توضیح ندارد!
آقا جان نمی نویسم دیگر!
آخر توضیح ندارد!
کتبی نیست!
آره اصلا!
این یکی را باید توی چشمات زل بزنم بهت بگم!
آره بابامجون!
نه نگام تو نگات قفل می شه، نه خجالت می کشم!
حتی اگر غیر مجاز باشه حرفم!
بازم اشکال نداره!
با چشات بخورتم اصلا!
فوقش سرخ می شوم و دست و پایم را گم می کنم!
"سَبُک" می شم فوقش دیگر!
چی، چی می شه؟
هی هی!
آره، می بینی؟
عوض شده ام!
دیگه واسم مهم نیست حد و مرز رو نگه دارم!
می خوام دست مستر لوزرام رو بگیرم تمام شش ساعت ول نکنم!
می خوام هر دو دقیقه یه بار لپای گوری ام رو بگیرم و محکم ماچش کنم!
می خوام همش به متی اکم بگم "عزیزم، عزیزم!" !
می خوام هی به رومیلیو چشمک بزنم، نخدی بخندم!
می خوام باز تو آلاچیق با گولی لیریکس حفظ کنم!
می خوام ساعت ها تو چشای ملخم نیگا کنم و بلند بلند قهقهه بزنم!
می خوام زوزو برای صدمین بار "دنیای من" را برایم بزند و من باز هم بخوانم!
می خوام دوباره پگاه را همان طور استثنایی محکم بغل کنم حتی اگر کسی توی عکس هم باور نکند!
می خوام باز با خوکچه هندیِ گوگورم جرات حقیقت بازی کنم و اینبار(!) راستش را بگویم!
می خوام به متالِرمون اعتراف کنم(حتی چاخانی!) که شرطبندی را برده و از من متالر تر است!
می خوام به مژی بخندم و بلند بگویم "باحال ترین آدم روی زمین هستی!" !
می خوام با تتر بشینم و غیبت کنم و او ریسه برود و من با خنده ی قشنگش بخندم!
می خوام بپرم و غزل رو بغل کنم قبل ار اینکه بتواند چیزی بگوید!
و فقط می خواهم محو چهره های خندانشان بشوم!
همین الان قیافه من را ببین!
اصلا فنا شده ام!
خ خ خ!
همه هر هر می خندیم!
اونا به حرفای خودشون،
منم به شیرینی زندگی!
اونا چشماشون برقی می زنه که چشم آدم رو می زنه!
آخه خدا!
مگه می شه؟
چه اتفاقی داره می افته؟
یعنی باز هم توی تصورات من هستیم؟
پس چرا حرف می زنند آخر؟
نه نیستیم!
آخه من بغلشون کردم!
آخه لمسشون کردم!
آخه به جای حرفهای فلسفی ِ مکتوب فقط چرت و پرت گفتیم!
آخه خودشون بودن!
خودشون!
باورت می شه؟
آخه زندگی من بودن!
آخه همه ی عشقم رو یکباره دیدم!
همه ی لذتِ خالصم!
آخه...آخه...
آخه واقعی بودند!
می فهمی؟
دِ نه دیگه!
نمی فهمی!
نمی فهمی من با یه تک نگاهشون چطوری قلبم تند تند می زنه!
نمی فهمی هر یه بار که حرف از دهنشون در می آد من زل زل لبهایشان را نگاه می کنم!
نمی فهمی!
چون من همه زندگی تو نیستم!
چون من فقط خورشیدم!
فقط!
همین!
ولی آنها من هستند!
آنها نژاد من هستند!
آنها همه ی شرکای سرنوشتم هستند!
سرنوشتم حبابی ام!
آنها همانهایی هستند که با معضلهایشان می شکنم، واقعا...
آنها همانهایی هستند که با یک لبخند کمرنگشان تا مدتها می خندم.
نه نه!
نگو منم همین طور!
هیچ وقت منتظر این جواب نمانده ام!
همیشه می گویم و می روم!
ولی اینبار نمی توانم بروم!
آخر تویی...و چشمانت قشنگند!
پس تو نگو!
بگذار بگویم حرف دلم را!
دوست دارم حرف بزنم در محضر انعکاس نگاهت!
دوست دارم بگویم و بگویم و بگویم!
و تو هم ببلع با چشمان عمیقت مرا!
عیبی ندارد!
حتی اگر تحقیر شوم،
حداقل گفته ام حرف دلم را پیش از نابودی غرورم!
غرورم را که می دانی!
از آن ارزشمندتر ندارم که فنا کنم...
آن هم برای تو!
فدای آن دل پاک پشت چشمهایت!
نه نه!
باز هم چیزی نگو!
ششششششش!
تو فقط لبخند بزن که من بخندم!
هیچ وقت بهت نگفته بودم تا چه حد بهت وابسته ام!
حالا ببین!
این تمام اعترافات من بود!
این ته حرفهای غیر قابل زدنم بود!
من به چشمانت اعتراف کردم!
تو همچنان می ترسی شاید...
اما من را ببین!
من توی چشمانت نگاه کردم و همه چیز را گفتم!
آخیش!
..."سَبُک" شدم...
نکته:
1. در اینجا آن معنی ِ "سَبُک" که تکه کلام متی است مترادف صحیح می باشد.(مهم)
2. این پست را همه به خودشان بگیرند.
3. این پست نکته زیاد دارد.
4. این پست برای گوری و متی نکته زیادتر دارد، شاید.
5. این پست سراسر واقعی است.
6. استثنا این پست را به دلایل ذکر شده حاضرم بلند بلند بخوانم.
7. این یک اعتراف نامه من است، واقعا.(!)
۸. دستورات ذکر شده در این پست اکید می باشد پس از دادن نظرهای ... خودداری بفرمایید.