نمی خواستم بنویسم.
نمی خواستم. نمی توانستم.
به خودم قول داده بودم دیگر بهت فکر نکنم.
قول داده بودم.
می خواستم چند روز در خلأ خلوت خودم شناور شوم،
تا همه چیز تمام شود.
آخر می دانی که دردِ متداوم آدم را از پای در می آورد،
و تو بهم یاد داده بودی که همیشه قوی باشم...
به همین خاطرگفتم بگذارم
درد، در یک لحظه کار خودش را بکند.
بگذار بکند! بگذار خرد کند! در یک لحظه! یک فریاد! یک شیون!
و دیگر تمام.
بگذار همان طور که یادم داده ای باشم...
نمی خواستم ببینی که واگذار کردم.
در آخرین لحظه.
نه، استاد!
ما از آن شاگردها نیستیم...!
خلاصه،
ولی نشد استاد.
نه اینکه نشد محکم باشیم ها!
نه استاد!
نشد که ننویسم برایت.
تصاویر ! خاطره ها ! رنگها !
همه پی در پی از جلوی چشمانم می گذرند...
همین الان...!
در آلاچیقت هستم !
آخ...! چقدر! چقدر این جا را دوست می دارم!
چقدر گرم است! چقدر بکر است ! چقدر مالِ ماست ...!
انگار همین دیروز بود !
ما ، هممون ، توی آلاچیق دور هم نشسته بودیم !
انگار--چطور بگویم ؟
خلوت ! ولی زنده !
با عشق !
ته لذت !
هنوز که هنوز است قلبن تند تند می زند!
ذره ذره ام سرشار است! سرشار از ...
آلاچیق!
الان در حیاط هستم !
خیره خیره، محو پیکر با شکوهت !
آجرها، سقف های سبزت .
یادم می آید بار اول که دیدمت گفتم:
"مثل یک آغوش باز ِ باز .. "
خدا می داند تا به حال چندین بار به همین آغوش باز پناه برده ایم....
ما خیلی به تو بدهی هستیم!
تک تک لحظات این چند سال را...
راستی چطور انقدر قشنگ بودند ؟ چطور استاد ؟
چطور این کار را کردی؟
حالا که می رویم می خواستم جواب این یک دانه سؤال را هم بدانم....
ولی می دانم!
می دانم چه می گویی!
می خوانی ، می خوانی!
مثل همیشه!
" صدای پای بارون! حلقه های تو در تو!..."
....
حلقه..... حلقه.....
حالا ما هم می خوانیم!
" در نفس سازی ، چرخ آسیابی!
دامان صحرایی، بر موج آبی!
در گیسوی پیچک فرو می ریزد از پس تنهایی، با بی قراری باد...! ..."
خیسی باران تا مغز استخوانمان نفوذ می کند!
می خوانیم ، می خوانیم!
آری، البته !
و این عشق است !
این! همین !
حلقه ...باران...
حالا می فهمم کجا عاشق شدیم ...!
حالا می فهمم کِی عاشق شدن را یادمان دادی...!
حالا می فهمم،
چه کسی عاشقمان کرد ....
دمت گرم، استاد .
دمت گرم .
* * *
و حالا،
برای آخرین بار،
روی پل عابر پیاده ی رو به رویت می ایستم
چند کلمه حرف آخر دارم که باهات بزنم:
می خواهم یک بار دیگر بدانی که خیلی بر گردن ما حق داری.
خودت می دانی چگونه دو سال پیش واردت شدیم. ۱۷۵ تا بچه.
فکر نمی کنم اگر جای دیگری جز اینجا بودم،
انقدر" بزرگ" ...... ترکت می کردم.
آن چیز هایی که یادم دادی را،
همیشه به یاد خواهم داشت...
قول می دهم.
می خواهم بدانی که تنهایت نمی گذاریم.
به اول، دومها سپرده ایم که مواظبت باشند.
می دانم که آنها هم تا چند سال دیگر مثل ما می شوند.
" ما همه فه، ره، زه، الف و نون، هه، فرزانه هستیم...! "
غصه نخور، مواظبَت هستند، همان طور که ما بودیم.
قول می دهم.
می خواهم بدانی که ما بر می گردیم.
هر چقدر هم که دور برویم.
و وقتی برگشتیم،
به ما افتخار خواهی کرد.
قول می دهیم.
پس منتظر باش.
و فقط یک چیز دیگر را هم بگویم...
.....
...خیلی دوستت دارم.
بعد چشمانم تار می شوند...
پشتم را به مرکز راهنمایی فرزانگان می کنم
راه می افتم
و دیگر سرم را بر نمی گردانم.