نمی نویسم .. آقا جان اصرار نکن دیگر ... نه !
نه عزیز من ... نمی نویسم دیگر !
گذشت آن وقتی که محلت داشتید برای عذر خواهی و بدست آوردن دل من ...
حالا دیگر دیر است حسابی !
چقدر گفتم : هوا گرم است ، مردیم ، هلاک شدیم در این اداره ی وامانده ! پنکه هاتان جواب نمی دهد!
انقدر گوش ندادید که این مطلب از حالت به قول بچه ها گفتنی "سکرت" در آمد و نشت کرد به آنور آب و چه بسا دورتر و رسید به بلاد کفر و به قول آقام خدا بیامرز همان سرلخت خانه !
حالا دراز گوش کرایه کن تو این تورم و باقالی ها را بار بزن به کجا ؟ توی این گرانی اجاره ملک که دیگر انبار پیدا نمی شود برای بار کردنش ...(!)
نباید نشت می کرد که کرد !
اثر گلخانه ای کشف کردند و کلی سمینار و فستیوال و کارنیوال (!) به راه انداختند و کلی کنگره و کنفرانس و همایش راه انداختند که چه ؟ امسال 2درجه گرمتر از همین موقع توی قرن پیش است !!!
حالا بیا و ببین همین "اجنبی" ها در "اجنبی گاهشان" چه غوغا ها که به پا نکردند در باب همین 2درجه!!
آنوقت ما چه خواستیم ؟ یک پنکه ی قوی تر که ژاپنی باشد نه از این چینی ارزون های قلابی!
آخر یکی نیست بگوید چقدر مگر فرق است بین چشم های بادومیشان و خط و زبان و کشورشان که جانمان را به لب می رسانید برای خریدن یک پنکه !
شما ها هیچی نمی شویدآخرش هم !
تا وقتی که مغزهایتان را بلانسبت من مثل این مرغ سفید ها هی کیش کیش می کنید توی یک قفس و آب و دان هم در اختیارشان نمی گذارید...
آن وقت تا در را باز کنید همه سرازیر می شوند و نشست می کنند به آنور آب و حتی از روی بد بختی هم که شده به آنور خاک توی مجارستان !!!
تا وقتی مغزهایتان مثل من فرار کنند همان به که خوابش را ببینید که به گرد پا یا حتی چیزهای مبتدی تر آنها هم برسید...
و من به عنوان یک مغز اعلام می کنم که حتی یک ثانیه هم حاضر نیستم در این ملامت کده بمانم!!!
پی نوشت 1: تو این وضعیت بد بختی و فقر و گرسنگی و اختلاف طبقاتی و بیماری های جهانی و جنگ ...
تو این شهر دخترهای 14 ساله ای رو میشناسم که زیر باد کولر گازی پاشونو میندازن رو اون یکی و در مورد عقاید نوکانتی بحث می کنند... (درحالی که یه سر حواسشون به سفر لوزان سوئیس که هنوز چمدون و نبستن)
شرط می بندم حتی نمی دونه کانت ماله آلمانه یا گینه ی بیسائو !!!
ولی خداییش یادش بخیر...
سال 47 بود و من بودم و یه کافه نادری خالی و باباطاهر عریان !!!
گفتم استاد حالت چطوره ...
یه آهی کشید و گفت :
نمی توانم ، سخن نگویم ، اگر بپرسد ، کسی زحالم ...
فلک به سنگ کینه ها ...
شکسته قامت مرا ...
مگر چه کرده ام خدایااااااااااااااا ( اینجا با چهچهه ی محمد اصفهانی همراهه !!! )
پی نوشت 2: خورشید دارم گریه می کنم الان ... دلم برات تنگ میشه ... نرووووو !!!