تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
یکشنبه هجدهم مرداد 1388
همیشه توی اتوبوس کلی آدم بود و توی آدم ها کلی چیزهای کشف نشده. نمیشد حدس زد که چندتا راز توی اتوبوس جا میشد
نشسته بود و به تعداد آدم ها فکر می کرد،شایدم به تعداد چیزهای کشف نشده. کسی نمیدانست
خیلی مسخره بود ولی میخواست با نگاه کردن به آنها رازهایشان را کشف کند. شاید هم موفق میشد ولی بیشتر باعث میشد همه چپ چپ نگاهش کنند. او فکر میکرد آنها می ترسند به خاطر همین چپ چپ نگاه میکنند تا دیواری دفاعی برای خود ایجاد کنند
چندتا راز در یک اتوبوس جا میشد. خب بستگی به تعداد آدمها داشت. خب اکر 50 تا آدم هرکدومم 5 تا راز بزرگ.......با خود گفت"خدای من چه بلایی داره سرم میاد. اصلا چه فرقی می کنه" اما نمیتوانست به آن فکر نکند
صدای ترمز اتوبوس شاید او را نجات داد
با خود فکر کرد این هم شاید به تعداد رازها اضافه کند و سوار شد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14  توسط آرزو  | 

شنبه سوم مرداد 1388
(همیشه با یک آهنگ شروع می شود) . . .

 stare up at the stars
I wonder just where you are
You feel a million miles away
(I wonder just where you are)
Was it something I said?
Or something I never did?
Or was I always in the way?
(Was it something I did?)
Could someone tell me what to say to just make you stay?

I need a little more luck than a little bit
Cuz every time I get stuck the words won't fit
And every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by

I need a little more help than a little bit
Like the perfect one word no one's heard yet
Cuz every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by this time

I know it feels like the end
Don't want to be here again
And we could help each other off the ground so we never fall down again
What it takes I don't care
We're gonna make it I swear
And we could help each other off the ground so we never fall down again
Again

.

.

.

Tongue Tied by Faber Drive


پ.ن. این یک شروع دیگر است. آماده ی پست جدید باشید.
پ.ن.ن. می آید. هفته ها خودکار به دست بنشینید، بالاخره می آید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:13  توسط خورشید  |