تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
شنبه بیستم مهر 1387
امشب هوا صاف صاف است. یعنی اگر الان کسی در این نقطه ی طول و عرض جغرافیایی بیرون پنجره را نگاه کند، یک ماه سه چهارم می بیند و دیگر آبی (آ، بله،و قسمت های خاکستری تر ماه سه چهارم.مباحثه:شکل سر دایناسور است امشب؟).بله می گفتم. چند روز پیش(نمی دانم چند روز. ۴ روز بی خبری از دوستان یک هفته است و ۲ هفته وقت تکمیل پروژه ۳ روز.)که از فلان خیابان پیاده یه سمت خانه می آمدم شر شر باران بود. من که چتر ندارم هرگز. ننگ. ننگ. جدی ولی تا مغز استخوان خیس شدن دگر لذتی دارد. تو حس کردی؟ هاه. سلام. اسمم مهم نیست ولی خوشبختم. ما که همه اش داریم حس می کنیم. خلاصه، دیده اید چطور وقتی باران می بارد و هوا خاکستری خاکستری است و از دو بلوک جلو تر مه گرفته است و دیده نمی شود و همانطور که گفتم آدمی خیس می شود ولی هم چنان با رضایت به عابران چتر به دست لبخند می زند؛ فرقی نمی کند کجاست؟ بله، بله،گویا اصلا یادش هم نمی آید کجای این زمین خاکی (یا جایی دیگر، زمینی غیر خاکی؟) هست و برایش مهم هم نیست خب البته. بنده به شخصه در مکانی به نام "بی زمانی مطلق" سیر می کردم، آن روز زیر باران(روی نقشه نیست. به تازگی کشفش کرده ام.). انگار آدمی وقتی بلند بلند زیر باران می خواند، می دود، می رقصد؛ فریاد می زند: فقط...فقط بگذارید تا مغز استخوان خیس شوم. آآه. دلمان برای فریاد هم تنگ شده بود.(خیلی دوست داریم، آخر.)بگذریم، در همین هیر و ویر، ما افراد مریضی که یک ضرب در حال فکر کردن به افکار در هم پیچیده و تلاش و تقلا در حل کردن پارادوکس های گذشته-حال-آینده زندگی نه چندان ساده ترمان هستیم، شن و ماسه های کف مغزمان هم که کمی خیس می خورد؛ هِی، هِی، چه ها که نمی شود. حس قشنگی است غوطه ور شدن، هر چه می خواهید بگویید. داستان زندگی ما باور بکنید یا نکنید همین است، به همین سادگی. شیمی می خواندیم امروز. هاه! این روزها همه چیزها ربط دارد؟(نه،مشکل از ماست.) یک مشت عنصر یاغی(هیدروژن دارند، کتاب می گوید)، ساکت. ساکت از پوچی محیط اطرافشان در مواردی، و از شک و تردید در موارد دیگر، و از در کمین فرصت مناسب نشستن در بقیه. ناگهان باران می بارد و بوووم! همگی در آب حل می شوند. بخش پنجم: اسیدها. آب. آب. آن یکی روز هم افکارم تقریبا غرق شدند در صدای باد و فقط بوی دریا: چوبِ تر سوخته و برنج. از بالکن می آمد. در بالکن را چهار تاق باز کردم، یک پتو دور خودم بستم و ساعتها نشستم جلویش. هاه، خل هستیم به خدا. و در تمام این مدت آدم ییهو می فهمد که چقدر خنده دار است! خنده دار است چطور زندگی من یک جور است، گویی کلا در جایی دیگر و زمانی دیگر، و زندگی تو یکجور است و من آن روز ساعت ۲:۱۶ بعد از ظهر بغضم را خوردم  و تو روزی دیگر ۳:۱۳ شب بی صدا فریاد زدی از ته حلق؛ و همچنان دیروز تلفن زنگ زد و صدایی آشنا آن طرف بود. چطور اصلا به هم می رسیم ما؟ آن مشت عنصر یاغی که گفتم هر روز صبح بلند می شوند، یکی با آسمان ابری پشت پنجره اش و یکی نیلی و دیگری صرفا داغ. همه از خانه که بیرون می روند پایشان را در دنیایی می گذارند، ولی خب سرشان...همیشه بالاتر از اینهاست. تمام روز را می جنگند. با خودشان، با مانع های مسخره ی سر راهشان، با هوس خام ناامیدیشان. و روند زندگی شان انقدر روی دور تند افتاده است و سرعت اعجاب آور زمان آنچنان پیچ و تابشان می دهد که سرشان سوت می کشد و آخرش هم نمی فهمند از کجا خورده اند.دیگر رفاقت ها و لذتهای روزانه هم فاکتور گرفته می شوند توسط زمان و شب (شاید مثل امشب من. صاف. ماه. و حالا سیاه.)، فقط ما می مانیم و یک زق زق مخمان و چشمان گود افتاده از خستگی. ایستگاه آخر؟ رختخواب. تفریحمان که خوابمان شده است ولی حالا هم که کله مان را روی بالش می گذاریم، تازه تمام  افکار فلسفی و مسائل حل نشده جهان به سراغمان می آیند. در اوج وارفتگی و زیر لب فحش و فضیحت به بالش و پتو و زمین و زمان دادن، همانطور که گفتم همچین ییهو اکی به یاد آینده ی تار و مه گرفته مان و گذشته ی شدیدا نوستالژیکمان می افتیم. حال که به طور کلی بماند در حد یک علامت سوال. جواب که ندارد، مثل همه اینها. پس به اینجا ختم شدن با نشدنش می ماند بر عهده تخیل خواننده. و یکی مثل من بعد از ۲ هفته کش مکش با مصائب دوران ِچند سال به دانشگاه، تازه گذرش به این تخته سیاه می افتد که اینها را برای بقیه آن مشت که همگی درگیر سرنوشتهایی کاملا متفاوت هستند بنویسد، باشد که همه جان سالم به در ببریم. هر کس راه خودش را می رود در این چند راهی. مدتهاست جدا شده اند مسیرها. ولی مقصد؟ 

عنصر یاغی یعنی نه قناعت به این البته. یعنی آنکه یکی می گفت مثل یک گروه پاپ دهه هشتاد. چند سال بعد، جایی بهتر در همین جاده.(شاید بعد از باران...)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:38  توسط خورشید  | 

دوشنبه یکم مهر 1387
سلام!

من زیاد نمی نویسم چون می ره روی آپ رومینا، فقط در پی اتفاقات مهمی که این چند وقت افتاده که بعدا به این آپ اضافشون می کنم، متی اک ما هم ۱۵ ساله شده که من هم یه کادوی تولد بهش بدهکارم!کار خودمه ولی ادیت نشده! تولدت مبارک جوجو!

پ.ن. اتفاقات مهم دیگه کمی تا قسمتی از دهن افتاده ولی چون اوضاع خبرگزاری و برداری ضعیف شده،بیاین، اینها هم چنان تحت الشعاعش قرار می گیره:
۱. بنده برنده ی خوش شانس ۶ شماره چلچراغ اخیر شدم. عکسهای دسته جمعی حرفه ای و خفنی که گرفتیم به دستم رسیده که اگه بچه های خوبی باشین شاید شطرنجی کنم بذارم رو وب! بقیه اعضای خودی: آن شین share کنم!:پی!
۲. یگانه تک فرزند شد بالاخره طی پروسه ای چند ساله!
۳. رومینا وب آپ کرده، دس دس! مثل هممونم نمی دونه "بعدش چی" که خب...مثل بقیه ملت!از دبیرستان لذت می بره!(آره دیگه؟ها؟)
۴. نگار خوبه، خوبه. ییهو یه موج گنده میاد...بعد آرومه...دوباره یه موج گنده میاد...خلاصه!(+سعی می کنه از دبیرستان لذت ببره..!)
۵. متی ام که فعلا دنگ آن شدن های نصفه شبه این یه ماهو داده، در نتیجه می پنداریم که خش هستند!  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:56  توسط خورشید  |