تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

خودش را پهن كرده بود روي ميله هاي پل هوايي ...

سرش را آزاد می گذاشت که برود عقب ...

اینطوری آب دهانش را سخت تر قورت می داد ...

و از این حالت چقدر خوشش می آمد ...

-          شب عیده ، یکی می خری ؟ ثواب داره به خدا ... !

برگشت ؛

دخترک با آن دماغ کثیف و موای بور و بلیز زرد و شلوار قرمز و روسری بنفش ، یک جعبه فال گرفته بود جلویش و داشت دماغش را می کشید بالا !

چقدر شبیهش بود آخر خدا !

درست مثل آن شبی که 2تایی آمده بودند روی پل ...

آن شب ماه گرفته بود ... !

بدون یک کلام حرف ، تا خود سپیده ، به ماه نگاه کردند و به چشمان همدیگر ...

-          همه اش یکجا چند ؟!

دخترک تعجب کرد ...

آقا ما گدا نیستیما ... کار می کنیم ...

( لبخند )

-          من فقط پرسیدم همه اش یکجا چند ؟!

و بعد وقتی دخترک تمام آن پول ها را می چپاند توی جیبش ؛

آن وقت چی شد ؟!

هیچی !

فقط سرش را بالا آورد و دید که یک عالمه فال توی هوا تاب می خورند و مرد ...

و مرد که نیست ... !

و بعد ،

صدای ترمز ...

دخترک اما ؛

جرات نکرد زیر پل را نگاه کند ...

 


هه ! پی نوشت نداره دادا !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:46  توسط میتی  | 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
کرکس و چکاوک

کرکس و چکاوک بر روی تخته سنگی که در بالای تپه ای بلند قرار داشت،با یکدیگر برخورد کردند.

چکاوک گفت: صبح به خیر آقا!

کرکس با تکبر به او نگاه کرد و با صدایی آهسته گفت: صبح به خیر.

چکاوک گفت: امیدوارم همه چیز برای تو خوب باشد آقا!

کرکس پاسخ داد و گفت: آری! همه چیز برای من خوب است.

 اما مگر نمی دانی که من سلطان پرندگان هستم و نباید پیش از آنکه سخن بگویم با من سخن بگویی؟

چکاوک گفت: به نظرم می رسد که ما از یک خانواده ایم.

کرکس با تحقیر به او نگاه کرد و گفت: چه کسی گفته است که من و تو از یک خانواده ایم؟

چکاوک پاسخ داد و گفت: دوست دارم چنین چیزی را به تو یادآوری کنم.

من به اندازهی تو می توانم تا بلندی ها پرواز کنم و نیز می توانم آوارز بخوانم و در دل مخلوقات دیگر زمین شادی بیافرینم امل تو هیچ چیز شادی آفرین و لذت بخشی نداری تا به آنان ببخشی.

کرکس خشمگین شد و گفت: شادی و لذت!

ای مخلوق کوچک و با ادعا! من می توانم تو را با یک ضربه ی منقار نابود سازم و زیر پا له کنم.

ناگهان چکاوک خود را بر پشت کرکس انداخت و شروع کرد به نوک زدن و کندن پرهایش.

کرکس آزرده از رفتار او و با سرعت تا آنجایی که می توانست به بالا پرواز کرد تا چکاوک را از پشتش بیندازد اما نتوانست و دوباره روی همان تخته سنگ فرود آمد و بر خشم خود بیفزود و شروع به لعنت سرنوشت خود نمود.

در این هنگام لاک پشت کوچکی از راه رسید و با دیدن این منظره شروع به خندیدن کرد و آنقدر خندید تا بر پشت واژگون شد.

کرکس با تکبر به لاکپشت نگاه کرد و گفت:

ای مخلوق خزنده ی کندرو!

ای که تا ابد به زمین چسبیده ای!
برای چه می خندی؟

لاک پشت گفت: خنده ی من از این است که تو به اسب مبدل شده ای و پرنده ی کوچکی سوار تو شده است و این نشان میدهد که پرنده ی کوچک بودن بهتر است.

کرکس گفت: برو و به کارخود برس!

این یک مشکل خانوادگی میان من و خواهرم چکاوک است.

به غریبه ها ارتباطی ندارد.

 

جبران خلیل جبران


پی نوشت: بچه ها وبلاگ داره از دست میره! هیچکی آپ نمی کرد.مجبور شدم آپ کنم!ببخشید دست نوشته نیست!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:55  توسط یگانه  | 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

     

   " Good night, good night!

        Parting is such sweet sorrow,  

      That I shall say good night till it be morrow. "

 

 

 

    

      Romeo and Juliet Act 2, scene 2

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:30  توسط خورشید 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

نمی نویسم .. آقا جان اصرار نکن دیگر ... نه !

نه عزیز من  ... نمی نویسم دیگر !

گذشت آن وقتی که محلت داشتید برای عذر خواهی و بدست آوردن دل من ...

حالا دیگر دیر است حسابی !

چقدر گفتم : هوا گرم است ، مردیم ، هلاک شدیم در این اداره ی وامانده ! پنکه هاتان جواب نمی دهد!

انقدر گوش ندادید که این مطلب از حالت به قول بچه ها گفتنی "سکرت" در آمد و نشت کرد به آنور آب و چه بسا دورتر و رسید به بلاد کفر و به قول آقام خدا بیامرز همان سرلخت خانه !

حالا دراز گوش کرایه کن تو این تورم و باقالی ها را بار بزن به کجا ؟ توی این گرانی اجاره ملک که دیگر انبار پیدا نمی شود برای بار کردنش ...(!)

نباید نشت می کرد که کرد !

اثر گلخانه ای کشف کردند و کلی سمینار و فستیوال و کارنیوال (!) به راه انداختند و کلی کنگره و کنفرانس و همایش راه انداختند که چه ؟ امسال 2درجه گرمتر از همین موقع توی قرن پیش است !!!

حالا بیا و ببین همین "اجنبی" ها در "اجنبی گاهشان" چه غوغا ها که به پا نکردند در باب همین 2درجه!!

آنوقت ما چه خواستیم ؟ یک پنکه ی قوی تر که ژاپنی باشد نه از این چینی ارزون های قلابی!

آخر یکی نیست بگوید چقدر مگر فرق است بین چشم های بادومیشان و خط و زبان و کشورشان که جانمان را به لب می رسانید برای خریدن یک پنکه !

شما ها هیچی نمی شویدآخرش هم !

تا وقتی که مغزهایتان را بلانسبت من مثل این مرغ سفید ها هی کیش کیش می کنید توی یک قفس و آب و دان هم در اختیارشان نمی گذارید...

آن وقت تا در را باز کنید همه سرازیر می شوند و نشست می کنند به آنور آب و حتی از روی بد بختی هم که شده به آنور خاک توی مجارستان !!!

تا وقتی مغزهایتان مثل من فرار کنند همان به که خوابش را ببینید که به گرد پا یا حتی چیزهای مبتدی تر آنها هم برسید...

و من به عنوان یک مغز اعلام می کنم که حتی یک ثانیه هم حاضر نیستم در این ملامت کده بمانم!!!

 


 

پی نوشت 1: تو این وضعیت بد بختی و فقر و گرسنگی و اختلاف طبقاتی و بیماری های جهانی و جنگ ...

تو این شهر دخترهای 14 ساله ای رو میشناسم که زیر باد کولر گازی پاشونو میندازن رو اون یکی و در مورد عقاید نوکانتی بحث می کنند... (درحالی که یه سر حواسشون به سفر لوزان سوئیس که هنوز چمدون و نبستن)

شرط می بندم حتی نمی دونه کانت ماله آلمانه یا گینه ی بیسائو !!!

ولی خداییش یادش بخیر...

سال 47 بود و من بودم و یه  کافه نادری خالی و باباطاهر عریان !!!

گفتم استاد حالت چطوره ...

یه آهی کشید و گفت :

نمی توانم ، سخن نگویم ، اگر بپرسد ، کسی زحالم ...

فلک به سنگ کینه ها ...

شکسته قامت مرا ...

مگر چه کرده ام خدایااااااااااااااا ( اینجا با چهچهه ی محمد اصفهانی همراهه !!! )

پی نوشت 2: خورشید دارم گریه می کنم الان ... دلم برات تنگ میشه ... نرووووو !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط میتی  | 

سه شنبه هشتم مرداد 1387
یک روزی...

                 (یعنی یک وقتی )= یک زمانی

در یک جایی از دنیا ...

یک آدمی بود..

که ،

خیلی زود بزرگ شد ....

 


پی نوشت ۱:  و او هر شب یواشکی زیر بالشتش گریه می کرد ...

پی نوشت ۲: و او یک سیاستمدار بزرگ و موفق بود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:11  توسط میتی  | 

پنجشنبه سوم مرداد 1387

آقا ، لیلی سیری چند ؟!

...

چرا همتان اینطور نگاهم می کنید؟!

می خرم !

به هر قیمتی که بگویید طالبم ...

یک عدد لیلی با حقوق مکفی می خواهم !...

من به یک لیلی محتاجم

...

یک لیلی !

...

همانی که موهای خرمایی داشت و لبان سرخ رنگ ... !

همانی که حرف که می زد ،

مست می شدی ... در نگاهش ؛

همانی که جادوت می کرد در تکان خوردن لبهایش ...

و من ،

به یک لیلی محتاجم !...

خیلی زود

!

خنده ندارد که...!

آی...

با شمام !

چی ؟!

زن بگیرم ؟!

زن می خواهم چه کار ؟!

من یکی لیلی می خواهم ...

لیلی که حتما نباید زن باشد !

ای کاش این لیلی وامونده زن نبود و همه را اینطور به اشتباه نمی انداخت !

حیف که همتان خرید یکی از یکی خر تر!

این ؟!

نه این که لیلی من نیست...

این یکی ؟!

بذار ببینم ...

ممم....

نه این هم نیست...

اینها همشان از این چینی قلابی های ارزونن !!!

.

.

.

.

مهم نیست...

اینجا هم چیزی پیدا نشد! ...

 


پی نوشت ۱: خورشید جان قامض می دونی یعنی چی ؟؟؟!!!! این متن برای شما قامض است !!!

پی نوشت ۲: زیر ۱۸ سال نخونن این متنو !


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:20  توسط میتی  |