خندید.

سرش را بالا کرد. نگاهش را به زمین سبزی که زیر نور آفتاب می درخشید دوخت. فکر کرد: چقدر زیباست. چیزی را به یاد آورد و خندید. اصلاح کرد: خیلی "قشنگ" است.

کم کم داشت خنک می شد. احساس کرد کمی سردش شده است. سر پیچ بعدی از سایه بیرون آمد. اولین پرتو آفتاب همه ی صورتش را گرم کرد. لبخند پهنی حاکی از رضایت صورتش را پر کرد. فکر کرد: "یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، ..."...

باور نکردنی بود! چطور در عرض چند دقیقه همه چیز را فراموش کرد؟!

ابرهای پنبه ای قلمبه سلمبه را که نگاه می کرد، فکر کرد: آدمها چقدر احمقند. همانطور که دنبال طرح حیوان توی شکل ابرها می گشت، حجی کرد: د--ن--ی--ا

یک هلی کوپتر از بالای سرش می گذشت. سرش را بالا کرد و همانطور که سوت می زد، فکر کرد: الان آدمهای توی هلی کوپتر یک نقطه می بینند توی یک صفحه ی بزرگ سبز.

و آنها یک دختر دیدند، با موهای وحشی در دست باد، کفشهای سرمه ای آل استار، و چشمانی خیره به آسمان--...یک ذره آبی تر.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:54  توسط خورشید  | 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

من و اشک

خنده ی ترا هرگز ندیدم. به خاطر نمیاورم که یکوقت دندانهای سفیدت را از میان لبان سرخت به من نموده باشی.هرگز،هرگز... من و تو همیشه میگریستیم، همیشه اشک می ریختیم. گویا ما لذت خندیدن را در گریستن یافته بودیم یا از گریستن بیش از خندیدن لذت می بردیم.

عاشق بودیم و یکدیگر را دوست می داشتیم. اما هیچگاه از عشق طالب وصال نبودیم، بیاد میاوری که وقت لب هم را مکیده باشیم؟ حاشا، ما عاشق بودیم نه شهوت پرست. ما از عشق، سوختن و از  سوختن، درد لذت بخش آن را دوست داشتیم.

ما میگریستیم... شب و روز و گاه و بیگاه اشک از چشممان جاری بود. مدتها در بر هم می نشستیم. گونه هامان را بهم می گذاشتیم ، چشمهامان را به نقاط دور دست می دوختیم و بی اختیار و بی جهت ،من از دیدگان تر و تو از چشمان زیبا ، اشک بر دامنت می فشاندیم. اشکهامان با هم مخلوط میشد و دامان تو در آب می افتاد. گاه سرمان را میگرداندیم و بهم می نگریستیم، تو اشک چهره ات را شسته بود، مانند گلی که باران بهار غبار از رخساره اش سترده باشد می درخشیدی، آتش درونم را دامن می زدی، بی خود و بی قرارم می کردی و جامه ی صبرم را می دریدی... آنگاه من سرم را پیش می آوردم ، آنقدر به تو نزدیک می شدم که تپش قلبت را می شنیدم، نفس گرمت را حس می کردم، و لرزش نامحسوس لب هایت را می دیدم، سرم را در دامنت پنهان می کردم و ساعتها بی اختیار میگریستم. اوه! من از این سوختنها و گریستنها چه لذت می بردم!

دیده ی من و دامن تو همیشه تر بود...

دوش قطره اشکی از چشم چکید و بدامانم غلطید با من بزبان آمد. گفتمش چیستی؟... گفت خونی هستم که رنگ از دست هشته ام. پرسیدمش از کجا میایی؟... جوابم گفت- از دل.

گفتمش از دل چه خبر داری؟... گفت – در دل غوغا بود!

پرسیدم –غوغای دل را به چه تعبیر می توان کرد؟...

گفت: این عشق ،- فغان از عشق!- این عشق در دل آتش ها افروخته است!

پرسیدم عشق چیست؟

در نور شمع چرخی خورد و برقی زد ، آنوقت خندید و جلو آمد و بگوشم گفت:

« عشق را نمی دانم چیست؛ اما آنقدر هست که ،

گر با غم عشق سازگار آید دل،

بر مرکب آرزو سوار آید دل!

گر دل نبود کجا وطن ساد عشق؟

ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟»


احمد شاملو - رشت بازداشت گاه سیاسی شوروی 20 اسفند 1322

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4  توسط رومینا  |