تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

فك كن نشستي داري نهارتو مي خوري و يهو دنيات رو سرت خراب شه !‌
چه قد كيف مي ده زير آوار عشقو تجربه كني !‌
و دوست داشتنو به عشق تبديل كني و

فكر كني كه شايد روزي به همه شان ثابت كني كه زكّي‌!‌‌


۱-و من روزی به همه تان خواهم گفت زکّی !

۲- زکّیه من سبزه ! مال شما چه طور ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نگار  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

من الآن دلم بيشتر از هر برهه زماني زندگيم چيز مي خواهد !‌
من كلي دلم چيز و ميز مي خواهد !!!‌
من دلم مي خواهد كه پروژمان توپ شود چون من حمالي مي كنم برايش‌!‌
من دلم مي خواهد كه روبات شويم چون قرار است حمالي كنم برايش و چون فكرم مخشوشش است !‌
من دلم آدم جديد مي خواهد چون حوصله ام سر رفته !!!‌
من دلم مي خواهد كه كلي بنويسم چون هيچي ندارم كه بنويسم !‌
من دلم مي خواهد عاشق شوم چون آدمي نيست كه عاشقش شوم !‌

من دلم داستان مي خواهد !!!! از آن داستان ها كه كلي دردسر دارد و كلي حساسيت و سوتي !!!‌:دي

من دلم مي خواهد بروم تيراژه ولي نمي برندم !‌

من دلم پول مي خواهد چون پول ندارم !‌
من دلم كلاه برداري مي خواهد چون كلاه بردار نيستم هنوز‌!‌
من دلم مي خواهد كه كلي زبل باشم ولي نيستم :دي !‌
من دلم مي خواهد لاغر هم باشم ولي باز هم نيستم !!! =))
من دلم آهنگ جديد باحال مي خواهد چون آهنگ جديد باحال ندارم‌!‌
من دلم كلي هيجان مي خواهد و همه چيز آرام است !!!

و می توانی بگویی چه بد !‌


* نه هله هله !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:5  توسط نگار  | 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
آره بابا ! همینه ! درست فهمیدی ! ما فقط شعار می دیم ! این یه کارو خوب بلدیم !

ایول بابا !

اینم می تونیم توجیح کنیم ... !
تاریخ مهم نیست !

مهم اینه که به یادتم نیستیم ... :))

تولدته که تولدته !

چی کار کنیم !؟
بزرگ شدی که شدی !

می خواستی نشی !
اینایی که شدن چه گهی به سرشون زدن که تو كه تازه يه سالت شده بزني‌!؟‌

برو بابا ...

دلت خوشه ها !
به درک !
می خواست تولدت نباشه !


اصلا مي دوني چيه !؟‌اينو ببين پست اول اين كوفتيه :



دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
چهره های آشنا. ( غریبه ها ... )

چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند. ( دیگه کورن )

گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟ (زرشک ! )

آری.همه اینجاییم. ( بودیم ! )

 

ایستاده ایم. ( مرده ایم )

با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را. ( گفتم که کوریم ! )

آنجا.( کجا !؟ )

دنبال چی می گردی؟ ( هیچی ! )

افق است!افق خالی! ( راس می گی ! )

می خواهیم بسازیمش! ( زکی ! )

آری!همه با هم! ( هه هه :(( )

سرنوشت حبابیمان را! ( می خواستیم .... )

 

باز دوباره دور هم جمع شده ایم. ( کاش ! )

اینبار نه برای اینکه بمانیم.

برای اینکه برویم...تا آخر راه.( خندتون نمی گیره ؟! )

و نه برای اینکه شاد باشیم.

برای اینکه....زندگی کنیم.(........)

و بیافروزیمش.

اکنون که دیگر همه می دانیم که...

آری آری...زندگی زیباست. ( بودا ! مثکه  ! )



دیگه مهم نیستی احتمالا ... !
اون موقع ها که مهم بودی گذشت !
که داشتیم می مردیم برات اسم انتخاب کنیم ...

قالب انتخاب کنیم ...

سر یه قالب عوض کردنت دعوا بشه !
گذشت آقا گذشت !

دعوا نداریم که ! تموم شده دورت آقا ! هرّی !


پ.ن:تولدتم مبارک مُرده !‌

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:2  توسط نگار  | 

چهارشنبه ششم آذر 1387

من مي خوام يه پست غم انگيز بنويسم ... برا يه سري آدم كه ديگه نيستن !‌براي نگاري كه كلن ديگه  نيست ! برا خورشيدي كه نگار نمي دونه نيست يا هست حتي‌!‌ برا متيي كه تنها آدم باقي مونده بين اين اجساد متحركه و برا رومينايي كه نگاريو ديگه دوس نداره وبراي يگانه اي كه يا ما نمي شناختيمش و يا نمي شناسيمس و براي آرزويي كه هميشه يك آرزو بوده ...

من يه عاشق بودم ... عاشق اينجا !‌رسمن‌!‌ جايي كه روزي 2 بار حداقل ميومدم توش حالا 2 هفته اي مي شه كه اصلن يادش نيستم ... تا يه اس ام اس از يه خواننده وبلاگ مياد كه ariari rasman taTl shod Dge ?!!!

اول مي خوام جواب ندم ... بعد به خودم ميام !‌به ‌!‌پسر چي شد !؟‌  كجا رفتي‌!؟!‌

آذر ... !‌هه‌!‌ تولد ...‌!‌تولد خورشيد كيه !؟‌اصلن روت مي شه بهش فكر كني ؟!‌روزي هزار بار اسمش مياد تو ذهنت و مي خواي به روي خودتم نياري كه .... كسي كه روزي 1 بار اگه ميل نمي زدي بهش روزي روز نبود حالا نمي دوني اصلن هست ؟!!‌

تولد ... تولد ariari  روت مي شه ؟!‌ بري بهش بگي تولدت مبارك‌؟!‌

بلگفا رو باز مي كنم و خدا خدا مي كنم كه كلمه رمز يادم نرفته باشه كه ته آبروريزيه !!!‌( خوشبختانه اين يكي رو يادم نمي ره ... )‌ و ‌ariari بسته شده ي بزرگ شده را نگاه مي كنم ...

ariari كه سر آپ كردنش دعوا بود الآن حتي تو آرشيوش پستي از آذر 87 نيست ...

Ariari عزيزم ... به تولدت نزديك مي شيم ...

Ariari  فراموش شده ... به من ربطي نداره كه 20 روز ديگه تو روز تولدت موقع فوت كردن شمع هات چه آرزويي مي خواي بكني ... اما آرزو كن اين گورستان دوباره زنده شه ...

Ariari  عزيزم پيشاپيش تولدت مبارك‌!‌


پ.ن: بچه بياين متحول شيم !‌ من كه روم نمي شه !‌ ولي خب ... !‌متحول مي شويم !!!!‌

حداقل بياين يه تولد دوروس حسابي برا اين دوستمون بگيريم !‌( البته بهش نگين كه سورپرايز شه !‌:دي‌)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:46  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
با خودش فکر می کرد عیبی ندارد !

تجربه ای جدید است ٫

عوضش تا به حال روی صندلی خاکی یخ زده ی تازه رنگ شده ننشسته است
تجربه ی جدید است ٫

همه ی تجربه های جدید را باید دوست بدارد ٫  

این را به او یاد داده اند ...

سعی می کرد سوت بزند

در دلش ...

کسی نباید صدایش را می شنید

نباید جلف می بود

نباید تخمه هایی که می خورد را تف می کرد

نباید كفش هایش را روی زمین می کشید

نباید کج می ایستاد

نبايد بند كفش هايش باز مي بود

نباید .

سرش را پایین انداخت

دست برد تا آهنگ ام پی تری اش را عوض کند

...easy for good girl to go bad

اشك در چشمانش جمع شد

كفشي با بند هاي باز نزديك مي شد

سرش ر ابالا گرفت

يك لبخند  مانند

دماغ قوز دار

و كلاهي كه نمي گذاشت چشم ها ديده شوند

كلاه راه راه سبز و قرمز و قهوه اي اش را تا پايين چشمانش كشيده بود

صاحب كفش ها تكيه داد به صندلي

سرش را برد عقب

"سازم مي زني !؟"

ساز !؟؟

‌سوت ساز بود ؟!

صداي ‌سوتم بلند بود ؟

" نه ولي بلدم گوش بدم !‌‌ "
صاحب كفش ها خنديد

تكيه اش را برداشت

خم شد رو به جلو

نگاهي كرد و رفت

و او هنوز داشت فكر مي كرد كه بلد است گوش بدهد

به كفش هايي كه با بند باز روي زمين كش كش مي كردند و مي رفتند

به  چق چق شكسته شدن تخمه ها

به صداي تف كردن تخمه ها

به خنده هاي بلند

و به صداي سوت خودش ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:36  توسط نگار  | 

جمعه هفتم تیر 1387

بجه بودند ...

بازي مي كردند ..

چشم هايش را بسته بودند ...

يك قوطي دست او دادند

گفتند حدس بزند داخل قوطي چيست ...

كمي فكر كرد

قوطي را تكان داد

فكر كرد خاليست

هيچ صدايي نمي آمد

قوطي را نزديك قلبش كه برد احساس كرد الآن است كه قوطي قلبش را ببلعد

اصلن احساس خوبي نداشت

از قوطي مي ترسيد

قوطي را پرت كرد و دويد

از ترسش چسم بندش را هم باز نكرده بود

مي دويد ... مي دويد

پايش به چاله گير كرد

افتاد

بلند شد و به دويدن ادامه داد

كم سال ترين بچه بازي همين طور نگاهش مي كرد

داد مي زد برگردد

او هم چنان مي دويد

پسر بچه قوطي را برداشت

شوت محكمي به قوطي زد

قوطي در سر پاييني افتاد قوطي مي چرخيد و مي رفت اما چرخيدنش صدايي نمي داد

او همچنان مي دويد و قوطي پشت سرش

نفس نفس مي زد

بن بست بود

افتاد

قوطي به او رسيد

قوطي را برداشت

فهميد اينجا همان جاست

همان جا كه نبايد مي آمد

آن جا كه رفتنش قدغن بود

آن جا ته خط بود

و او فقط يك جرعه ازقوطي نوشيد ...

افتاد

قوطي قل خورد

دوباره رفت

ديگري آن قوطي را برداشت .

پشت قوطي نوشته بود " فنا شدن"

ديگري ترسيد

قوطي را پرت كرد و رفت.


پ.ن :

 1-اي كاش من هم ديگري بودم ...

2 – اين داستان كاملا واقعي است !‌

۳ - بچه ها نخندید !!!! واقعا واقعی است !!!  نمی دونم اگه نمی فهمینش اجازه می دم پاکش کنین !
هر چی ازین پست خوشش نمی آد می تونه پاکش کنه ! خیلی جدی می گم و اصلن ناراحت نمی شم ! چون مطمئنن منظورمو هیچ  کس نخواهد فهمید  و اگه خیلی گنگه پاکش کنین .

ولی خوب مشخصه که استعاره است دیگه !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:24  توسط نگار  | 

یکشنبه دوم تیر 1387

من ناراحتم !
من مريض هم هستم !
من اصلن مي خواهم ناراحت باشم كه بقيه بپرسنده "‌چته ؟!‌"‌

و من در درون درون هاي دلم به آن ها " :->" بزنم و بلند بلند قهقه بزنم .

دستم را بگذارم دروي شكمم و قاه قاه بخندم و اشك بريزم !‌
و در دلم بگويم " به تو چه !"
و بعد به تو بگويم : "‌ هيچي "‌ !‌



پ.ن : 1 – هيچي !‌

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
سلام !
این پست راجع به وبلاگه و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد !
بچه ها نظر همتون مهمه !
خب :

 اول این که جمله برای زیر سرنوشت حبابی بگین !

دوم این که لینکای زیر رو ببینید و بگین که به نظرتون کودوم قالب برای وبلاگ قشنگتره !؟؟!؟!

خیلی مهمه ها ! !!!

سلام !
این پست راجع به وبلاگه و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد !
بچه ها نظر همتون مهمه !
خب :

 اول این که جمله برای زیر سرنوشت حبابی بگین !

دوم این که لینکای زیر رو ببینید و بگین که به نظرتون کودوم قالب برای وبلاگ قشنگتره !؟؟!؟!

خیلی مهمه ها ! !!!


شماره 1 :

http://payamsalami.persiangig.ir/templates/nevisandeh/nevisandeh-example.html

به خاطر آجر سه سانتي هاش كه مثل مال مدرسه است !‌


شماره 2 :‌

http://payamsalami.persiangig.ir/templates-2/classic/classic.html

به خاطر آبي بودنش !


 

شماره 3:

http://payamsalami.persiangig.ir/templates-2/mobile/mobile-example1.html

آبي بودن!


شماره 4 :

http://payamsalami.persiangig.ir/templates-2/loveis/example.html

نازه !‌:دي‌!


شماره 5 :
http://itblog.persiangig.ir/download/parvaz/parvaz-preview.html

آسمان !


شماره 5 :

http://mycomputer.persiangig.ir/template/ice/view-ice.htm

آبي‌!!!‌


شماره 6:

http://mycomputer.persiangig.ir/template/khaterat/view-khaterat-blogfa.htm
استيل قدريمي !!


 

شماره 7 :

http://connect.persiangig.ir/TEMP4BLOG/free/family/Blogfa.html
خيلي خندسسسسس !!!!


شماره 8 :

http://mycomputer.persiangig.ir/template/sky/view-sky.htm

آزاد‌!


شماره 9 :


http://blogt3mp.persiangig.ir/t-greysolitude/greysolitude.htm

همين جوري !


شماره 10 :

http://parsitheme.persiangig.ir/template/blogfa/parsee/blogfa-index.html


 



شماره 11 :

http://parham942.persiangig.ir/template/darkcity.htm

يه جوريه ! !‌يه جور خوب ! گنگ !‌


شماره 12 :

قالب خودمون!


شماره قالب هایی رو که دوست داشتین بگین !!! لطفا تنوع طلب باشین و همتون نگین همین قالبببب !!!!! چون من می گم ! :دی ! البته من خودم قالب  ۴ و ۷ و ۱۱ رو خیلی دوست دارم ! :دی !

اگرم چیزی نگین قالب ۴ رو می ذارم !!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:19  توسط نگار  | 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

ديوار هاي خانه ما خاكستريند ، يعني نه اين كه خاكستري باشند ها !

 ذاتن خاكستريند !‌

يعني ذاتشان اينست كه خاکستري باشند !‌

يعني كلن از وقتي بوده اند خاكستري بوده اند !‌

يعني اصلن بوده اند كه خاكستري باشند !‌

اگر روزي خدايي نكرده  در خانه ما چراغي روشن شود ديوار هاي خانه ما خاكستري زرد زنگ مي شوند .

شايد هم زرد مايل به خاكستري !‌
ولي نه !‌

گفتم كه !!‌ديوار هايمان اصلا بوده اند كه خاكستري باشند !‌

اگر شب باشد ديوار هايمان عزادارند !‌

يعني آن ها نخواسته بودند كه عزا شوند !‌

اما عزادار شده اند !‌
يعني آن ها زنده اند ها !‌اما عزا دارند !
‌يعني كه من صداي زجه هايشان را مي شونم !‌
آن ها خيلي سر و صدا دارند !‌

اگر هوا باراني باشد ديوار هاي خاكستريمان خسته رنگ مي شوند !‌

يعني اين كه خيس مي شوند  و خسته !‌
يعني من همش مي ترسم كه نكند آن ها روي سرمان خراب شوند !‌

آهر آن وقت من هم خسته رنگ مي شوم !‌
مادرم مي گويد خسته رنگ هيچ وقت پاك نمي شود !‌

حتی با اتو شویی !!!!!

من حوصله ندارم ‌!‌
حوصله غر هاي مادرم را مي گويم !‌

اگر روزي سايه تو روي ديوارهايمان بيفتد ،،،،،،،‌ديوار هايمان سفيد مي شوند .

يعني رسمن رو سفيدشان مي كني‌!‌

حالا كه چشم هايم را بازمي كنم مي بينم مثل اين كه هنوز رسمن بوده اند كه باشند ،‌آن هم خاكستري‌!‌


پ.ن : اهم اهم !! :دی شرمنده این ایده رنگاش ماله خورشیده ! :دی !

۲ - خاکستری ؟!؟! نه !!! دروغ می گی !!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:38  توسط نگار  | 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

 

goftand bayad beraVd

گفتند بايد برويد

بايد برويد ازين جا

بايد از خانه تان برويد

گفتند همه چيزتان را هم ببريد .

بهشان گفتم مي روم اما

آجر هايش را مي خواهم 

گفتم قلبش را مي خواهم

همان قلبي كه با قدم هاي بچه ها رويش مي تپيد

زمين بسكتش منظورم است

گفتند زمين بسكتش را بدهيد من مي روم

گفتم آجر هايش را بدهيد مي روم

گفتم سقف سبزش را هم مي خواهم !‌

بدهيد تا بروم !‌
گفتم دوستانم را هم بدهيد !‌
بدون آن ها نمي روم

اگر مي شود درخت توت و آلا چيقش را هم مرحمت بفرماييد !

البته كه بدون پله هايش نمي شود

فكر كنم فقط سوراخ ديوارش را ديگر بخواهم !‌

همان سوراخي كه با قاشق درست شده بود و پرش كرديد  .

آن را هم بدهيد !

راستي‌!‌ دستشويي را هم مي خواهم !‌آخر دستشويي اين جا مهربان است !‌

مهربان تر از دستشويي هر جايي

آن پشت بوفه را هم بدهيد تا حوصله مان زنگ نماز كه ازين جا رفتيم سر نرود .

يك اتاق پ‍‍ژوهش با يك خانوم كرمي ،‌

آخ !‌داشت يادم مي رفت‌!‌
چند تا حلقه تو در تو هم مي خواهم !‌
از آن هايي كه هيچ وقت پاره نمي شه !

+ باران و صدايش .‌

يه سطل آشغال زرد شكسته هم براي مسابقه ها !‌

فكر كنم كافيست ،‌
همه را ليست كردم !‌
بدهيد تا بروم‌!‌
و آن ها نگاهم كردند‌!‌
انگار كه احمق باشم !‌
و به من هيچ چيز ندادند‌‌،‌هيچ

خاطره هايمان را هم نذاشتند بر داريم .

آن ها را لا به لاي آجر هايش خاك كردند و ما دست خالي بيرون آمديم .


لینک عکس : http://i25.tinypic.com/xqce1e.jpg

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:14  توسط نگار  | 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد...

 


مثه که هیچ کی نمی خواد به آپه ... نه ؟!؟!

بایستی خودم دست به کار شم !!؟!؟!  تهدید بودا !!! :دی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:30  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

Go with love upon your journey, go with wonder in your heart,
May the light be there to guide you through the terrors of the dark,
You have always been a good friend, but I won't know when you
Have arrived, and I wish that I could see you one more time;

There's a rainbow on the water, there's an eagle in the sky,
Can you hear me up where you are, can you see me when I cry?
You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;

And they are always here beside us in a parallel point of view,
And still they call, the ones who've gone before,
Will you take me by the hand when I come through?

You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;

Yes they are always here beside us, in a parallel point of view,
I hear them call, the ones who've gone before,
Will you bring me to the light when I come through ?

Go with love upon your journey, go with wonder in your heart,
May there be someone beside you, who can hold you in the dark,
When you get down to the river, don't pay him till the other side,
And I wish that I could see you one more time, how I wish that I
Could see you one more time.

Go with love upon your journey.


خوب قشنگه ديگه !‌

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:51  توسط نگار  | 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
هیه ! حیف ! تو ... نمی دونم بگم خوب بودی یا بد بودی !

اما به هر حال این قدر خوب بودی که بگم خیلی دوست داشتم و دلم برات تنگ می شه و انقدر بد بودی که بگم حالم ازت به هم می خوره ! همون بهتر که داری گورتو گم می کنی !

هیه ... دوسش داشتم به خاطر اون سال تحویل خوبش ... به خاطر اون برفای بی نظیرش ... دلم تنگ می شه برات ... خیلی خوب بودی ! گناه داری ! طفلک ! تو میری اما من که یادم نمی ره یکی از بزرگترین آرزوهام تو این سال بر آورده شد !

اصلا هم خوب نبودی ! من که یادم نمی ره یه دوستمو ازم گرفتی !
اما نه ! خوب بودی ! آخه من یه دوست جدید تو تو پیدا کردم ...

اما بد بودی ! آخه بهترین قشنگ ترینمو ازم گرفتی ...

اما بد بودی آخه منو به یک سیب زمینی تبدیل کردی...

اما بد بودی آخه منو سنگ کردی ...

اما خوب بودی ! آخه من من علی ها و مهتاب ها رو شناختم ...

اما ... نمی دونم !نمی تونم راجع بهت نظر بدم ...

پست مزخرفی بود ... دوسش ندارم ! اما خوب خواستم بگم که شما ها هم نظرتونو راجع به این سال خوب / بد  بگین !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:37  توسط نگار  | 

شنبه یازدهم اسفند 1386

رفيق من سنگ صبور غم ها

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نمي فهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم ( 1 )

مجنونم و دل زده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيان نشوني

پير شدم پير تو اي جووني

 

تنهاي بي سنگ صبور

خونه ي سرد و سوت و كور

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

 

اگه چه هيچ كس نيومد

سري به تنهاييت نزد

اما تو كوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش‌(4)

 

اگر بياي همونجوري كه بودي

كم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بي خوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

 


پ.ن :

1-دقيقا نمي فهمم چيه !!

2- لطفا از رو متنش نگيد چه قدر ضايع و زرده !!! خيلي باحالههه !!! مخصوصا سنتورش

3- آهنگ فيلم سنتوريه !‌
4 -  اين تيكش خيلي باحاله !!!!

5-  آهنگش تو آلبوم متاسفم محسن چاووشي هست !‌
6 – تهشه !‌

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:45  توسط نگار  | 

دوشنبه ششم اسفند 1386

بعضي وقتا ٫ بعضي شبا دلم مي خواد هيچكي نباشه .دلم مي خواد من باشم و تو باشي و يه عالمه سكوت

من باشم و تو باشي و يه عالمه حرف .من باشم و تو باشي و 4 تا چشم . من و تو با هم تو سكوتمون غرق شيم . بعد خدا ازون بالا 2 تا ستاره بفرسته پاييد ( آخه خدا غرق نجاته !‌)‌ . اما من و تو رو يك ستاره سوار مي شيم(1) . مي رسيم اون بالا. آن دور دور دور (2). دور دور . اونوقت يكي ازون فرشته ها مياد و تا مي خواد حرف بزنه خدا دستشو مي ذاره رو لبش و يه لبخند مي زنه (3).همه ساكت مي شن . آ خه خدام مي خواد من باشم و تو باشي و يه عالمه سكوت رنگارنگ . سكوت سياه .سكوت خاكستري . مي گم حالا اگه نشد من نباشم . آخه من تو ام ديگه. خوب تو باشي و تو باشي و يه عالمه سكوت . حالا اگه نشد تو ام نباش . آخه تو خود سكوتي ديگه . مي گم حالا هيچكي نباشه . سكوت باشه و سكوت  و يه عالمه سكوت .

حالام مثل هميشه . من نيستم . تو نيستي . اما يه عالمه سكوت هنوز اينجاست .


پ.ن : ۱ - با رعایت تمام شئونات اسلامی !

۲ - آن جا که خورشیدش رنگی دگر دارد ....

۳ - just one smile and i'm ready to die ... one smile and i'm cry...

۴- متن ادیت شده توسط خورشید :پی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:16  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

سلام مرد چاقي كه توي هال لم داده اي به آن متكاي طفلك و اخبار 20:30 مي بيني‌...

من امروز از تو بدم آمد ...

من هميشه تو را دوست داشتم ... (‌حتي آن موقع ها كه مي گفتم از تو بدم مي آيد !‌)‌

 آخر تو خيلي مهربان بودي ... آخر تو من را دوست داشتي ... آخر ما با هم خوب بوديم ... آخر تو كم و بيش من را مي فهميدي ... آخر من ندانشته بودم كه تو آن چيز بزرگ را نمي فهمي‌... من ندانسته بودم كه مغز تو كوچك است ... امروز از تو بدم آمد ... آخر تو امروز عقلت را بوسيدي و كنار گداشتي ...

مرد چاقي كه مهربان بودي ... تو كه خودت يك روزي آن چيز بزرگ را داشتي و به خاطرش كلي كار خطرناك انجام دادي ... چرا امروز اين گونه كردي ؟‌... مرد چاق ( نسبتا چاق !‌)‌كاش كه تو امروز دليلش را مي پرسيدي ... البته مرد نسبتا چاق ... من برايت توضيح نمي دادم !‌آخر تو نمي فهمي‌!‌من مي دانم كه در آن مغر كوچك نمي گنجد ....

مرد نسبتا چاق ... تو امروز كلي عصباني شدي ... من امروز به تو كلي دروغ گفتم ... اما تو امروز آن چيز بزرگ را بزرگ تر كردي ... تو كلي راه را براي من باز كردي بي آن  كه بداني‌‌ ... مرد چاق‌... من يه روح خبيث دارم كه امروز كلي خوش حال است ... تو فكر مي كني كه آن چيز بزرگ را از بين بردي ... اما ندانستي كه آن چيز بزرگ نگهبانش دل من است ؟ ... نه مرد چاق .... و نمي تواني  !!!‌:دي !‌
مرد چاق ... من نمي توانم تو را پدر خطاب كنم ... آخر من فكر مي كردم كه پدر ها فكر مي كنند ... اما تو كه فكر نمي كني ...

مرد چاقي كه من نمي توانم بابا صدايت كنم .... ببخشيد .... تو مي تواني فكر كني .... اما من يادم نبود كه اينجا ايران است ... اين جا حمل آن چيز بزرگ در اين آدم كوچك .... ممنوع است ... مرد نسبتا چاقي كه من همچنان بايد پدر صدايت كنم ،‌تقصير تو نيست ... اينجا ايران است ... اينچا كسي توقع فكر كردن را از يك پدر ندارد ... اينجا سرزمين تعصب است ...


پ.ن :۱- نگار هنوز زنده است !!!
۲ - شاید الان این فکرایی رو که اون موقع که اینو می نوشتم می کردم رو نمی کنم زیاد !!!

۳ - خودمم نفهمیدم بالایی چی بود !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:15  توسط نگار  | 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
من متنفرم از اين كه وقتي راه مي رم گنجشك ها بپرن ...
آخه من كه كاري باهاشون ندارم‌!
اما هميشه اونجايي كه اون مرد مهربونه واسه گنجشكا دونه ريخته .... وقتي من رد مي شم گنجشك كوچولو ها نمي پرن ...
مي گم مثل اين كه اين دفعه هم مثل همیشه بزرگاشون ایراد دارن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:15  توسط نگار  | 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....


پ.ن : ۱ - این شعرو رو یک آدم نا شناس فرستاده اما فکر کنم مال اخوان ثالثه !

۲-بچه ها یه سری موضوعات وبلاگ بلگفا داره ~ لطفا ازین به بعد برای پست هاتون موضوع انتخاب کنین ... من چند تا موضوع کلی زدم اگه چیز بیشتری به ذهن نداشتتون می رسه بزنید !

۳- خوب زمستان است دیگه !!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط نگار  | 

شنبه سیزدهم بهمن 1386

Just one look into your eyes
One look and I'm crying
'Cause you're so beautiful

Just one kiss and I'm alive
One kiss and I'm ready to die
'Cause you're so beautiful

Just one touch and I'm on fire
One touch and I'm crying
'Cause you're so beautiful
[ Lyrics found at www.mp3lyrics.org/WV ]

Just one smile and I'm wild
One smile and I'm ready to die
'Cause you're so beautiful

Oh and you're so beautiful
My darling
Oh you're so beautiful
You're so beautiful
Oh my baby
You're so beautiful
And you're so beautiful
Oh my darling
Oh my baby
And you're so beautiful

واي بچه ها معركه است !‌قول مي دم قشنگ ترين آهنگي باشه كه تا حالا گوشيدين !!!‌مست مي شين !!!‌

http://www.mp3-center.org/download_mp3/HIM/Beautiful/8566801

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:32  توسط نگار  | 

یکشنبه هفتم بهمن 1386
سلام ...

این دفعه خیلی دلش گرفته !
نه بابا !
این بار دیگه نمی گه چرا بارون نمیاد ! 
دیگه نمی گه چرا هوا آفتابیه ونمی گه که چرا داره زیر آفتاب برنزه می شه ... تیره می شه ... سیاه می شه .. کفیث می شه !
نه بابا ! دیگه گوش تو ام ازین چیزا پره !
می دونی دلش از چی گرفته اس ؟!
این که چرا وقتی به دوست جونش که داشت با دوست جدیدش راه می رفت ٫ سلام کرد ٫ جواب سلامشو نداد !
چرا دوست جونش گفت وایسا بعدا میام !
واسه سلامم وقت ندارن ؟!

چرا وقتی دستاش قرمز شده بود و یخ شده بود دوستش یه لنگه دستکششو بهش نداد !؟!

چرا دوست جونش یه لقمه از نون پنیرشو به کیوی نداد ؟ !
چرا دوستش از یه توپ گرد نگذشت برای ... 

چرا وقتی می خواد از چیزای قشنگش صحبت کنه می گن تکراری ....

می گن تمام تابستون به حرفات گوشیدیم بسه دیگه !
اون وقت وقتی کیوی چیزی نگه اون دوست جون دیگش می گه از آرزوهات بگو ...

چرا وقتی کیوی خواست برا دوست جونش چیزی تعریف کنه بهش می گن بسه ! خوب چی کار کنیم ؟! به ما چه ؟!

شایدم ربطی به اونا نداره ! یه فوضول بی خاصیته ! ها ؟!   

شایدم ارزش هیچ کودوم اینا رو نداره ...

چرا ...

چرا ...

چرا ... ؟

ناراحته ... شاید نه به خاطر دوستاش !
یعنی واقعا این قدر تکراریه ؟!؟!؟! خاک تو سرش !

... بعضی وقتا حتی گریه ها هم نمی تونن دلیلی برای این چرا ها پیدا کنن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:2  توسط نگار  | 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
دوست عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این سرنوشت ماست که از گریه هایمان استفاده کنیم ..

آخر می گویند خدا هیچ چیز را الکی نگذاشته ...

اشک ها را هم برای همچین روز هایی گذاشته ...

اشک ها بی خودی نیافریده شده اند ...

آری ... این سرنوشت ماست ...

تو که می گویی چرا من ؟!

خوب من و تو و او ... فرقی ندارند ...

احساسات متفاوت است اما  همه آن ها احساساتند !

همه شان قابل احترامند ...

تو چه آر باشی ... چه ژولیت ... چه لیلی ...

مهم این است که می توانی با احساساتت زندگی کنی ...

او می تواند خودش را از تو بگیرد ...

اما نمی تواند حس تو را بدزدد ...

این احساسات ... این عشق بازی ها ... تنها چیزیست که قابل دزدیدن نیست !

 هنوز هم روح خیلی از آدم های طرد شده نفس می کشد ...

آری عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این یک حباب است ! روزی خواهد ترکید !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:21  توسط نگار  | 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

سرد بود ...

کاپشن سبزش را دور خودش پیچیده بود و خودش را جمع کرده بود ...

جالب بود !
برای اولین بار پا در برف ها نگذاشته بود ...

با چشمان گردش به زمین نگاه می کرد ...

به برف ها نگاه می کنم ...

چیزی در آن نمی بینمی ... نمی فهمم به چی نگاه می کند ...

یاد حرف های صبحش می افتم ...

.

.

.

 " می بینی ؟!؟! می بینی چه قدر بزرگ شدیم ؟! هممون داریم ازون دوران می آیم بیرون ... اونو نگاش کن که چه قدر خوشگل شده ...  می بینی ؟ "

.

.

.

.

.

 حالا شاید می فهمم داشت به چی نگاه می کرد ....

به چی ! ؟

به من ... به تو ... به او ... به مایی که شاید داریم بزرگ می شیم ...

هه ! آره ... شاید داریم یه چیزایی رو می فهمیم که ....  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:39  توسط نگار  | 

شنبه بیست و دوم دی 1386

بگو بگو که چه کارت کنم بگو

 که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

 بگو بگو که شکارت کنم بگو

که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین

 که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین که نشانت کنم ببین

که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه

 نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

 به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

 مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

 خدای را مددی ای رفیق ره تا من

 به کوی میکده دیگر علم برافرازم

بیا بیا که نگارت شوم بیا

که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا

 به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

همای اوج سعادت به دام ما افتد

 اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

 به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود

 که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

 شکن شکن که شیارت کنم شکن

که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن چه شرارت کنم شکن

 چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

 بیا بیا که نگارت شوم بیا

که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا

به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین

 که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

 ببین ببین که نشانت کنم ببین

که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

 به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید

ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود

که قرعه دولت به نام ما افتد

 


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:45  توسط نگار  | 

یکشنبه شانزدهم دی 1386
دوباره برف ...

 این بار خیلی برف ! :دیی !

یادته ؟! ...

آره ؟! ...

آری ... یادته ...یادته ...خودت یادم انداختی ! ... 

اون موقع ها ...

 من ...

تو ....

پشت بوم ...

برف ...

 سفیدی ...

 پاکی ...

 کودکی ...

هیییییییییییی !

یادته ؟! ...

یه ذره برف می اومد ...

کلی ذوق ! ...

حالا این همه برف ! ...

اما چه فایده ...

من این جا ... تو اون جا ...

خدایا ...

من با این همه برف ...

تک و تنها ! ...

چی کار کنم ؟!؟!؟!؟!

پ.ن : دوستان دوست دارین آپ کنین ؟!؟!؟!؟!؟!!؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:5  توسط نگار  | 

پنجشنبه سیزدهم دی 1386
هنوز زود است ...

از سخت ترین جایش می گذرم ...

تا زانو سفید سفید است ...

پیاده رو ار خالی از برف کرده اند ...

چون آدم ها از برف می ترسند ...

آن ها می ترسند زمین بخورند ...

آن ها می ترسند رویشان برف بشیند !

نکند شرما بخورند ...

آن ها حتی آسمان را هم نمی همند ...

به چه امیدی زنده اند ؟!

آن ها می ترسند روی برف بی گناه راه بروند ...

نکند به جرم سیاه کردن برف بگیرندشان !

نکند ....

نکند .....

نکند ....

آن ها نمی فهمند آسمان ناراحت است ...

نمی فهمند آسمان اشک هایش یخ زده ؟!
آن ها برای اشک های آسمان ارزشی قائل نیستند ...

می روم و می روم و می روم ...

یک سری رد پا هم هست...

نفری قبل از من از این جا گذشته ...

قطعا او هم از برف نمی ترسیده ...

حالا احتمالا من دومین نفری هستم که از برف نمی ترسم ...

حالا ما دو تا شدیم ...

پایم را جای پایش می گذارم ...

آخر این راه معلوم نیست کجاست ..

خم می شوم ...

تکه از برف را در دستان گرمم می شرم ...

سرما را حس می کنم ...

فکر می کنم قلبم هم مثل این برف یخ شده ...

دست هام قرمز شده ...

هیچی حس نمی شه ...

هیچی ...

هیچ حسی نیست ...

آن ها چرا من را این گونه نگاه می کنند ؟

یه چیزی گونه هامو قلقلک می ده ..

ااا ! مثل این که خیسه !
در عین بی حسی می گریم ....

خورشید پشت ابر ...

من داد زدم ... ! دیدی ؟!

داد زدم که عاشقم ...

اما فقط به من خندیدند !

می گویند دیوانه ی برف ندیده !  

دارم به آدما نزدیک می شم ...

سرو وضعمو درست می کنم ...

دوباره همه چیز بی خود شد .... مثل همیشه !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:49  توسط نگار  | 

سه شنبه یازدهم دی 1386
بستنی را گرفتو به او دادش ...

دستش به دستانش بر خورد کرد ...

 سرش را پایین انداخت و رفتند ...

بستنی را نگاه می کرد ...

دشت های او را در بستنی می دید

بستنی آب می شد ...

بستنی آب شد ...

بستنی تمام شد ...

اما زندگی هم چنان ادامه داشت ...

به لب مرز رفتند ...

آن جا که احساسات هجوم آورده بودند ...

سرباز عقلش را فرستاد ...

احساسات را سرکوب کرد ...

برای همیشه !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:31  توسط نگار  | 

شنبه یکم دی 1386
من نمی دانم چرا نگاه هایشان این شکلی است !

من نمی دانم چرا من را این گونه می نگرند !

مگر من چه کرده ام ؟!

من فقط یک قتل کوچک ( ! ) انجام داده ام !

تنها چیزی که باقی مانده دست های قرمزم است !

من نمی دانم جواب این نمی دانم هایم را کی خواهم دانست !!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:49  توسط نگار  | 

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
برای خورشید عزیزم ! :دییی ( پرو نشو دیگه ! )

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
 
«...گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
 
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
 
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛
 
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
 
یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...
 
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
 
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:
 
« زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
 
جنگل هستی تو، ای انسان!
 
جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
 
« زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
 
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.
 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.
 
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
 
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.
 
مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
 
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
 
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نا مردمان در کار...
 
انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
 
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.
 
آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»
 
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»
 
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.
 
« صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
         دشت نه، دریایی از سرباز...
 
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
 
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.
 
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
 
«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
 
مجوییدم نسب، -
         فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
 
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...
 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما،
         سبو و سنگ را جنگ است.
 
در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.
 
کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛
 
به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
 
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
 
پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
 
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.
 
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
 
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
 
« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.
 
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
 
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.
 
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»
 
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
« بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.
 
چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل،
                   من رنگ و بو خواهم.
 
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را
                   به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
 
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.
 
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را
         که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
 
دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.
 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»
 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
 
« شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.
 
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
 
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
 
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
 
 
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...
 
شنبه ۲٣ اسفند ماه ۱٣٣۷

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:40  توسط نگار  | 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.
 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»
 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
 
« شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.
 
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
 
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
 
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
 
 
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...

آری .. آری ... آرش ... این ماییم ... ببین ما را ...

این ماییم که سرنوشت حبابیمان را می سازیم ... سرنوشت ایران را ... سرنوشت این جا را ...

این جا که تو جان خود را برایش در تیر کرده ای ... برای ذره ای خاکش ...

آری ... آری ... جان خود در تیر کرد آرش ...

و ما نگاهش کردیم ... نگاه حبابی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:38  توسط نگار  |