تبليغاتX
!!!سرنوشت حبابی
یکشنبه سی ام تیر 1387

توضیح ندارد!

آقا جان نمی نویسم دیگر!

آخر توضیح ندارد!

کتبی نیست!

آره اصلا!

این یکی را باید توی چشمات زل بزنم بهت بگم!
آره بابامجون!
نه نگام تو نگات قفل می شه،  نه خجالت می کشم!

حتی اگر غیر مجاز باشه حرفم!

بازم اشکال نداره!

با چشات بخورتم اصلا!

فوقش سرخ می شوم و دست و پایم را گم می کنم!

"سَبُک" می شم فوقش دیگر!

چی، چی می شه؟

هی هی!

آره، می بینی؟

عوض شده ام!

دیگه واسم مهم نیست حد و مرز رو نگه دارم!

می خوام دست مستر لوزرام رو بگیرم تمام شش ساعت ول نکنم!

می خوام هر دو دقیقه یه بار لپای گوری ام رو بگیرم و محکم ماچش کنم!

می خوام همش به متی اکم بگم "عزیزم، عزیزم!" !

می خوام هی به رومیلیو چشمک بزنم، نخدی بخندم!

می خوام باز تو آلاچیق با گولی لیریکس حفظ کنم!

می خوام ساعت ها تو چشای ملخم نیگا کنم و بلند بلند قهقهه بزنم!

می خوام زوزو برای صدمین بار "دنیای من" را برایم بزند و من باز هم بخوانم!

می خوام دوباره پگاه را همان طور استثنایی محکم بغل کنم حتی اگر کسی توی عکس هم باور نکند!

می خوام باز با خوکچه هندیِ گوگورم جرات حقیقت بازی کنم و اینبار(!) راستش را بگویم!

می خوام به متالِرمون اعتراف کنم(حتی چاخانی!) که شرطبندی را برده و از من متالر تر است!

می خوام به مژی بخندم و بلند بگویم "باحال ترین آدم روی زمین هستی!" !

می خوام با تتر بشینم و غیبت کنم و او ریسه برود و من با خنده ی قشنگش بخندم!

می خوام بپرم و غزل رو بغل کنم قبل ار اینکه بتواند چیزی بگوید!

و فقط می خواهم محو چهره های خندانشان بشوم!

همین الان قیافه من را ببین!

اصلا فنا شده ام!

خ خ خ!

همه هر هر می خندیم!

اونا به حرفای خودشون،

منم به شیرینی زندگی!

اونا چشماشون برقی می زنه که چشم آدم رو می زنه!

آخه خدا!

مگه می شه؟

چه اتفاقی داره می افته؟

یعنی باز هم توی تصورات من هستیم؟

پس چرا حرف می زنند آخر؟

نه نیستیم!

آخه من بغلشون کردم!

آخه لمسشون کردم!

آخه به جای حرفهای فلسفی ِ مکتوب فقط چرت و پرت گفتیم!

آخه خودشون بودن!

خودشون!

باورت می شه؟

آخه زندگی من بودن!

آخه همه ی عشقم رو یکباره دیدم!

همه ی لذتِ خالصم!

آخه...آخه...

آخه واقعی بودند!

می فهمی؟

دِ نه دیگه!

نمی فهمی!

نمی فهمی من با یه تک نگاهشون چطوری قلبم تند تند می زنه!

نمی فهمی هر یه بار که حرف از دهنشون در می آد من زل زل لبهایشان را نگاه می کنم!

نمی فهمی!

چون من همه زندگی تو نیستم!

چون من فقط خورشیدم!

فقط!

همین!

ولی آنها من هستند!

آنها نژاد من هستند!

آنها همه ی شرکای سرنوشتم هستند!

سرنوشتم حبابی ام!

آنها همانهایی هستند که با معضلهایشان می شکنم، واقعا...

آنها همانهایی هستند که با یک لبخند کمرنگشان تا مدتها می خندم.

نه نه!

نگو منم همین طور!

هیچ وقت منتظر این جواب نمانده ام!

همیشه می گویم و می روم!

ولی اینبار نمی توانم بروم!

آخر تویی...و چشمانت قشنگند!

پس تو نگو!

بگذار بگویم حرف دلم را!

دوست دارم حرف بزنم در محضر انعکاس نگاهت!

دوست دارم بگویم و بگویم و بگویم!

و تو هم ببلع با چشمان عمیقت مرا!

عیبی ندارد!

حتی اگر تحقیر شوم،

حداقل گفته ام حرف دلم را پیش از نابودی غرورم!

غرورم را که می دانی!

از آن ارزشمندتر ندارم که فنا کنم...

آن هم برای تو!

فدای آن دل پاک پشت چشمهایت!

نه نه!

باز هم چیزی نگو!

ششششششش!

تو فقط لبخند بزن که من بخندم!

هیچ وقت بهت نگفته بودم تا چه حد بهت وابسته ام!

حالا ببین!

این تمام اعترافات من بود!

این ته حرفهای غیر قابل زدنم بود!

من به چشمانت اعتراف کردم!

تو همچنان می ترسی شاید...

اما من را ببین!

من توی چشمانت نگاه کردم و همه چیز را گفتم!

آخیش!

 

..."سَبُک" شدم...

 

 

 

 

نکته:

1. در اینجا آن معنی ِ "سَبُک"  که تکه کلام متی است مترادف صحیح می باشد.(مهم)

2. این پست را همه به خودشان بگیرند.

3. این پست نکته زیاد دارد.

4. این پست برای گوری و متی نکته زیادتر دارد، شاید.

5. این پست سراسر واقعی است.

6. استثنا این پست را به دلایل ذکر شده حاضرم بلند بلند بخوانم.

7. این یک اعتراف نامه من است، واقعا.(!)

۸. دستورات ذکر شده در این پست اکید می باشد پس از دادن نظرهای ... خودداری بفرمایید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط خورشید  | 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

پشت کامپیوتر نشسته بودم و اسپایدر سالتیر بازی می کردم. صدای آهنگم گوش فلک را کر می کرد. صدایی آمد. صدای آواز خواندن از توی کوچه می آمد. تعجب کرده بودم چه طور از بین این همه سر و صدا صدای درویشِ شب جمعه ها را شنیده بودم. دلم می خواست ببینمش. بازیم را نصفه و نیمه رها کردم و هزار تومان گذاشتم توی جیبم ، لباس پوشیدم و خیلی سریع پایین رفتم. دور و برم را نگاه کردم. درویش سر کوچه بود و خانه ی ما ته کوچه. من هم لباسم طوری نبود که تا سر کوچه بروم. دلم گرفت. لخ لخ کنان به خانه مان برگشتم. پشت کامپیوتر نشستم . روی صفحه ی اسپایدر سالتیر نوشته شده بود :«YOU WON!»

 


-یک لحظه فکر کردم درویش مصطفاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط رومینا  | 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

یکی بودند و یکی نبود...

مخصوصن وقتی حلقه می زدند، دست های هم را می گرفتند ، آواز می خواندند، همه.

همه ی آنهایی که قصد جان مرا داشتند هم.

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود، یکی بودند و اصلن یکی نبود!

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود ؛

یکی توی آن حلقه ها بود ، آن یکی من بودم!

دست خورشید را گرفته بودم و داشتم دور و بر را نگاه می کردم!

آن خانه ی سبز را نگاه می کردم ،

خانه ای که درها و دیوارها و نیمکت ها و صندلی ها و پرده ها و سقف و حیاطش سبز بود!

خانه که روزی مال من هم بود؛

خانه که دوستش می داشتم و می دارم و خواهم داشت.

خانه ای که در آن درخت ها آمدند و رفتند ،

خانه ای که در قلبش حلقه می زدیم ،

خانه ای که خیلی درخت داشت؛

و این خانه خیلی بزرگ و باشکوه است!

ما می رویم !

ما که توی سر و کله ی هم ، هم  زدیم!

ما که موقع اش که می شد خورشید را با یک 5 سنتی عوض می کردیم!

ما که کفش های آلستار زرد رنگش را بیشتر از خودش دوست می داشتیم؛

من خیلی چیزها شنیده ام،

من ص2دای باران را که با آواز بچه ها می آمیزد را شنیده ام،

من صدای فریاد معلم ها را شنیده ام،

من خیلی فحش هم شنیده ام!

وقتی به من گفتند: "خانبگی ناخنت را نجو" فقط خندیدم!

وقتی به من گفتند: "خورشید دم در است" فقط ناخنم را جوییدم!

 


و او با همان آرامش همیشکی به سوی دریا قدم برداشت،

و لحظه ای بعد در آن ناپدید شد؛

- تنها صدای دست های مرد سیاه پوست به گوش می رسید که به نشانه ی تشویق بهم می خوردند!

 


پ.ن

1. میدونم تکراری بود ولی خوب تقلبی نبود حداقل نثرش مال خودم بود!

2. این قسمت آخر انصافن بی ربط بود!

3. این قسمت آخر رو کلن و با قصد نوشتم که هیچ ربطی به متن نداشته باشد خفن تر کنه متنو! :دی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:16  توسط میتی  | 

جمعه هفتم تیر 1387

بجه بودند ...

بازي مي كردند ..

چشم هايش را بسته بودند ...

يك قوطي دست او دادند

گفتند حدس بزند داخل قوطي چيست ...

كمي فكر كرد

قوطي را تكان داد

فكر كرد خاليست

هيچ صدايي نمي آمد

قوطي را نزديك قلبش كه برد احساس كرد الآن است كه قوطي قلبش را ببلعد

اصلن احساس خوبي نداشت

از قوطي مي ترسيد

قوطي را پرت كرد و دويد

از ترسش چسم بندش را هم باز نكرده بود

مي دويد ... مي دويد

پايش به چاله گير كرد

افتاد

بلند شد و به دويدن ادامه داد

كم سال ترين بچه بازي همين طور نگاهش مي كرد

داد مي زد برگردد

او هم چنان مي دويد

پسر بچه قوطي را برداشت

شوت محكمي به قوطي زد

قوطي در سر پاييني افتاد قوطي مي چرخيد و مي رفت اما چرخيدنش صدايي نمي داد

او همچنان مي دويد و قوطي پشت سرش

نفس نفس مي زد

بن بست بود

افتاد

قوطي به او رسيد

قوطي را برداشت

فهميد اينجا همان جاست

همان جا كه نبايد مي آمد

آن جا كه رفتنش قدغن بود

آن جا ته خط بود

و او فقط يك جرعه ازقوطي نوشيد ...

افتاد

قوطي قل خورد

دوباره رفت

ديگري آن قوطي را برداشت .

پشت قوطي نوشته بود " فنا شدن"

ديگري ترسيد

قوطي را پرت كرد و رفت.


پ.ن :

 1-اي كاش من هم ديگري بودم ...

2 – اين داستان كاملا واقعي است !‌

۳ - بچه ها نخندید !!!! واقعا واقعی است !!!  نمی دونم اگه نمی فهمینش اجازه می دم پاکش کنین !
هر چی ازین پست خوشش نمی آد می تونه پاکش کنه ! خیلی جدی می گم و اصلن ناراحت نمی شم ! چون مطمئنن منظورمو هیچ  کس نخواهد فهمید  و اگه خیلی گنگه پاکش کنین .

ولی خوب مشخصه که استعاره است دیگه !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:24  توسط نگار  | 

یکشنبه دوم تیر 1387

من ناراحتم !
من مريض هم هستم !
من اصلن مي خواهم ناراحت باشم كه بقيه بپرسنده "‌چته ؟!‌"‌

و من در درون درون هاي دلم به آن ها " :->" بزنم و بلند بلند قهقه بزنم .

دستم را بگذارم دروي شكمم و قاه قاه بخندم و اشك بريزم !‌
و در دلم بگويم " به تو چه !"
و بعد به تو بگويم : "‌ هيچي "‌ !‌



پ.ن : 1 – هيچي !‌

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط نگار  |