تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

فك كن نشستي داري نهارتو مي خوري و يهو دنيات رو سرت خراب شه !‌
چه قد كيف مي ده زير آوار عشقو تجربه كني !‌
و دوست داشتنو به عشق تبديل كني و

فكر كني كه شايد روزي به همه شان ثابت كني كه زكّي‌!‌‌


۱-و من روزی به همه تان خواهم گفت زکّی !

۲- زکّیه من سبزه ! مال شما چه طور ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نگار  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

و آدم ها می آیند و می روند و تک تکشان برای من یک دنیا خاطره می گذارند که بعدها به شان فکر کنم. و من هر کسی غیراز تن فیزیکی خودم را "آدم ها" می نامم.*

و من فیلم نگاه می کنم. برخلاف ذهن خراب شما، فیلم صحنه نداشت. وای... خدایا! دلم می خواست جای دختر فیلم باشم  و یکی، یک ستاره به نامم بزند و هم زمان با آن آدم یک شعر را زمزمه کنم.

و من امروز به بهار می گویم :« من شوهر می خوام.» و او بدون اینکه چشم هایش را گرد کند می گوید:« منم.» می گویم:« یه زندگی عاشقانه.» بهار می گوید:«  آره.» و من در آن لحظه حس می کنم من و بهار خیلی حرف های نزده ی هم را فهمیدیم. حرف هایی که شاید نباید زدشان.

و من به کارنامه ام خیره می شوم. هیچ حسی نیست آیا؟! نمره هایم خوب شده. توی گوش خودم زمزمه می شود:« چرا؟ »

و من ته ته ش، راست راست ش را که بخواهم بگویم هوس آغوش گرم دارم!

 

*جمله دزدی است.

**هر چه قدر فونت ریزتر باشد نشان دهنده ی آرامش من است و این فونت تاهومای 9 استو یعنی من خیلی آرامم؛ البته فعلن!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط رومینا  | 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

من دلم می خواست زندگی یک بازی بلوف بود. دلم می خواست خودم سه تا برگ آس داشتم و تو دو برگ می گذاشتی وسط و می گفتی دو تا آس! و آن موقع من با پوزخند می گفتم بلوف! تو مجبور می شدی کارت هایت را برگردانی و من می دیدم که بلوف زدی! و تو آن وقت می خندیدی؛ از آن خنده هایی که دلم برایشان ضعف می رود. بعد می گفتی:« آره خانوم! بلوف بود! » و بعد دوباره با هم می خندیدیم...

 


و من چه دل خوشی دارم که هنوز هم تو را در رویاهایم می بینم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:2  توسط رومینا  | 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

 

   قلم رادر دست گرفته بود،پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست جز چیزهایی که تا آن موقع نوشته بود بنویسد.

 

لیست های خرید، شماره تلفن های هول هول ، فرمول ها، تکالیف... .

 

لابه لای همه چیز هایی که نوشته بود را گشت.

 

                                                 نبود که نبود.

 

چیزی که از خودش باشد نبود.

 

   قلم رادر دست گرفته بود، پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست چیزی از خودش بنویسد.

 

حرف های توی سرش زیاد بودند.

 

 مثل نمد به هم پیچیده.

 

 لابه لای آنها را گشت.

 

                        پر بود.

 

 پر چیزهایی که می توانستند قل بخورند و از نوک قلمِ منتظرش بیرون بریزند

 

 ولی همه هل می دادند و هول میزدند که بیرون بریزند،ولی تا می آمدند بیرون بیایند یکی محکم می گرفتشان و سعی می کرد خودش را بیرون پرت کند.

 

حرف های سرش می جوشیدند.

 

از این شلوغی سرش درد گرفت.

 

 بغضش هم گرفت.

 

آخر از شلوغی می ترسید. 

 

 می ترسید گم شود.

 

می ترسید توی مغز خودش زیر دست و پای حرف هایش له شود.

 

.

.

.

 

قلمش را پرت کرد وبلند داد کشید: "ساکت"





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:38  توسط آرزو  | 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

 

توی دستت یک طوری فشارشان میدادی انگار بار اولت است می بینیشان !

همان توپ های ژله ای و کوچک را می گویم ها !

همان ها که لیز می خوردند از توی دستت !

همان ها که نمی ترکیدند هیچ وقت ...

و من خوب یادم است ؛

همان روزی که فردایش مردی ،

توی دستت یک طوری فشارشان می دادی که انگار بار اولت است می بینیشان

 


 

پی نوشت 1: و ما چه روزهای قشنگی که نداشتیم قبل از اینکه بمیری!

پی نوشت 2: . . . ...... .   .   .    .       .                .                ......... . .. .     .  .....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:19  توسط میتی  | 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

خودش را پهن كرده بود روي ميله هاي پل هوايي ...

سرش را آزاد می گذاشت که برود عقب ...

اینطوری آب دهانش را سخت تر قورت می داد ...

و از این حالت چقدر خوشش می آمد ...

-          شب عیده ، یکی می خری ؟ ثواب داره به خدا ... !

برگشت ؛

دخترک با آن دماغ کثیف و موای بور و بلیز زرد و شلوار قرمز و روسری بنفش ، یک جعبه فال گرفته بود جلویش و داشت دماغش را می کشید بالا !

چقدر شبیهش بود آخر خدا !

درست مثل آن شبی که 2تایی آمده بودند روی پل ...

آن شب ماه گرفته بود ... !

بدون یک کلام حرف ، تا خود سپیده ، به ماه نگاه کردند و به چشمان همدیگر ...

-          همه اش یکجا چند ؟!

دخترک تعجب کرد ...

آقا ما گدا نیستیما ... کار می کنیم ...

( لبخند )

-          من فقط پرسیدم همه اش یکجا چند ؟!

و بعد وقتی دخترک تمام آن پول ها را می چپاند توی جیبش ؛

آن وقت چی شد ؟!

هیچی !

فقط سرش را بالا آورد و دید که یک عالمه فال توی هوا تاب می خورند و مرد ...

و مرد که نیست ... !

و بعد ،

صدای ترمز ...

دخترک اما ؛

جرات نکرد زیر پل را نگاه کند ...

 


هه ! پی نوشت نداره دادا !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:46  توسط میتی  | 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

نمی نویسم .. آقا جان اصرار نکن دیگر ... نه !

نه عزیز من  ... نمی نویسم دیگر !

گذشت آن وقتی که محلت داشتید برای عذر خواهی و بدست آوردن دل من ...

حالا دیگر دیر است حسابی !

چقدر گفتم : هوا گرم است ، مردیم ، هلاک شدیم در این اداره ی وامانده ! پنکه هاتان جواب نمی دهد!

انقدر گوش ندادید که این مطلب از حالت به قول بچه ها گفتنی "سکرت" در آمد و نشت کرد به آنور آب و چه بسا دورتر و رسید به بلاد کفر و به قول آقام خدا بیامرز همان سرلخت خانه !

حالا دراز گوش کرایه کن تو این تورم و باقالی ها را بار بزن به کجا ؟ توی این گرانی اجاره ملک که دیگر انبار پیدا نمی شود برای بار کردنش ...(!)

نباید نشت می کرد که کرد !

اثر گلخانه ای کشف کردند و کلی سمینار و فستیوال و کارنیوال (!) به راه انداختند و کلی کنگره و کنفرانس و همایش راه انداختند که چه ؟ امسال 2درجه گرمتر از همین موقع توی قرن پیش است !!!

حالا بیا و ببین همین "اجنبی" ها در "اجنبی گاهشان" چه غوغا ها که به پا نکردند در باب همین 2درجه!!

آنوقت ما چه خواستیم ؟ یک پنکه ی قوی تر که ژاپنی باشد نه از این چینی ارزون های قلابی!

آخر یکی نیست بگوید چقدر مگر فرق است بین چشم های بادومیشان و خط و زبان و کشورشان که جانمان را به لب می رسانید برای خریدن یک پنکه !

شما ها هیچی نمی شویدآخرش هم !

تا وقتی که مغزهایتان را بلانسبت من مثل این مرغ سفید ها هی کیش کیش می کنید توی یک قفس و آب و دان هم در اختیارشان نمی گذارید...

آن وقت تا در را باز کنید همه سرازیر می شوند و نشست می کنند به آنور آب و حتی از روی بد بختی هم که شده به آنور خاک توی مجارستان !!!

تا وقتی مغزهایتان مثل من فرار کنند همان به که خوابش را ببینید که به گرد پا یا حتی چیزهای مبتدی تر آنها هم برسید...

و من به عنوان یک مغز اعلام می کنم که حتی یک ثانیه هم حاضر نیستم در این ملامت کده بمانم!!!

 


 

پی نوشت 1: تو این وضعیت بد بختی و فقر و گرسنگی و اختلاف طبقاتی و بیماری های جهانی و جنگ ...

تو این شهر دخترهای 14 ساله ای رو میشناسم که زیر باد کولر گازی پاشونو میندازن رو اون یکی و در مورد عقاید نوکانتی بحث می کنند... (درحالی که یه سر حواسشون به سفر لوزان سوئیس که هنوز چمدون و نبستن)

شرط می بندم حتی نمی دونه کانت ماله آلمانه یا گینه ی بیسائو !!!

ولی خداییش یادش بخیر...

سال 47 بود و من بودم و یه  کافه نادری خالی و باباطاهر عریان !!!

گفتم استاد حالت چطوره ...

یه آهی کشید و گفت :

نمی توانم ، سخن نگویم ، اگر بپرسد ، کسی زحالم ...

فلک به سنگ کینه ها ...

شکسته قامت مرا ...

مگر چه کرده ام خدایااااااااااااااا ( اینجا با چهچهه ی محمد اصفهانی همراهه !!! )

پی نوشت 2: خورشید دارم گریه می کنم الان ... دلم برات تنگ میشه ... نرووووو !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط میتی  | 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

پشت کامپیوتر نشسته بودم و اسپایدر سالتیر بازی می کردم. صدای آهنگم گوش فلک را کر می کرد. صدایی آمد. صدای آواز خواندن از توی کوچه می آمد. تعجب کرده بودم چه طور از بین این همه سر و صدا صدای درویشِ شب جمعه ها را شنیده بودم. دلم می خواست ببینمش. بازیم را نصفه و نیمه رها کردم و هزار تومان گذاشتم توی جیبم ، لباس پوشیدم و خیلی سریع پایین رفتم. دور و برم را نگاه کردم. درویش سر کوچه بود و خانه ی ما ته کوچه. من هم لباسم طوری نبود که تا سر کوچه بروم. دلم گرفت. لخ لخ کنان به خانه مان برگشتم. پشت کامپیوتر نشستم . روی صفحه ی اسپایدر سالتیر نوشته شده بود :«YOU WON!»

 


-یک لحظه فکر کردم درویش مصطفاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط رومینا  | 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

یکی بودند و یکی نبود...

مخصوصن وقتی حلقه می زدند، دست های هم را می گرفتند ، آواز می خواندند، همه.

همه ی آنهایی که قصد جان مرا داشتند هم.

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود، یکی بودند و اصلن یکی نبود!

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود ؛

یکی توی آن حلقه ها بود ، آن یکی من بودم!

دست خورشید را گرفته بودم و داشتم دور و بر را نگاه می کردم!

آن خانه ی سبز را نگاه می کردم ،

خانه ای که درها و دیوارها و نیمکت ها و صندلی ها و پرده ها و سقف و حیاطش سبز بود!

خانه که روزی مال من هم بود؛

خانه که دوستش می داشتم و می دارم و خواهم داشت.

خانه ای که در آن درخت ها آمدند و رفتند ،

خانه ای که در قلبش حلقه می زدیم ،

خانه ای که خیلی درخت داشت؛

و این خانه خیلی بزرگ و باشکوه است!

ما می رویم !

ما که توی سر و کله ی هم ، هم  زدیم!

ما که موقع اش که می شد خورشید را با یک 5 سنتی عوض می کردیم!

ما که کفش های آلستار زرد رنگش را بیشتر از خودش دوست می داشتیم؛

من خیلی چیزها شنیده ام،

من ص2دای باران را که با آواز بچه ها می آمیزد را شنیده ام،

من صدای فریاد معلم ها را شنیده ام،

من خیلی فحش هم شنیده ام!

وقتی به من گفتند: "خانبگی ناخنت را نجو" فقط خندیدم!

وقتی به من گفتند: "خورشید دم در است" فقط ناخنم را جوییدم!

 


و او با همان آرامش همیشکی به سوی دریا قدم برداشت،

و لحظه ای بعد در آن ناپدید شد؛

- تنها صدای دست های مرد سیاه پوست به گوش می رسید که به نشانه ی تشویق بهم می خوردند!

 


پ.ن

1. میدونم تکراری بود ولی خوب تقلبی نبود حداقل نثرش مال خودم بود!

2. این قسمت آخر انصافن بی ربط بود!

3. این قسمت آخر رو کلن و با قصد نوشتم که هیچ ربطی به متن نداشته باشد خفن تر کنه متنو! :دی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:16  توسط میتی  | 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

من یک نفر را دوست داشتم واقعن...!

 

یعنی من یک زمانی در یک برهه ای از تاریخ عاشق بودم...!

 

ومن آن برهه را خوب بیاد نداشتم...

 

تادیشب...

 

و من دوباره دیدمش...

 

وخاطرات زنده شدند...

 

فکر می کردم می توانم فراموشش کنم...

 

اما نمی توانستم!...

 

ومن آن برهه را خوب بیاد دارم...

 

من تپش قلب ها را خوب یادم است...

 

و سنگینی نگاه ها را هنوز حس میکنم...

 

و انتظار، هنوز تلخی اش زیر زبانم است...

 

و من هنوز عاشقم!...

 

سعی می کردم فراموش کنم...

 

و موفق بودم...شاید؟!

 

آنی که دوستش می داشتم هم اسم تو بود!...

 

و اسمت خیلی باشکوه است...

 

و من تورا دوست می دارم!...

 

آنی که دوستش می داشتم هم اسم تو بود...

 

و مرا نمی خواست...

 

اسمت خیلی برایم دردناک است...

 

من آن برهه را که او از من فرار می کرد خوب بیاد دارم...

 

و من ...

 

من بغض کرده ام کمی!...

 

 


 

پی نوشت 1: من واقعن د،و،س،ت،ش  می دارم!...

پی نوشت 2: من گریه نمی کنم!...

پی نوشت 3: من پیاز پوست می کنم!...

پی نوشت4: و کاش زندگی مثل آن دخترکی بود که عاشق بود و کسی نمی فهمید و او باز عاشق بود!...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:21  توسط میتی  | 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

بچه که بودیم، آرزو داشتیم عروسک هایمان زبان باز کنند با ما حرف بزنند. آرزو داشتیم آن چشم آبی شیشه ای یک بار بدون این که ما بخواهیم باز و بسته شود. دوست داشتیم وقتی سرسره بازی می کنیم همراهمان از سرسره پایین بیایند. ولی کم کم باور کردیم عروسک ها چیزی جز پارچه و پلاستیک نیستند. کم کم قبول کردیم که آرزوی راه رفتن با عروسک ها را باید به گور ببریم. یواش یواش ایمان آوردیم که حرف زدن با عروسک ها فایده ای ندارد. بزرگ شدیم. عروسک هایمان را کنار گذاشتیم. فکر کردیم کسر شان است اگر دوباره بقلشان کنیم. اگر دوباره ببوسیمشان. اگر باز هم کنار خودمان بخوابانیمشان. فکر کردیم مسخره مان می کنند اگر شب از پتوی خودمان بزنیم تا عروسک ها سرما نخورند. کم کم احساس کردیم چیزی گم کرده ایم. فکر کردیم، دوستی که بوده الان نیست. ولی آنقدر خوابمان خرگوشی شده بود که نفهمیدیم از دست رفته مان عروسک هایمان هستند. نفهمیدیم اگر روز به روز داریم بزرگتر و بدتر می شویم به خاطر ترک کردن عروسک هاست. این نفرین عروسک هاست که همیشه پشت سر ما می ماند. این نفرین آنهاست، چون ما آنها را ترک کردیم. این نفرین پشتمان می ماند تا هر وقت به کسی دل بستیم ، آن آدم برود. ما آدم ها نفرین شدیم به خیانت کاری. کم کم باید باور کنیم عروسک ها زنده اند حتا اگر من و تو صدای قلب آنها را نشنویم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط رومینا  | 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

خمیازه می کشید و حرف می زد. خوابش می آمد. نمی خواست بخوابد. با خودش لج کرده بود. روی زمین دراز کشید. چند لحظه چشم هایش را بست. خواند:« رنگ، رنگ، رنگ، آبی آسمون، قرمز و آبی و زرد می سازه رنگین کمون! » رنگ... چشم هایش را باز کرد. از خودش سوال کرد:« خدا چه رنگیه؟ عشق چه رنگیه؟ » جعبه ی مداد رنگیش را باز کرد. این که فقط بیست و چهار تا رنگ دارد. فرش اتاقش را نگاه کرد. رنگ هایش زیاد بود ولی آن ها هیچ کدام رنگ خدا و عشق نبودند. کمد لباس هایش را باز کرد. لباس هایش یا صورتی بودند یا مشکی یا آبی. هیچ رنگ دیگری نبود. صورتی... فکر کرد اگر عشق صورتی باشد کسی اعتراضی خواهد داشت؟ عشق باید صورتی باشد مثل پلنگ صورتی. هجا کرد:« خ – دال – الف ». سفید کلیشه شده بود. همه فکر می کنند خدا یک نور سفید است. باید خدا را رنگی تر می کرد. آبی کم رنگ یا نارنجی تند یا شاید قهوه ای سیر؟ نارنجی تند که قبلن تعیین شده رنگ چه چیزی باشد. قهوه ای سیر رنگ زمستان بود.  خدا بشود آبی کم رنگ، آرامبخش مثل چشم هایش. گریه چه رنگی باشد؟ خاکستری تیره! خنده چی؟ خنده باید شکلاتی باشد. یک لب شکلاتی وقتی می خندد، قشنگتر است. حالا باید فکر می کرد خودش چه رنگی باشد... مشکی با نوارهای صورتی یا مشکی با نوارهای آبی... مشکی با نوارهای صورتی را بیشتر دوست داشت. زمزمه کرد:« حالا من یه گورخر صورتی - مشکیم!» نفسش در سینه حبس شد. داشت فکر می کرد آدم های دیگر یا نارنجیند یا مثل نگار آبی پر رنگند یا مثل خورشید زردند یا شاید مثل میتی سبز باشند. ولی او تنها راه راه دنیا بود. داد کشید:«  کارپدیم ! »

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط رومینا  | 

جمعه نهم فروردین 1387

 

 گوله گوله برف می بارد.

برف می بارد در کمال ناباوری.

هفته ی اول بهار است ــــ

ولی گوله گوله برف می بارد.

                                            ***

پسرک در فکر فرو رفته بود که دید گوله گوله برف می بارد.

می توانم چهره اش را مجسّم کنم ؛

نور سفید که صورتش را روشن کرده ـــ و  کاملا محو پنجره.

هیچ چیز را نمی توان حدس زد از سیمای مبهـوتش ...

یعنی چرا !

[لبخند]

من از همان عمق ِ چشمانش ــــ

فهمیدم که گوله گوله برف می بارد.

 

 


پاورقی: پسرک...؟!

پاورقی: [لبخند] 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:22  توسط خورشید  |