تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گوینده پشت رادیو می گوید : بهترین کاری که امسال انجام دادید رو برای ما اس ام اس کنید. شماره های ما... و تو می مانی با این سوال در ذهنت که بهترین کاری که امسال انجام داده ای چه بوده! همه ی کارهایت عین هم بوده اند. هیچ کدام از آن یکی بهتر نبود، بدتر هم نبوده. بهترینی وجود نداشته است. انگاری یک کلمه دارد توی ذهنت وول می خورد: روزمرگی! هضم نمی شود... یعنی چی که بهترینی وجود ندارد؟!


میگم بد نیس یه کم وقت برای هم بذاریم...

ته ش همه کنکور میدیم. نه ربات به دردمون می خوره نه المپیاد. تازه بعد کنکورم فقط خودمون برای هم می مونیم. خوب نیست دوستیامونو پای درس خراب کنیم... جدی میگم! کاش اندازه ی ۵ دقیقه به این قضیه فکر می کردیم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط رومینا  | 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
و گهش بگیرند این مدرسه را. همه چیز . همه کس!!

همین و بس! حالم به هم میخورد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:34  توسط رومینا  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

و آدم ها می آیند و می روند و تک تکشان برای من یک دنیا خاطره می گذارند که بعدها به شان فکر کنم. و من هر کسی غیراز تن فیزیکی خودم را "آدم ها" می نامم.*

و من فیلم نگاه می کنم. برخلاف ذهن خراب شما، فیلم صحنه نداشت. وای... خدایا! دلم می خواست جای دختر فیلم باشم  و یکی، یک ستاره به نامم بزند و هم زمان با آن آدم یک شعر را زمزمه کنم.

و من امروز به بهار می گویم :« من شوهر می خوام.» و او بدون اینکه چشم هایش را گرد کند می گوید:« منم.» می گویم:« یه زندگی عاشقانه.» بهار می گوید:«  آره.» و من در آن لحظه حس می کنم من و بهار خیلی حرف های نزده ی هم را فهمیدیم. حرف هایی که شاید نباید زدشان.

و من به کارنامه ام خیره می شوم. هیچ حسی نیست آیا؟! نمره هایم خوب شده. توی گوش خودم زمزمه می شود:« چرا؟ »

و من ته ته ش، راست راست ش را که بخواهم بگویم هوس آغوش گرم دارم!

 

*جمله دزدی است.

**هر چه قدر فونت ریزتر باشد نشان دهنده ی آرامش من است و این فونت تاهومای 9 استو یعنی من خیلی آرامم؛ البته فعلن!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط رومینا  | 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

این نقطه از دنیا زمان نداشت و من یک زمانی زیر لب می گفتم: " آری آری جان خود در تیر کرد آرش..."

و آن موقع همه عاشق بودند؛ هنوز هم هستیم. ولی  دیگر عشق ها رفته اند لای شیار های قلبمان قایم شده اند و از آن دور دور ها به ما می گویند: "خاک بر سرتان که این یک وجب جا را هم جمع و جور نکردید. تک تکتان می خواستید دنیا را تکان بدهید و چه شد؟ هیچی! رفتید قاطی آدم های دیگر عین آن ها مثل خر خواندید و مثل خرس خوابیدید و مثل کبک سرتان را کردید زیر برف!" و من دلم به حال عشق ها می سوزد که به ما(!) دل خوش کردند! آری آری... عشق ها شما هم اشتباه کردید.( :(( ) و من اگر می توانستم این "آری آری" را حذف می کردم که کوچک ترین خط اتصال هایمان هم قطع شود تا دیگر به هم فحش ندهیم و دلمان برای هم تنگ نشود. آن یکی برود با اکیپ جدیدش و آن یکی که حتا جواب سلام نمی دهد هم دیگر احساس مسئولیت نکند.

ببندید در این خراب شده را...!

و من آنقدر گیجم که تولد آری آری که هیچی؛ تولد وبلاگ خودم یادم می رود!!:))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:48  توسط رومینا 

جمعه هشتم آذر 1387

توی این پست می خواهم فحش بدهم! این پست مخاطب خاص دارد.

هی بچه ! آره با خود توام! خجالت نکشیدی توی پستت گفتی " رومینایی که دیگر نگاری را دوست ندارد"؟ تو همان کسی هستی که من بهترین دوست خودم می دانستم و می دانم. همان کسی که سال اول فکر می کردم کند ذهن است. همان کسی که سال دوم کنارش بهترین سال زندگیم را تجربه کردم. همان کسی که همراهش تونل کندم و زندی نژاد را اذیت کردم. توی سر و کله هم زدیم و کتک کاری کردیم و دنبال کیوی گشتیم...

سال سوم... قبول! اخلاقم بد شده بود. همه ولم کردند. تو ماندی!  یه هو سر کلاس حسینی سرت داد می زدم چون شلخته بودی! چون برای اینکه سر جایم بشینم  باید روی کتاب و دفتر هایت شنا می کردم. چون دفترت را که می دیدم، حالم به هم می خورد اینقدر که کثیف بود! طالبی دید دارم لُپَت را می کشم. رفتی سرزمین عجایب. گفتم نرو! رفتی. آمدی تعریف کردی. خندیدم همراهت. توی دلم می گفتم:« نکن1 این اولشه! تهش خیلی چیزهای دیگه است.» هیچی نگفتم. گذشت...

سال اول! نه ازت بدم آمد. نه ازت ناراحت بودم. نه هیچ چیز دیگری! نگرانت بودم. می دانی چرا؟ چون داشتی عین خر خریت می کردی. چون داشتی خودتو به  بدترین نگار ممکن تبدیل می کردی. چون پریسا بدتر از تو شده بود. چون به اسم تجربه کردن هر غلطی می خواستی، داشتی می کردی.تو که دیده بودی من به چه گه خوردنی افتادم...! الآن دیگر نگران نیستم. چون فکر کردم نگار عاقل تر از این حرف هاست. انصافن عاقلتر هم بودی. ولی خرسی من از تو بدم نمیاد! هنوز همون خرسولی ای هستی که بودی شاید دیگه بغل دستی نباشیم ولی دوست که هستیم آشغال! اعصابمو خورد کردی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط رومینا  | 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

من دلم می خواست زندگی یک بازی بلوف بود. دلم می خواست خودم سه تا برگ آس داشتم و تو دو برگ می گذاشتی وسط و می گفتی دو تا آس! و آن موقع من با پوزخند می گفتم بلوف! تو مجبور می شدی کارت هایت را برگردانی و من می دیدم که بلوف زدی! و تو آن وقت می خندیدی؛ از آن خنده هایی که دلم برایشان ضعف می رود. بعد می گفتی:« آره خانوم! بلوف بود! » و بعد دوباره با هم می خندیدیم...

 


و من چه دل خوشی دارم که هنوز هم تو را در رویاهایم می بینم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:2  توسط رومینا  | 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

پشت کامپیوتر نشسته بودم و اسپایدر سالتیر بازی می کردم. صدای آهنگم گوش فلک را کر می کرد. صدایی آمد. صدای آواز خواندن از توی کوچه می آمد. تعجب کرده بودم چه طور از بین این همه سر و صدا صدای درویشِ شب جمعه ها را شنیده بودم. دلم می خواست ببینمش. بازیم را نصفه و نیمه رها کردم و هزار تومان گذاشتم توی جیبم ، لباس پوشیدم و خیلی سریع پایین رفتم. دور و برم را نگاه کردم. درویش سر کوچه بود و خانه ی ما ته کوچه. من هم لباسم طوری نبود که تا سر کوچه بروم. دلم گرفت. لخ لخ کنان به خانه مان برگشتم. پشت کامپیوتر نشستم . روی صفحه ی اسپایدر سالتیر نوشته شده بود :«YOU WON!»

 


-یک لحظه فکر کردم درویش مصطفاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط رومینا  | 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

من درس نخواندم، وقتی توی آن اتاق مستطیلی نشستم و در را روی خودم بستم.  پنج تا کاغذ طراحی تا شده به عنوان کاغذ چرک نویس جلوی خودم می گذاشتم و حال می کردم که آن ها را سیاه کنم. وقتی یک کاغذ تمام می شد می رفتم سراغ کاغذ بعدی. لذت بخش بود. من که نوشتنم نمی آمد، با راه حل های ریاضی صفحه سیاه می کردم. روز قبل از امتحان با افتخار گفتم ریاضی را تمام کرده ام. ولی من هیچی بلد نبودم. به جای حل کردن مسئله های چرت و پرت، یاد گرفتم چه طور مرتب و زیر هم راه حل ها را بنویسم. فایده اش بیشتر است. مگر نه؟ سر امتحان عصبی بودم. کاغذ چرک نویس ندادند بی ... ها. مسئله ها را نمی فهمیدم. گند زدم. همه ی سوال ها را گند زدم. من به کاغذ چرک نویس معتاد شده ام... (1)


1-به نسکافه، چای و خواب بعد از ظهر هم اعتیاد دارم.

2-این چند وقت که نبودم اینترنتم توسط مامانم جمع شده بود.

3-بعد از امتحان ها یک هفته برای ریلکس کردن می روم شمال.

4-یگانه جان! اصولن پی نوشت ها بی معنیند.

5-من امروز با شال گل گلی از خانه بیرون رفتم، شالم شبیه باغچه ی کارتون " خونه ی مادر بزرگ " بود. گشت  ارشاد هم چیزی بهم نگفت.

6-خورشید درس خواندم ولی شرحش را بالا داده ام.

7-من پی نوشت نوشتن را بیشتر از متن نوشتن دوست دارم ، چون من معتادم !

8-من از تهران بدم می آید!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:47  توسط رومینا  | 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

بچه که بودیم، آرزو داشتیم عروسک هایمان زبان باز کنند با ما حرف بزنند. آرزو داشتیم آن چشم آبی شیشه ای یک بار بدون این که ما بخواهیم باز و بسته شود. دوست داشتیم وقتی سرسره بازی می کنیم همراهمان از سرسره پایین بیایند. ولی کم کم باور کردیم عروسک ها چیزی جز پارچه و پلاستیک نیستند. کم کم قبول کردیم که آرزوی راه رفتن با عروسک ها را باید به گور ببریم. یواش یواش ایمان آوردیم که حرف زدن با عروسک ها فایده ای ندارد. بزرگ شدیم. عروسک هایمان را کنار گذاشتیم. فکر کردیم کسر شان است اگر دوباره بقلشان کنیم. اگر دوباره ببوسیمشان. اگر باز هم کنار خودمان بخوابانیمشان. فکر کردیم مسخره مان می کنند اگر شب از پتوی خودمان بزنیم تا عروسک ها سرما نخورند. کم کم احساس کردیم چیزی گم کرده ایم. فکر کردیم، دوستی که بوده الان نیست. ولی آنقدر خوابمان خرگوشی شده بود که نفهمیدیم از دست رفته مان عروسک هایمان هستند. نفهمیدیم اگر روز به روز داریم بزرگتر و بدتر می شویم به خاطر ترک کردن عروسک هاست. این نفرین عروسک هاست که همیشه پشت سر ما می ماند. این نفرین آنهاست، چون ما آنها را ترک کردیم. این نفرین پشتمان می ماند تا هر وقت به کسی دل بستیم ، آن آدم برود. ما آدم ها نفرین شدیم به خیانت کاری. کم کم باید باور کنیم عروسک ها زنده اند حتا اگر من و تو صدای قلب آنها را نشنویم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط رومینا  | 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

تق تق تق ....

صدای کیبورد ....

بیا بیا که نگارت شوم بیا ....

دنیای سوفی ....

عربی شنبه ....

ادبیات یک شنبه ....

جزوه ی سفید زیست ....

نقاشی خرسی نگار ....

اس ام اس نیامده ....

مزاحم تلفنی ....

پنجره ی باز ....

گرد و خاک ، باد ....

بوق ماشین ها از توی کوچه ....

کیف پاره ....

.... به جای ... (1)

چلچراغ و همشهری جوان نخریده ....

مسافرت چهارشنبه ....

نقاشی های کنار کتاب زبان ....

امتحان ریاضی پس فردا و تویی که بویی از زیاضی نبردی ....

کارت اینترنت تمام شده ....

دوست داشتن ....

خدایی که دست تکان می دهد....

دل گرفته و خسته ....

نماز نخوانده ....

دست یخ زده ....

خوش به حال خورشید که آن طرف دنیا دارد " زندگی " می کند ....

خوش به حال  نگار  که  می داند " کجای " دنیا ایستاده است ....

خوش به حال یگانه  که  "آینده " اش معلوم است ....

زندگی بازی ای " است " با بومرنگ ها " ؟ "

کار پدیوم ....؟ دقیقن ....


۱-چهار نقطه به جای سه نقطه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:46  توسط رومینا  | 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

خمیازه می کشید و حرف می زد. خوابش می آمد. نمی خواست بخوابد. با خودش لج کرده بود. روی زمین دراز کشید. چند لحظه چشم هایش را بست. خواند:« رنگ، رنگ، رنگ، آبی آسمون، قرمز و آبی و زرد می سازه رنگین کمون! » رنگ... چشم هایش را باز کرد. از خودش سوال کرد:« خدا چه رنگیه؟ عشق چه رنگیه؟ » جعبه ی مداد رنگیش را باز کرد. این که فقط بیست و چهار تا رنگ دارد. فرش اتاقش را نگاه کرد. رنگ هایش زیاد بود ولی آن ها هیچ کدام رنگ خدا و عشق نبودند. کمد لباس هایش را باز کرد. لباس هایش یا صورتی بودند یا مشکی یا آبی. هیچ رنگ دیگری نبود. صورتی... فکر کرد اگر عشق صورتی باشد کسی اعتراضی خواهد داشت؟ عشق باید صورتی باشد مثل پلنگ صورتی. هجا کرد:« خ – دال – الف ». سفید کلیشه شده بود. همه فکر می کنند خدا یک نور سفید است. باید خدا را رنگی تر می کرد. آبی کم رنگ یا نارنجی تند یا شاید قهوه ای سیر؟ نارنجی تند که قبلن تعیین شده رنگ چه چیزی باشد. قهوه ای سیر رنگ زمستان بود.  خدا بشود آبی کم رنگ، آرامبخش مثل چشم هایش. گریه چه رنگی باشد؟ خاکستری تیره! خنده چی؟ خنده باید شکلاتی باشد. یک لب شکلاتی وقتی می خندد، قشنگتر است. حالا باید فکر می کرد خودش چه رنگی باشد... مشکی با نوارهای صورتی یا مشکی با نوارهای آبی... مشکی با نوارهای صورتی را بیشتر دوست داشت. زمزمه کرد:« حالا من یه گورخر صورتی - مشکیم!» نفسش در سینه حبس شد. داشت فکر می کرد آدم های دیگر یا نارنجیند یا مثل نگار آبی پر رنگند یا مثل خورشید زردند یا شاید مثل میتی سبز باشند. ولی او تنها راه راه دنیا بود. داد کشید:«  کارپدیم ! »

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط رومینا  | 

شنبه دهم فروردین 1387

از آن قدیم ها که کنار شب عید می رفتیم خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگمان خیلی گذشته. از آن قدیم ها که عیدی هایمان فقط یک اسکناس تا نخورده بود خیلی گذشته. از آن قدیم ها که مادر بزرگ با قدم های آرامش روی فرش شاه عباسی راه می رفت تا برایمان آجیل بریزد خیلی گذشته. از آن قدیم ها...

این روزها مادر بزرگ نیست که روی قالی بشیند... این روزها مادر بزرگ نیست که اسکناس عیدی را توی دستمان مچاله کند و بگوید: « عروس بشی مادر...» این روزها مادر بزرگ خواب است... نمی دانم چرا بهار می آید اما او بیدار نمی شد...

این روزها مادر بزرگ ها توی بقچه هایشان به جای گل گاو زبان و عرق بهار نارنج ، قرص فشار دارند.  این روزها مادر بزرگ ها به جای شاه عبد العظیم و مکه ، اروپا می روند. مادر بزرگ ها چه قدر عوض شده اند...

آن قدیم ها مامان و بابا روز اول عید لباس نوهایمان را تنمان می کردند ، می گفتند برویم خانه ی پدر بزرگ.  این روزها مادر و پدر می گویند روز اول عید تمام فامیل می ریزند خانه ی پدر بزرگ شلوغ است بعدن برویم.

دل همه مان دارد می ترکد از این همه تنهایی. داریم خفه می شویم توی خانه هایمان . خانواده هایمان شده 4 نفر. دیگر خبری از آن خانه ها که وقتی حیاطش را جارو می کردند تمام خانه بوی نا می گرفت نیست... بهار آمد، اما ما هنوز مثل مادر بزرگ خوابیده ایم...


 این روزها همه سرنوشت حبابی می بینند. شما چه طور؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:25  توسط رومینا  | 

پنجشنبه نهم اسفند 1386
ما به شدت شاد می باشیم در این روزگاران! ما الکی خوش نمی باشیم. ما تولد دوس داشتنی می باشیم. ما بسیار ۱۴ ساله می باشیم. ما یک گارفیلد،حافظ، عروسکی به اسم گریزچه، روسری و یک عروسک توپی مانند احمق می باشیم. ما فردا جشن تولد خواهیم بود. ما کیکی در اندازه شکم گارفیلدمان خواهیم داشت. ما شمعمان را فوت خواهیم بود. قبل از شمع می گویند آرزو را در دل بود. ما هم آرزو می شویم... آرزوهایمان را خیلی دوستدار هستیم. ما دیروز ۱۴ ساله است اما فردا کیک خواهیم بود. ما امسال کلی شنگول خواهیم بود. آخر تولدمان شلوغ خواهد شد. اما جای چند نفر خالی  میماند گویا! آخر نخواهیم توانست دعوتشان کنیم مثل اینکه. ما کلا بسیار شاد هستیم زیرا  شمع کیکمان را با خاله زاده مذکرمان فوت خواهیم بود. آن خاله زاده ی مذکر تولشان را دیر تر خواهد بود از برای آن تولدش با تولد ما تصادف می کند. ۳۴ شمع روی کیک خواهد بود. ۱۴ تا از برای ما ۲۰ تا از برای خاله زاده ی مذکرمان.چه قدر خوش خواهد بود تولد اینجانبمان!!!!


پ.ن:۱- ما بسیار خرسندانه می باشیم زیرا کس خاصی در تولد ما در امسال حضور دارد!! البته نه از نوع فیزیکی!

       ۲- به شدت دلتنگ کادو، مهمانی، لباس اجق وجق، اینگونه زر زر کردن و امثال اینها بوده ایم.

       ۳- آرزویمان را نخواهیم گفت از برای آن که می گویند نگوییم به جای یکبار دوبار برآورده است!!

       ۴-

       ۵- آخی خسته شدم از بس شکسته ننوشتم!!! آخیش!!!

      ۶- اسم عروسکمو گذاشتم گریز چه چون شبیه نگاره!! نگارم که... گریزلی مهربان به شهر ما هم بیا!! نمیای؟

      ۷- خرمگس بازی های یک خرمگس  ۱۴ ساله! اصلنم دیوونه نیستم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:22  توسط رومینا  | 

سه شنبه سی ام بهمن 1386
او یک گوشه می نشیند و فکر می کند... فکر می کند به زندگیش، همیشه این را به خودش یادآوری می کند که آدم های بدبخت تر از خودش کم نیستند اما فایده ای ندارد. خیلی زود می شکند. فکر می کند به این که چه قدر تنهاست. چه قدر بی کس شده. فکر می کند حتا خدا هم بیخیال..ش..ش..د..ه... به دوستانش فکر می کند.بعضی هایشان را خیلی دوست دارد ولی آن بعضی ها یکی دو نفر بیشتر نیستند... به خدای بالا سرش فکر می کند. به این فکر می کند که هر روز از تخت که بیرون می آید می گوید:« خدابا...» دقیقا همین جوری می گوید. خدایا+... . به درس هایش فکر می کند. می خندد. بی اهمیت تر از آنی هستند که مغزش را بخواهد به خاطرشان خسته کند تازه نمره هایش هم بد نیست که... نمی خواهد به یک چیز فکر کند. با خودش تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تقاطع کردستان و گمنام فکر می کند. همیشه حسرت یک دسته از آن گل های نرگس را روی میز تحریرش داشته. دوباره تکرار می کند :« من به آن فکر نمی کنم.» به نمایندگی استدلر خیابان وصال فکر می کند. گران می دهد مداد نوکی هایش را. حرص می خورد. انصاف نیست . او فقط با یک نوع مداد نوکی می تواند بنویسد. آن هم اینقدر گران. توی دلش می خندد و می گوید:« اسفندی خسیس.» بعد دوباره تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تست های عقب افتاده اش فکر می کند. از این فکر خوشش نمی آید. تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به سنتوری فکر می کند که فردا قرار است نگین برایش بیاورد. به این فکر می کند که فردا کلاس نرود سنتوری ببیند. کلاس... دوباره می گوید:« من نمی خواهم بهش فکر کنم.نه!!» تولدش چند روز دیگر است. قند و شکر توی دلش به هم می پیچند. می خندد. تولدش را هیچ وقت دوست نداشته. همیشه ساعت تولدش خواب بوده. امسال تولدش را دوست دارد. نمی داند چرا. نمی خواهد بداند چرا. دوباره تکرار می کند:« نمی خوام فکر کنم.» تکرار می کند:« من فکر نمی کنم بهش.» می خندد. پا می شود یک بار در اتاق را ه می رود. می رود جلوی آینه. ناخودآگاه دنبال جوش می گردد. یکی پیدا می کند. موهایش را می ریزد روی آن. خودش را نگاه می کند. جوش ندارد. شبیه :دی می شود. بعد زل می زند توی چشم هایش. ساعت را نگاه می کند. ۹.۳۰. توی چشم هایش نگاه می کند. ساعت ۱۰. می خندد و می گوید: « خود شیفته!»بعد یک هو جدی می شود. تکرار می کند: «من بهش فکر نمی کنم.» عینکش را از زیر کتاب هایش بیرون می کشد و می زند. توی آینه با عصبانیت به خودش خیره می شود. یک دفعه می زند زیر  خنده. می گوید:« دیوونه! منو هم لنگه ی خودش کرده. الاغ! بابا چرا نمی فهمی؟ نمی خوام بهش فکر کنم. باشه؟» طرف بهش می خندد می گوید:« باشه بابا! خوب نکن.» می خندد و می گوید: «خب نه...می خوام فکر کنم...باشه؟» طرف می گوید:« هر غلطی می خوای بکن.» عینکش رابالا پایین می کند و می گوید :« من فکر می کنم بهش.» می خندد ،در را باز می کند و می رود بیرون... 


پ.ن: ۱-هیچی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:32  توسط رومینا  | 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

من و اشک

خنده ی ترا هرگز ندیدم. به خاطر نمیاورم که یکوقت دندانهای سفیدت را از میان لبان سرخت به من نموده باشی.هرگز،هرگز... من و تو همیشه میگریستیم، همیشه اشک می ریختیم. گویا ما لذت خندیدن را در گریستن یافته بودیم یا از گریستن بیش از خندیدن لذت می بردیم.

عاشق بودیم و یکدیگر را دوست می داشتیم. اما هیچگاه از عشق طالب وصال نبودیم، بیاد میاوری که وقت لب هم را مکیده باشیم؟ حاشا، ما عاشق بودیم نه شهوت پرست. ما از عشق، سوختن و از  سوختن، درد لذت بخش آن را دوست داشتیم.

ما میگریستیم... شب و روز و گاه و بیگاه اشک از چشممان جاری بود. مدتها در بر هم می نشستیم. گونه هامان را بهم می گذاشتیم ، چشمهامان را به نقاط دور دست می دوختیم و بی اختیار و بی جهت ،من از دیدگان تر و تو از چشمان زیبا ، اشک بر دامنت می فشاندیم. اشکهامان با هم مخلوط میشد و دامان تو در آب می افتاد. گاه سرمان را میگرداندیم و بهم می نگریستیم، تو اشک چهره ات را شسته بود، مانند گلی که باران بهار غبار از رخساره اش سترده باشد می درخشیدی، آتش درونم را دامن می زدی، بی خود و بی قرارم می کردی و جامه ی صبرم را می دریدی... آنگاه من سرم را پیش می آوردم ، آنقدر به تو نزدیک می شدم که تپش قلبت را می شنیدم، نفس گرمت را حس می کردم، و لرزش نامحسوس لب هایت را می دیدم، سرم را در دامنت پنهان می کردم و ساعتها بی اختیار میگریستم. اوه! من از این سوختنها و گریستنها چه لذت می بردم!

دیده ی من و دامن تو همیشه تر بود...

دوش قطره اشکی از چشم چکید و بدامانم غلطید با من بزبان آمد. گفتمش چیستی؟... گفت خونی هستم که رنگ از دست هشته ام. پرسیدمش از کجا میایی؟... جوابم گفت- از دل.

گفتمش از دل چه خبر داری؟... گفت – در دل غوغا بود!

پرسیدم –غوغای دل را به چه تعبیر می توان کرد؟...

گفت: این عشق ،- فغان از عشق!- این عشق در دل آتش ها افروخته است!

پرسیدم عشق چیست؟

در نور شمع چرخی خورد و برقی زد ، آنوقت خندید و جلو آمد و بگوشم گفت:

« عشق را نمی دانم چیست؛ اما آنقدر هست که ،

گر با غم عشق سازگار آید دل،

بر مرکب آرزو سوار آید دل!

گر دل نبود کجا وطن ساد عشق؟

ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟»


احمد شاملو - رشت بازداشت گاه سیاسی شوروی 20 اسفند 1322

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4  توسط رومینا  | 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
 

ادبیات ما را از جهان خودمان و دلمشغولی های روزمره مان جذا می سازد و می برد به فرای اینها.وقتی مشغول کتاب خواندن هستیم می رویم در قالب شخصیت اصلی داستان. یادمان می رود در عالم واقعیت چه بودیم و چه هستیم.می شویم هری پاتر،تیتا ی مثل آب برای شکلات ، آرتور خرمگس، لیلی ، تهمینه.فرقی ندارد چه می شویم.نکته این است که از هویت شناسنامه ایمان فاصله می گیریم. تجربه های شیرینی که توی کتاب ها هست  را می خوانیم و آرزو می کنیماین تجربه ها ازان ما بود. جایی چیزی خواندم که می گفت:ما در موقع کتاب خواندن ممکن است حتا خیانت کنیم. خیانت به زندگی خودمان. دلیل اینکه ما از کتاب ها خوشمان می آید این  است که نویسنده داستان، رویاهای خودش یا احساساتش را می نویسد و معمولا رویاهای همه مان مشترک است. همه مان رویای زندگی عاری از دغدغه ، پاک و پر از عشق را داریم. پس از خواندن نوشته های دیگران لذت می بریم.

اما مقاله ها را همه مان دوست نداریم. مقاله ها اندیشه های سیاسی و اجتماعی ماست که ممکن است با عقاید دیگری در تضاد باشد.مقاله ها طرز فکر آدم هاست و ما آدم ها را به خاطر طرز فکرشان دوست می داریم.شاید به جمله ی بالا اعتراض کنید اما مگر آدم ها بدون فکرهایشان شخصیتی دارند که بتوان به خاطر آن دوستشان داشت... به هر حال می توانیم از این گفته استنباط کنیم دلیل اینکه ما همه ی آدم ها را دوست نداریم تفوت در رز فکر هاست. مقاله موجب دامن زدن به این تفاوت می شود و پی آمدش جدل بین مقاله نویسان است. دلیل نوشتن مقاله ها می تواند این باشد که نویسنده می خواهد از راه نوشته هایش طلح و آرامش را در جامعه برقرار کند.اما با نوشتن مقاله نه تنها آرامشی در پی نیست بلکه این جدل نویسندگان ماحصل این این امر خواهد بود.

ادبیات انواع مختلفی دارد.ادبیات عاشقانه، ادبیات اعتراض، ادبیات پژوهشی و... اما همه ی اینها هدف مشترکی را دنبال می کنند. این هدف درآوردن انسان از حالت گوسفندی یا  می توان بهتر گفت در آوردن او از تاریکی است. ادبیات عاشقانه ، عاشقمان می کند و از بی احساسی  و تاریکی که در صورت نبودن عشق حس می کنیم درمان می آورد.ادبیات اعتراض، اعتراض می کند به وضعیت سیاسی و اجتماعی.انسان ها را از تاریکی در می آورد. این تاریکی در پی ظلمی که توسط دیکتاتورها و دموکرات نماها و سایر احزاب بر قشر غیر سیاسی وارد می شود.پس می توان نتیجه گرفت ادبیات در خدمت بشریت است.ادبیات میتواند مرزها را بشکند و ما را به ورای واقعی ها ببرد. می تواند تخیل بر انگیزد. میتواند  عاشق کند و می تواند معترض سازد.پس بیستر از آن که ادبیات در خدمت بشریت باشد ما در خدمت ادبیاتیم.


پ.ن:۱- تمام سعیم را کردم که از ... استفاده نکنم!!!

       ۲- این پست ثابت می کند که We are not potato!!

      ۳- پست زیری را حتما بخوانید.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:34  توسط رومینا  | 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

زنهای متعفن:

در سالن آرایشگاه:

از آن زنهایی بود که همیشه مایه ی خنده من و برادرم بودند. دنبال مش کردن مو ،تاتو کردن ابرو، تزریق ژل به ابرو و گونه و لب و هزار جای دیگر ، پدیکور و مانیکور، اپیلاسیون و هزار کوفت و زهرمار دیگر هستند این زنها. پانوق این بانوان ارجمند پاساژ گلستان و ونک و تندیس است. سر مدل گوشی هایشان با هم رقابت می کنند. از پنج سالگی دخترشان فکر شوهر دادن و جهاز جمع کردن هستند.

در کتاب فروشی:

1-دخترجوانی با دقت کامل عناوین کتابها را می خواند. گاهی اخم می کرد. به ظاهرش می آمد آدم اهل مطالعه ای باشد.  آمد دم پیشخوان و از فروشنده پرسید:« آقا، کتاب" رازهایی که زنان باید راجع به مردان بدانند" را دارید؟» آقای فروشنده گفت:« پیش پای شما تمام کردم خانم.»

2-دو دختر 20 ،21 ساله آمدند توی مغازه. از آن خنده های نخودی و تهوع آور داشتند. از آن جایی  که خودم دختر هستم و می دانم این خنده یعنی چی می خواستم خفه شان کنم. این خنده ها یعنی عناصر ذکور خیابان و دانشگاه و اتوبوس و مکان های عمومی دیگر من دخترم، نگاهم کنید. آخر دارم فک خودم را با این خنده ها می آورم پایین. پسر جوانی که داخل مغازه بود کمی نگاهشان کرد و پوزخندی زد. به بغل دستیش سقلمه ای زد. او هم نگاه کرد آنها را و گفت:« ولشون کن. بهشون میاد آویزون باشن.»

در مدرسه:

متاسفانه نمی توانم اسم ببرم. خودشان را خفه می کنند با هزار جور بزک دوزک. هزار جور گل سر برای ایکه کاکلی که بیشتر شبیه گنبد تاج محل هست را روی سرشان محکم نگه دارند. موهایشان را می ریزند توی صورتشان تا ابروهای نخ شده شان را کسی نبینند. گوشی هایشان را آنقدر این سوراخ آن سوراخ می کنند که پدرو مادر نبینند و چک نکنند. ( البته خودم هم این کار را می کنم!!) در راه مدرسه تا سرویس اگر پسری در سن و سال دبیرستانی ببینند این راه را 20 لی 30 دقیقه طول می دهند.

در فامیل:

می گوید:« اگر فلانی الان بیاید خواستگاریم،دانشگاه را ول می کنم می روم زنش می شوم.» با ناباوری نگاهش می کنم. آن یکی هشت سالی می شود یا کسی دوست شده . حالا با طرف قهر کرده است که چرا خواستگاری نمی آید. آن یکی پرینت اس ام اس هایش را می دهد دوست پسرش . یکیشان هم به اندازه ی موهای سرش دوست پسر داشته و حالا با یکی از همان ها ازدواج کرده.

پاورقی: البته مسلما همه ی زن ها این شکلی نیستند. ما فمنیست ها(!) هم از آنها حمایت می کنیم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:43  توسط رومینا  | 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

خورشید می  خواستم یک خواهش بکنم؟ می شود معلم علومتان را پست کنید ایران؟؟ ما شدیدا به یک معلمی که گیجی ویجی برود نیازمندیم. هر دفعه که می خواهم چیزی سر کلاس بنویسم معلم ها می بینند و تذکر های بی اثر می دهند. اگر معلم ها چیزی نگویند نوژا جان لطف می کند به من می گوید تو خسته نمیشی اینقدر می نویسی؟! یادم بنداز بعدا یک عکس از نوشته هایم را برایت بفرستم.

سر کلاس شیمی که تا می آیم چیزی بنویسم آقا بزرگی می گوید:« قانون پایستگی انرجی می گوید....» خدا را شکر آقا بزرگی معلم ادبیات نیست وگرنه بعضی کلمات را خیلی رکیک تلفظ می کرد.

سر فیزیک که تا می آیم چیزی بنویسم طالبی با عرض معذرت،....، جیغ می زند :« رومینا تخته را نگاه کن»، و کلا امسال بیشتر از پارسال لج می کند با من... خوش به حالم! چه قدر محبوبم.نه؟

سر ریاضی محزون می آید بالا سر من می ایستد که مواظب باشد کار خلافی نکنم. کارهای خلاف: دست تو دماغ کردن، فحش دادن ، تف کردن، نقاشی کردن و گناه کبیره نوشتن!!!

سر حرفه ، خدا از سر تقصیراتم بگذرد، معلممان شبیه آدامسی است که با انگشت شست رویش فشار داده باشند. و لازم به ذکر است که سر کلاس مهدیه اینا گفته 14 سالی می شود تو تیزهوش درس داده. باقیه اطلاعات در مورد محل تدریس و ... در دست نیست. خلاصه هر چی می شود منفی می گذارد. گیر هایش هم غالبا این هاست: چرا نفس می کشی؟ چرا نگاه می کنی؟ چرا کتابت بازه؟ و از این قبیل.

سر جغرافی معلممان شوت می زند. و کلا آنقدر صدایشان روی اعصاب اسکی می کند که دیگر  قوه ی ادراک از کار می افتد و نمی توان چیزی نوشت.

سر ادبیات که نمی شود. خودم دوست دارم گوش کنم. و کلا معلممان هم خوب است.( نگار هر فحشی الان داری میدی خودتی)

سر ورزش که قربونش برم بخشی زاده با لحن حرف زدنش فقط می خنداند آدم را پس سر ورزش هم نمی شود.

سر قرآن نافذ کلام بی تعادل روانی اول می خندد بعد جیغ می زند بعد فحش می دهد بعد قهر می کند و اگر چیزی از دستم بگیرد منفی می دهد.

سر هنر می خواهم ام پی 3 گوش کنم پس نمی شود.

سر عربی تقویان خل و چل هنوز اسمم را یاد نگرفته و جایم را سرکلاس عوض کرده که شلوغ نکنم .هه!! زهی خیال باطل!!! سر عربی می نویسم معمولا. اگر معلم ببیند هم چیزی نمی گوید.

سر زبان کتاب می خوانم ، آهگ گوش می کنم یا اس ام اس بازی می کنم.

سر زیست نگار اعصاب و روان برایم نمی گذارد .مغز نداشته ام از کار می افتد و کاری نمی توانم بکنم.

سر تاریخ، سر درس به این مقدسی که آدم کار دیگری نمی کند.

سر انشا اول صبح است. خوابم می آید ، می خوابم.

سر دینی رحمتی مچ می گیرد و با این که منفی نمی دهد اما آدم را شرمنده می کند.

و توی خانه هم که وقتم یا به خوابیدن می گذرد یا به خوابیدن!! مامانم هم شاکی می شود می بیند دارم چیزی می نویسم! حالا شما بگویید من باید کی بنویسم؟؟

به پست نگار این زیر نظر بدین.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط رومینا  | 

شنبه بیست و نهم دی 1386
سلام خورشید، خیلی وقت است که عین آدم شاید هم عین دوست با هم حرف نزده ایم... فقط میل بازی فقط آف بازی... حالم به هم می خورد از این تکنولوژی های قرن 21 یا 20ای...

آن تورنادویی که شما می شناختید... حالا دیگر حتا یادش نمی آید تورنادو را... آن تورنادو در و دیوار مدرسه را با اسم خودش نقاشی می کرد. آن تورنادو سر کلاس می خنداند شما هارا . آن تورنادو ... آن تورنادو حالا نیست. نمی دانم کجاست. نمی خواهم بدانم کجاست. شاید برای مدتی رفته است بچرد.یادتان نرفته که؟ خودتان می گفتید تورنادو اسب زورو. شاید هم زیییییرو... الله اعلم! به هر حال می گویم رفته است بچرد. شاید گم شود در آن دشت . شاید برگردد . هیچی نمی دانم... آن موقع ها خیلی عصبانی می شدم ، خورشید. یادت می آید؟ مدام سر نگار داد می زدم... تورنادو هم به خاطر خشمش بود که تورنادو بود... به خاطر چی بود؟ :)) یادتان است سر پگاه داد می زدم؟

"  ببین جوجه! من قاتیما!!!" بعد همه می زدیم زیر خنده... شاید تورنادو بودن به آن حرف ها و به آن کارها ربط داشته باشد...  حالا که آنها نیستند تورنادو هم رفته تا بچرد....  اگر پیدایش کردید بهش علف خوب بدهید. دوستش داشتم زمانی...

حالا می رسم به او.... اویی که بی گناه است و من ، من گناهکار ، به ناحق می گویم گناهکار است... او هر جا که باشد می خواند اینها را خورشید... شاید امروز نخواند ولی می خواند بالاخره... شاید هم اصلا پاک کردم آن مطالب را از وبلاگم که اطلا نخواندشان... نمی دانم! شاید من هم جای او بودم همین کار را می کردم... همین این کاررا.... نیازی هم نیست تو نگار باشی تو خورشیدی و از آن بالا می بینی ما را... نگار فقط یک طرف را می بیند... طرفی که به آن چسبیده را نمی بیند... اما تو خورشیدی میبینی دوست من...

دیگر نگویید تورنادو غریبگی می کنم با خودم این اسم را می شنوم... همانطور که با کیوی نگار غریبه ام...  رومینا هم گریه می کند... من از سنگ نیستم. شاید جلوی شما ها نه ،اما بالاخره من هم خدایی دارم آن بالا که بعضی موقع ها سرم را می گذارم توی دامنش و آب نمک وجودم را خالی می کنم...
مثل همه ی همه ی آدم ها....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:42  توسط رومینا  | 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

سر نوشت حبابیم را فکر نمی کردم اینگونه شروع کنم…. گذاشته بودم موقعی که حال و روز درست و حسابی ای دارم شروع کنم… شروع کنم مثل پارسال شاد بودن را. شروع کنم مثل پارسال خندیدن را . شروع کم مثل پارسال اجنماعی بودن را . اما انگار هر چه قدر هم صبر می کنم نمی شود… زندگی همین است. سیر آمد ها و رفت ها، به قول عزیزی سیر عوض کردن بوتیک هاست… گاه شادی می آید گاه شادی می رود… اما ما هیچ وقت تنها نیستیم…همیشه همراهمان چیز هایی داریم. حتی اگر این چیز ها ناراحتی هایمان باشد. حتی اگر این چیز ها خاطراتمان باشد. خاطراتی که حالا رفته اند لای یچ و خم مغزهایمان… همه مان پارسال یادمان می آید… بی قید و بند.. فارغ از هر حسی …. می خندیدم. گریه هایمان هم خنده بود . حرف هایمان هم خنده بود . پنداری همه مان قانون نگفته ی شاد بودن را پذیرفته بودیم. همه مان بدون هیچ حرفی می دانستیم باید در این دنیای بی عدالت و بی قانون ،قانون خودمان را در دنیای کوچکی که ساخته بودیم اجرا کنیم… دنیای ما انگار به وجود آمده بود تا دردهایمان یادمان برود… دنیای رویایی ما سرنوشت حبابیش را دید در آخر کار. 22 خرداد که خداحافظی می کردیم کداممان فکر می کردیم حالا هرکداممان بنا به سرنوشت حبابیمان به کجا پرت می شویم. خورشید پرت شد به کانادا. من پرت شدم به انزوای خودم . نگار پرت شد به خاطراتش و بقیه هم به گوشه ی خودشان… کداممان فکر می کردیم که امروز دور هم در این دنیای مجازی بزرگ که خیلی با دنیایی شیرین حقیقی و رویایی کوچک  خودمان فرق دارد جمع شویم؟ هیچ کدام… اما ما امروز اینجاییم . اما دیگر فارغ نیستیم از هر حسی. دلهایمان تنگ می شود. گاه برای هم غریبه می شویم و ما دیگر همان ما نیستیم . اما به جهنم! می فهمید به جهنم! یک جهنم واقعی. ما می مانیم. می مانیم و این سرنوشت حبابی را می نویسیم. می نویسیم و تا آخر دنیا ، هر چند خورشید آنجاست و ما اینجا ( ایهام دارد . به این نکته توجه شود)، اما باز هم با هم می مانیم . و دنیای خودمان را باز هم می سازیم …. هر کداممان معنا می شویم در این سرنوشت. شاید از نوع حبابیش. شاید از نوع واقعیش. الله اعلم….

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:10  توسط رومینا  |